{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ممنوعیت های عجیب

" ممنوعیت های عجیب "
" پارت پانزدهم "

-داستان از زبان ؟؟؟-

به سمت سیلور برگشتم؛ پس جز اون موقعی که دیر رسیده بود تو موقعیت های دیگه‌ـم میتونه حرف بزنه! « اسمت سیلور‌ـه مگه نه؟ همه چی رو داخل اتاقم می‌شنوم. شما پنج نفر دنبالم میاین! » اینبار کارآگاه رو مخ این حرف‌ـو زد! به هیچ عنوان نمی‌دونستم اون، اینجا کار می‌کنه... حتی فکرشم نمی‌کردم. به هرحال مجبور بودم دنبالش برم؛ کمی بعد ما داخل اتاق‌ـش بودیم.
...
در اتاق رو محکم باز کردم‌ـو خودمو به بیرون از اتاق پرت کردم یعنی چی... روز اول و تعهد؟ مگه بچه مدرسه‌ـیم؟ اون پرنده بخاطر اینکه گفت دستش درد می‌کنه تعهد نداد و مطمئن‌ـم از زیرش در میره... اگه میدونستم این قانون های مسخره اینجام جلومو میگیره صد سال سیاه! نمیومدم... هوف‌ـی از سر کلافگی کشیدم که توجهم به سیلور جمع شد؛ تو خودش بود و میخورد که میخواد یه چیزی بهم بگه « چیزی میخوای بگی؟ » با این جمله هم خودمو و هم اونو از اون فضای سنگین نجات دادم:

سیلور: خب... راستش... من...
...: میتونی لکنت‌ـتو بزاری کنار یا نه؟
سیلور: خب فقط... فقط میخواستم تشکر کنم از اینکه... بهم کمک کردی و... اون تعهد‌ـم به خاطر من دادی... می‌دونی که... اینجا برای بار دوم که قانون شکنی بکنی اخراج میشی و دیگه نمیتونی بیای
...: فکر کنم تک تک قانون های اینجا رو خوندی نه؟
سیلور: نه نه... خب... آره! من خیلی تلاش کردم که به اینجا برسم!
...: معلومه... چرا اون موقع از خودت دفاع نکردی؟
سیلور: نمی‌خواستم شر درست کنم و اینکه... اون بخش بزن بهادرم خاموش‌ـه^^`
...: که اینطور...
سیلور: خب... یه چیز دیگه... همکلاسی‌ـیم مگه نه؟
...:هوم...
سیلور: خب پس... خوشبختم... اسمم سیلور‌ـه
...: سونیک هستم و میشناسمت... موقع اومدن داشتی با کله میخوردی زمین... فکر میکردم قانون شناسی!
سیلور: خب اون قضیه‌ـش خیلی فرق می‌کنه یه کاری برام پیش اومده بود هه هه... دیر کردم میدونم حداقل واسه کلاس بعدی دیر نمیکنم!

نگاه‌ـمو ازش گرفتم و به تابلوی برنامه ها نگاه کردم؛ مثل
اینکه تا اخر ترم با هم باشیم پس... یعنی یه آهن ربای دردسر تو کلاس داریم که این... فوق العاده‌ـست! خب می‌دونم که خودم یه آهن ربای به شدت قوی مشکلاتم و این پسرم جالب دیده میشه! بنظرم دوستی باهاش می‌تونه این گمان که یه جاسوس‌ـم رو از بین ببره؛ اجتماعی بودن همیشه جواب میده! « خب سیلور... » هردو به همدیگه نگاه انداختیم « نظرت چیه یه سر تا یه جایی بریم؟ »
...
شاخه هایی که مانع دید میشدم رو کنار زدم و اجازه دادم سیلور جلوتر حرکت کنه تا صحنه رو ببینه « این... این امکان نداره... فوق العاده‌ـست! »

این داستان ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

" ممنوعیت های عجیب "" پارت شانزدهم "-داستان از زبان سونیک-« ...

به شخصه عاشق مینی کمیک ها و آرت های آرتیست‌ـم +-+❤️آخه مگه م...

" ممنوعیت های عجیب "" پارت چهاردهم "-داستان از زبان ؟؟؟-استا...

من برگشتم :>البته نه اینکه بمونم... می‌خوام برم فقط... اومدم...

پارت ۲

دلم نیومد بمونید تو خماری

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط