khianat duroogin
khianat duroogin..𝚙𝚊𝚎𝚛𝚝25
پدر ا/ت و مادرش و پدربزرگش ولی ا..و..ن اون نهههه
مگه داداشش پیش دوست دخترش نبود قرار نبود اینطور بشه
با ماشین وارد عمارت شدن نیلا با نگرانی و عجله سمت ا/ت اومد
نیلا.. ا.... تت دادا....دادا...
ا/ت.. چیه نصف جونم کردی
نیلا.. داداشتم... هست
ا/ت ویو
داداشم مگه کره نبود؟ مگه توی عمارت کوک نبود مگه پاش ناقص نبود پس فرار کرده و بابابزرگ حسابی ازم ناراحته بخواطر اینهمه بلایی که سر اون ادم کثیف اوردم
سریع رفتم روی پله ها که نقشه جشن خراب نشه
ولی خب داداشم
اون دیگه داداشم نیست اون یه حرومزادست
دو دقیقه تمام توی فکر بودم که بالاخره بابابزرگ اومد داخل از صدای اون عصاش متوجه شدم سرمو خم کردم و اونارو دید زدم اون عصا همیشه توی دستش بود میتونست راه بره ولی نمیدونم چرا اون عصا رو پیش خودش نگه میداشت بعدش پدرم وارد خونه شد و پشت سر پدرم مادرم وارد خونه شد پس اون چی داداشم
داداشم وارد خونه شد
اما من که اونو با تیر زدم پس چیشد چرا میتونه راه بره؟
ویو پدر بزرگ ا/ت
وارد عمارت شدم اولین چیزی که چشممو گرفت اون تم سفید طوسی بود
اهه ا/ت همیشه رنگ طوسی و دوست داشت اما اونو به رنگ مشکی نمیفروخت حتما بورام تم و اینطوری کرده که دلتنگ دختر بچم بشم
دومین چیزی که چشممو گرفت اون مهمونای توی خونه بودن چرا اینجان؟
سومین چیزی که دیدم اون بادکنک های مزخرف بود ا/ت همیشه از بادکنک و اینجور چیزا متنفر بود هه بدجور دلتنگ اون بچم مگه اون چی داره که انقدر دوسش دارم؟
نمیدونم شاید همین فرق هاش با بقیه نوه هامه که من اونو دوست دارم
شاید بورام بخواطر اینکه از بیمارستان مرخص شدم واسم جشن گرفته
مامان ا/ت و پدرش و برادش بهت زده به همه نگاه میکردن
که یهو صدای تق تق کفش های یک دختر بلند شد
مشخص بود که انگار سال ها با اون کفش های کوفتی راه میرفت پاهاش از درد توی اون کفش ها به سوزش افتاده بود
بینهایت درد میکردن اما خونسردی خودش و حفظ کرد و لباسش و تکوند و گوشه ای از دامنش و گرفت و با کیوتی و خیلی دارک پایین میومد اون دختر جذاب و دارکی بود که چشم همه ی اون مردا که چه ارض کنم همه اون نر ها به دنبالش بود ولی اهمیتی نمیداد
تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق
ویو پدر بزرگ
اون صدای مزخرف اه من و ا/ت از صدای کفش پاشنه دار متنفر بودیم ولی اون صدا از بالا میومد از اتاق دخترکم نه ابدا امکان نداره اون باشه اون همیشه از کفش پاشنه دار متنفر بود
ولییی با کسی که دیدم کاملا خشکم زد ...
پایان
پدر ا/ت و مادرش و پدربزرگش ولی ا..و..ن اون نهههه
مگه داداشش پیش دوست دخترش نبود قرار نبود اینطور بشه
با ماشین وارد عمارت شدن نیلا با نگرانی و عجله سمت ا/ت اومد
نیلا.. ا.... تت دادا....دادا...
ا/ت.. چیه نصف جونم کردی
نیلا.. داداشتم... هست
ا/ت ویو
داداشم مگه کره نبود؟ مگه توی عمارت کوک نبود مگه پاش ناقص نبود پس فرار کرده و بابابزرگ حسابی ازم ناراحته بخواطر اینهمه بلایی که سر اون ادم کثیف اوردم
سریع رفتم روی پله ها که نقشه جشن خراب نشه
ولی خب داداشم
اون دیگه داداشم نیست اون یه حرومزادست
دو دقیقه تمام توی فکر بودم که بالاخره بابابزرگ اومد داخل از صدای اون عصاش متوجه شدم سرمو خم کردم و اونارو دید زدم اون عصا همیشه توی دستش بود میتونست راه بره ولی نمیدونم چرا اون عصا رو پیش خودش نگه میداشت بعدش پدرم وارد خونه شد و پشت سر پدرم مادرم وارد خونه شد پس اون چی داداشم
داداشم وارد خونه شد
اما من که اونو با تیر زدم پس چیشد چرا میتونه راه بره؟
ویو پدر بزرگ ا/ت
وارد عمارت شدم اولین چیزی که چشممو گرفت اون تم سفید طوسی بود
اهه ا/ت همیشه رنگ طوسی و دوست داشت اما اونو به رنگ مشکی نمیفروخت حتما بورام تم و اینطوری کرده که دلتنگ دختر بچم بشم
دومین چیزی که چشممو گرفت اون مهمونای توی خونه بودن چرا اینجان؟
سومین چیزی که دیدم اون بادکنک های مزخرف بود ا/ت همیشه از بادکنک و اینجور چیزا متنفر بود هه بدجور دلتنگ اون بچم مگه اون چی داره که انقدر دوسش دارم؟
نمیدونم شاید همین فرق هاش با بقیه نوه هامه که من اونو دوست دارم
شاید بورام بخواطر اینکه از بیمارستان مرخص شدم واسم جشن گرفته
مامان ا/ت و پدرش و برادش بهت زده به همه نگاه میکردن
که یهو صدای تق تق کفش های یک دختر بلند شد
مشخص بود که انگار سال ها با اون کفش های کوفتی راه میرفت پاهاش از درد توی اون کفش ها به سوزش افتاده بود
بینهایت درد میکردن اما خونسردی خودش و حفظ کرد و لباسش و تکوند و گوشه ای از دامنش و گرفت و با کیوتی و خیلی دارک پایین میومد اون دختر جذاب و دارکی بود که چشم همه ی اون مردا که چه ارض کنم همه اون نر ها به دنبالش بود ولی اهمیتی نمیداد
تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق تق
ویو پدر بزرگ
اون صدای مزخرف اه من و ا/ت از صدای کفش پاشنه دار متنفر بودیم ولی اون صدا از بالا میومد از اتاق دخترکم نه ابدا امکان نداره اون باشه اون همیشه از کفش پاشنه دار متنفر بود
ولییی با کسی که دیدم کاملا خشکم زد ...
پایان
- ۹.۴k
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط