« وسواس مافیا »
« وسواس مافیا »
پارت ۱۷: سایهای از خودم
همه به صفحه خیره مانده بودند.
اسم جه-این پایین پیام میدرخشید.
هیچکس نمیتوانست حرف بزند.
حتی خود جه-این.
چون آن امضا را نمیشناخت.
جونگکوک آرام پرسید:
«این یعنی چی؟»
جه-این سرش را تکان داد.
«من... هیچوقت همچین چیزی ننوشتم.»
اما ته قلبش میگفت این را میشناسد.
تهیونگ سیستم ماشین را خاموش کرد.
نگاهش جدی شد.
«این یه پیام معمولی نیست.»
جیمین لپتاپ را باز کرد.
«یه کد پنهانه.»
جه-این کنار او نشست.
خطوط کد روی صفحه حرکت میکردند.
چشمهایش سریع همه چیز را بررسی میکرد.
«این رمزگذاری خیلی قدیمیه.»
«ولی کسی که نوشته، منطق منو میشناخته.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«یعنی کسی تو رو میشناخته؟»
جه-این آرام گفت:
«یا کسی که من بودم.»
این جمله همه را ساکت کرد.
چون شاید جه-این فقط قربانی نبود.
شاید بخشی از این راز را خودش ساخته بود.
اما بدون اینکه یادش باشد.
ماشین دوباره حرکت کرد.
آنها به سمت مرکز قدیمی مافیا میرفتند.
جایی که آخرین سرنخ قرار داشت.
اما دشمن هم مسیرشان را میدانست.
ناگهان ماشینها از دو طرف ظاهر شدند.
نور چراغها جاده را پر کرد.
جونگکوک آماده شد.
«شروع شد.»
تهیونگ فرمان را چرخاند.
موتور غرش کرد.
ماشین از بین دو خودرو رد شد.
جه-این همزمان سیستم را بررسی میکرد.
«تهیونگ!»
صدایش ناگهان بلند شد.
«ترمز سمت راست مشکل داره.»
تهیونگ بدون ترس گفت:
«میتونی درستش کنی؟»
جه-این به صفحه نگاه کرد.
«از داخل ماشین نه.»
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
«پس باید بهت اعتماد کنم.»
این جمله برای جه-این عجیب بود.
چون همیشه او به تهیونگ وابسته بود.
اما حالا...
تهیونگ به او نیاز داشت.
جه-این با سیستم اضطراری ماشین ارتباط گرفت.
کدها را تغییر داد.
چند ثانیه بعد ماشین دوباره کنترل شد.
جونگکوک از بیسیم گفت:
«خواهرم واقعاً خطرناکه.»
جه-این برای اولین بار خندید.
بعد از فرار، همه به یک گاراژ مخفی رسیدند.
جایی پر از ماشینهای قدیمی و قطعات خاص.
تهیونگ گفت:
«اینجا پناهگاه منه.»
جه-این به اطراف نگاه کرد.
روی دیوار عکسهای قدیمی بود.
یکی از آنها باعث شد بایستد.
عکس خودش بود.
در کنار تهیونگ.
سالها قبل.
اما چیزی عجیب بود.
پشت عکس نوشته شده بود:
«روزی که حقیقت را فهمیدی، تصمیم با خودت است.»
جه-این عکس را برگرداند.
نگاهش به تهیونگ افتاد.
«تو اینو میدونستی؟»
تهیونگ نزدیک شد.
چشمهایش پر از تعجب بود.
«نه.»
جه-این آرام گفت:
«پس یکی از اول میدونسته که من یه روز انتخاب میکنم.»
ناگهان چراغهای گاراژ خاموش شدند.
صدایی از بلندگو پخش شد.
«آفرین جه-این.»
همه آماده شدند.
صدا ادامه داد:
«بالاخره تبدیل شدی به همون کسی که پدرت میخواست.»
و بعد یک تصویر روی صفحه ظاهر شد.
چهرهی مردی که سالها گمشده بود.
پدر جه-این.
پایان پارت ۱۷
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت ۱۷: سایهای از خودم
همه به صفحه خیره مانده بودند.
اسم جه-این پایین پیام میدرخشید.
هیچکس نمیتوانست حرف بزند.
حتی خود جه-این.
چون آن امضا را نمیشناخت.
جونگکوک آرام پرسید:
«این یعنی چی؟»
جه-این سرش را تکان داد.
«من... هیچوقت همچین چیزی ننوشتم.»
اما ته قلبش میگفت این را میشناسد.
تهیونگ سیستم ماشین را خاموش کرد.
نگاهش جدی شد.
«این یه پیام معمولی نیست.»
جیمین لپتاپ را باز کرد.
«یه کد پنهانه.»
جه-این کنار او نشست.
خطوط کد روی صفحه حرکت میکردند.
چشمهایش سریع همه چیز را بررسی میکرد.
«این رمزگذاری خیلی قدیمیه.»
«ولی کسی که نوشته، منطق منو میشناخته.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«یعنی کسی تو رو میشناخته؟»
جه-این آرام گفت:
«یا کسی که من بودم.»
این جمله همه را ساکت کرد.
چون شاید جه-این فقط قربانی نبود.
شاید بخشی از این راز را خودش ساخته بود.
اما بدون اینکه یادش باشد.
ماشین دوباره حرکت کرد.
آنها به سمت مرکز قدیمی مافیا میرفتند.
جایی که آخرین سرنخ قرار داشت.
اما دشمن هم مسیرشان را میدانست.
ناگهان ماشینها از دو طرف ظاهر شدند.
نور چراغها جاده را پر کرد.
جونگکوک آماده شد.
«شروع شد.»
تهیونگ فرمان را چرخاند.
موتور غرش کرد.
ماشین از بین دو خودرو رد شد.
جه-این همزمان سیستم را بررسی میکرد.
«تهیونگ!»
صدایش ناگهان بلند شد.
«ترمز سمت راست مشکل داره.»
تهیونگ بدون ترس گفت:
«میتونی درستش کنی؟»
جه-این به صفحه نگاه کرد.
«از داخل ماشین نه.»
تهیونگ لبخند کوچکی زد.
«پس باید بهت اعتماد کنم.»
این جمله برای جه-این عجیب بود.
چون همیشه او به تهیونگ وابسته بود.
اما حالا...
تهیونگ به او نیاز داشت.
جه-این با سیستم اضطراری ماشین ارتباط گرفت.
کدها را تغییر داد.
چند ثانیه بعد ماشین دوباره کنترل شد.
جونگکوک از بیسیم گفت:
«خواهرم واقعاً خطرناکه.»
جه-این برای اولین بار خندید.
بعد از فرار، همه به یک گاراژ مخفی رسیدند.
جایی پر از ماشینهای قدیمی و قطعات خاص.
تهیونگ گفت:
«اینجا پناهگاه منه.»
جه-این به اطراف نگاه کرد.
روی دیوار عکسهای قدیمی بود.
یکی از آنها باعث شد بایستد.
عکس خودش بود.
در کنار تهیونگ.
سالها قبل.
اما چیزی عجیب بود.
پشت عکس نوشته شده بود:
«روزی که حقیقت را فهمیدی، تصمیم با خودت است.»
جه-این عکس را برگرداند.
نگاهش به تهیونگ افتاد.
«تو اینو میدونستی؟»
تهیونگ نزدیک شد.
چشمهایش پر از تعجب بود.
«نه.»
جه-این آرام گفت:
«پس یکی از اول میدونسته که من یه روز انتخاب میکنم.»
ناگهان چراغهای گاراژ خاموش شدند.
صدایی از بلندگو پخش شد.
«آفرین جه-این.»
همه آماده شدند.
صدا ادامه داد:
«بالاخره تبدیل شدی به همون کسی که پدرت میخواست.»
و بعد یک تصویر روی صفحه ظاهر شد.
چهرهی مردی که سالها گمشده بود.
پدر جه-این.
پایان پارت ۱۷
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۲.۹k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط