{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ممنوعیت های عجیب

" ممنوعیت های عجیب "
" پارت چهاردهم "

-داستان از زبان ؟؟؟-

استاد وارد کلاس شد که باعث خاموش شدن همهمه و نشستن همه سرجاهاشون بشه! اون یکی یکی شروع به خوندن اسم ها کرد تا اینکه رسید به یک اسم « سیلور خارپشت؟ » که در محکم باز شد و نزدیک بود شخص محکم بخوره زمین « حاضر! » همه شروع به خندیدن کردند حتی استاد! خب مثل اینکه این همون بچه تنبل کلاس‌ـه که همیشه دقیقه ی نود حاضر میشه.
بعد از یه عذرخواهی کوچیک اومد و روی تنها صندلی خالی درست کنار من نشست؛ خب... امسال هم دنیا رنگی شد...
...
نیم ساعتی میشه که معلم همینطور چرت و پرت میگه و منم از بس حوصلم سر رفته توی دفترم نقاشی میکشم... چه کاریه! وقتی همه چیزو راجب پلیس ها و خلافکار ها می‌دونی چرا باید دوباره گوش کنی؟ نمیشه الان امتحان آخر ترم ها رو ازم بگیرن تموم بشه؟! چند ماه باید اینجوری باشم؟! خسته کننده‌ـست...
از فکر و خیال دراومدم و به سیلور که کلمه به کلمه ی حرفهای معلم رو می‌نوشت نگاه کردم؛ خدایا یکم از حوصلشو به منم بده... بی خیال سرمو تکون دادم که استاد کلاس رو تموم کرد و خسته نباشید گفت منم با یه هوف نسبتا بلند خستگی‌ـمو بیرون دادم و ازجام بلند شدم.
خب... تا کلاس بعدی ۳ ساعت مونده چیکار کنم؟! برم بیرون از محوطه ساختمون یا... بی خیال! فعلا میرم داخل حیاط و یه گشتی میزنم.
...
همون‌طور که نشسته بودم و ساندویچ‌ـی که چند دقیقه پیش خریده بودم رو می‌خوردم چشمم به بحث چندتا دانشجو افتاد... به اعضای دعوا نگاه کردم... سه تا پرنده و یه خارپشـ- سیلور؟ همونی بود که دیر اومد سر جلسه... اصلا بهش نمی‌خورد اهل دعوا باشه و هنوزم نمیخوره! هه... واقعا جالبه اینا میخوان پلیس های آینده ی کشور بشن؟! خدای من دنیا داره به کجا میرسه... اینطور که معلوم بود سیلور بلد نیست از خودش دفاع کنه... از جام بلند شدم و به سمت‌ـشون تندپا کردم و زمانی که پرنده ی سبز دست‌ـشو بالا آورد تا کاری انجام بده دستشو گرفتم‌ـو تا مرز پیچوندن بردم « معلوم هست اینجا چه خبره! » نگاه‌ـمو به سمت سوم شخص و افرادی که دور برش بودن برگردوندم که چشمام کاملا باز شد... پس این همه مدت که دنبال‌ـش در به در می‌گشتیم اینجا بود... حتما اینجا آخرین جایی‌ـه که داری مگه نه؟ « شما پنج نفر... دارید چیکار میکنید؟ » دست پرنده رو ول کردم « ا-این... این خارپشت دستمو پیچوند! درد می‌کنه! » با لحن نسبتا بلند و عصبی غرریدم « دروغ میگه چنین کاری نکردم » حواس چند نفر به سمت ما پرت شد حقم داشتن... صدام بیش از حد بلند بود. « راستش... میتونم توضیح بدم؟ »

این داستان ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲)

" ممنوعیت های عجیب "" پارت پانزدهم "-داستان از زبان ؟؟؟-به س...

" ممنوعیت های عجیب "" پارت شانزدهم "-داستان از زبان سونیک-« ...

من برگشتم :>البته نه اینکه بمونم... می‌خوام برم فقط... اومدم...

+بنظرتون... بزرگترین درد چیه؟-از دست دادن نزدیکان -تنهایی-بی...

الان یه خاطره از خودم یادم اومد 🌚✨یادمه کوچیک بودم یادم نیست...

استاد ریاضیات

زندگی پر بحث سه دوست ( معمولا نیمه خون آشام ) پارت9

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط