{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#سه_و_سه_دقیقه

#سه_و_سه_دقیقه



𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹



𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹¹



ویو لیلی ___



چند ساعت گذشت.
اداره کم‌کم پر شد.
همه سر کارشون بودن…
صدای تایپ… رفت‌وآمد… حرف‌های آروم…
ولی من—



هنوز غرق پرونده بودم.
پرونده ۰۳:۰۳
چشمام خسته شده بودن…
ولی مغزم هنوز کار می‌کرد.
در اداره باز شد.
سرمو آوردم بالا.



تهونگ.
مثل همیشه…
بی‌حس.
بی‌احساس.
کسی که تو چشماش…
هیچ چیزی به اسم احساس وجود نداشت.
چند ثانیه—

نگاهش افتاد روی من.
قلبم یه لحظه مکث کرد.
ولی—
هیچ حرفی نزد.
بدون حتی یه کلمه…
رفت سمت دفترش.
در رو بست.
نفس کلافه‌ای کشیدم.



لیلی: اوف… اینم معلوم نیست چه مرگشه…




لیوان قهوه‌مو برداشتم.
نزدیک لبم بردم—
خالی.
چشمامو بستم.



لیلی: عالی…



کلافه بلند شدم.
رفتم سمت آشپزخونه.
قهوه‌سازو روشن کردم.
منتظر موندم.
چند ثانیه بعد—
یه صدا.
سرمو آوردم بالا.
تهونگ.
ایستاده بود جلوی در.



لیلی: رئیس…



نگاهش افتاد به فنجون تو دستم.



تهونگ: معلومه که از قهوه خوردن بدت نمیاد…


نگاهم افتاد به دست خودش.
اونم قهوه داشت.
پوزخند زدم.



لیلی: شما هم معلومه بدتون نمیاد از قهوه



قهوه‌م آماده شد.
برداشتمش.
گرمای فنجون تو دستم پیچید.



لیلی: با اجازه رئیس



خواستم رد بشم—


تهونگ: وایسا…


ایستادم.
برگشتم سمتش.



لیلی: چیزی شده رئیس؟



چند لحظه نگاهم کرد.


تهونگ: به نظرت وقتی با شکم خالی قهوه می‌خوری… حالت بد نمی‌شه… لیلی؟



اسممو که گفت—
قلبم یه لحظه محکم کوبید.


"لیلی…"


همون لحن…
همون حسی که—
دیشب…
J گفته بود.


"برای همین عاشقتم… لیلی…"


پلک زدم.
نه…
مسخره‌ست.
سرمو تکون دادم.



لیلی: رئیس من عادت دارم… چیزی نیست



تهونگ چند لحظه نگاهم کرد.


تهونگ: برای همین دارم می‌گم… حواست به خودت باشه


و بدون هیچ حرف دیگه‌ای—
برگشت.
از آشپزخونه رفت بیرون.
اخم کردم.


لیلی: از کجا می‌دونست…؟
"که من چیزی نخوردم…؟"


نفس آرومی کشیدم.
از آشپزخونه زدم بیرون.
رفتم سمت میزم.
یه جرعه از قهوه خوردم.
و—
یه‌دفعه…
همه‌چی…
چرخید.
اخم کردم.
دیدم تار شد.



لیلی: چی…؟


سرگیجه شدید.
دستم رفت سمت میز.
محکم گرفتمش.
فنجون—
از دستم افتاد.

صدای شکستن.
پخش شدن قهوه روی زمین.
دستم رفت سمت سرم.
چشمامو محکم بستم.

صدا…
یکی داشت صدام می‌کرد.
کای…؟
ولی درست نمی‌شنیدم.

همه‌چی…
داشت دور می‌شد.
چشمامو باز کردم—

تارتر شد.
بدنم…
دیگه نگه نداشت.

زانوهام خم شد.
و—
همه‌چی…
سیاه شد.



ادامه دارد......



لایک کنید و نظر بدینننننن🎀🔪



شرط :


لایک : ۲۸ تا


کامنت : ۱۳ تا


بازنشر : ۱۰ تا



شرط هارو زود برسونید تا زود بزارم پارت براتون پرنسس ها🌟


دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
دیدگاه ها (۲)

بانوم فالوشه پیجش محشرههههههه،https://wisgoon.com/btpin

بانوم فالوشه فیک نویسههههههههههههههه،https://wisgoon.com/vil...

#سه_و_سه_دقیقه 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁰ویو لیلی ___چشامو با ...

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط