{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۸۳

پارت ۸۳


کیان : تو اینجا چیکار میکنی

* دستمو کشید و برد تو اتاقش *

کیان : دستمو ول کن

رزت : دیونه شدی؟ ..... با توجه با جیغ هایی که میزد تورو میدیدن ... همین که پهلوش رو زخمی کردی خیلیه ....

کیان :......

رزت : تو خوبی

کیان : آره..... به هر حال..... من دیگه میرم

رزت :قبلش یه دقیقه بیا بریم چکش کنیم

کیان : باشه

* رفتیم تو سیاهچال داشت از درد داشت به خودش میپیچید *

رزت : آخه ی

ابیگل : تو یه شیطانی

کیان : ممنون

رزت : دلم برات میسوزه چون هیچ نگهبانی نمیاد سمتت ((خنده))

* وقتی به رزت نگاه کردم خیلی عجیب بود تا حالا ندیدم اینطوری حرف بزنه *

ابیگل : منو از اینجا بیارید بیرون

رزت : هر چه قدر هم التماس کنی نمیای بیرون

* ولی چیزی که برام عجیب بود این بود که رنگ چشماش تغیر کرده بود.... قرمز بودن *

کیان : رزت بیا بریم ولش کن

رزت : باشه.... بای بای

ابیگل : منو بیارید بیر_

* یهو بیهوش شد *

رزت : ولش کن اهمیت نده

کیان : تو که گفتی نباید بمیره

رزت : نترس نمرده.... همین الان هم همینو میگم

کیان : رزت.... حس عجیبی نداری؟

رزت : چرا همچین چیزی میپرسی؟

کیان : چشمات قرمز بود....

رزت : چشمام؟

* نمیدونم درسته یا نه ولی تنها کسایی که چشماشونو قرمزه... استیگما ها هستن *
دیدگاه ها (۴)

پارت ۸۲ * سریع دویدم سمت سیاهچال *رزت : هوف حالا چه خاکی تو ...

پارت ۸۱ * با برخورد دستش با صورتم شوکه شدم * کامیلان : هوی چ...

پارت ۶۰ رزت : منم اصلا حس خوبی ندارم ولی اون اینجا چیکار میک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط