{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« وسواس مافیا »

« وسواس مافیا »
پارت ۱۶: بازگشت سایه

پیام روی صفحه هنوز روشن بود.
«من هنوز زنده‌ام.»
هیچ‌کس حرف نمی‌زد.
انگار زمان برای چند لحظه ایستاده بود.
جه-این فقط به مانیتور خیره مانده بود.

جونگ‌کوک اولین کسی بود که واکنش نشان داد.
«این امکان نداره.»
صدایش می‌لرزید.
«من خودم دیدم که اون شب...»
اما جمله‌اش کامل نشد.

تهیونگ آرام گفت:
«پدرت.»
همه به او نگاه کردند.
تهیونگ ادامه داد:
«منظورش پدرته.»

جه-این یک قدم عقب رفت.
«نه...»
دستش را روی قلبش گذاشت.
«من یادمه که اون مرد مرده بود.»

روی صفحه یک فایل جدید باز شد.
یک تصویر تار ظاهر شد.
مردی پشت دوربین نشسته بود.
اما صورتش مشخص نبود.

فقط صدا واضح بود.

«جه-این، اگر این پیام را می‌بینی...»
«یعنی دشمن دوباره برگشته.»

جه-این اشک‌هایش را پاک کرد.
برای اولین بار بعد از سال‌ها...
صدای پدرش را می‌شنید.

جونگ‌کوک کنار او ایستاد.
دستش را مشت کرده بود.
تمام این سال‌ها با فکر از دست دادن خانواده‌اش زندگی کرده بود.
اما حالا همه چیز دوباره تغییر کرده بود.

تهیونگ به صفحه نگاه کرد.
چهره‌اش سرد شده بود.
«کیم سونگ‌هو اینو گذاشته.»

یونگی پرسید:
«از کجا مطمئنی؟»

تهیونگ جواب داد:
«چون فقط اون می‌دونست چطور وارد این سیستم بشه.»

ناگهان صدای موتور ماشین‌ها از بیرون آمد.
جیمین سریع به پنجره نگاه کرد.
«ما محاصره شدیم.»

تهیونگ کلید ماشین را برداشت.
اما این بار جه-این جلو رفت.
«منم میام.»

تهیونگ مکث کرد.
قبلاً مخالفت می‌کرد.
قبلاً تصمیم می‌گرفت.

اما حالا فقط پرسید:
«مطمئنی؟»

جه-این سر تکان داد.
«آره.»

چند دقیقه بعد همه سوار ماشین شدند.
ماشین تهیونگ با سرعت از جاده خارج شد.
صدای موتور در شب می‌پیچید.
اما این بار یک تفاوت داشت.

جه-این کنار تهیونگ نشسته بود.
نه به عنوان زندانی.
نه به عنوان کسی که باید محافظت شود.

به عنوان شریک.

یونگی اطلاعات دشمن را روی صفحه انداخت.
«ردشون کردیم، ولی یه ماشین هنوز دنبالمونه.»

تهیونگ لبخند کوچکی زد.
«پس مسابقه می‌خوای؟»

جه-این به او نگاه کرد.
«تو همیشه اینقدر دیوانه رانندگی می‌کنی؟»

تهیونگ برای اولین بار خندید.
خیلی کم.
«فقط وقتی مجبور باشم.»

ماشین وارد جاده‌ی باریک شد.
چراغ‌های شهر پشت سرشان محو شد.
جه-این سیستم ماشین را بررسی کرد.

«یه چیزی درست نیست.»

تهیونگ پرسید:
«چی؟»

جه-این به صفحه اشاره کرد.
«یکی از داخل سیستم ما اطلاعات می‌فرسته.»

همه ساکت شدند.

جونگ‌کوک گفت:
«یعنی یکی از ما جاسوسه؟»

نگاه‌ها بین همه چرخید.

و همان لحظه...

یک پیام روی صفحه ظاهر شد.

«فکر کردید بعد از ده سال منو پیدا می‌کنید؟»

جه-این رنگش پرید.

چون پایین پیام یک امضا بود.

جئون جه-این

پایان پارت ۱۶
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۱)

« وسواس مافیا »پارت ۱۷: سایه‌ای از خودم همه به صفحه خیره مان...

« وسواس مافیا »پارت ۱۸: مردی پشت صفحه تصویر روی مانیتور ثابت...

« وسواس مافیا »پارت ۱۵: خانه‌ای که رازها را بلعید باران آرام...

« وسواس مافیا »پارت ۱۴: مسابقه در دل شب صدای موتور ماشین‌ها ...

تو مال منی...p11 (آخر)

تو مال منی...p7

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۲۴سه روز گذشتتهیونگ هر روز صبح ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط