" ممنوعیت های عجیب "
" ممنوعیت های عجیب "
" پارت شانزدهم "
-داستان از زبان سونیک-
« این... این امکان نداره... فوق العادهـست! » با لبخند به انتهای غار نگاه کردم « میدونستم خوشت میاد » که با حرکتـش تو شوک رفتم. خودشو انداخت تو برکه ی کوچیک اونجا! « چیکار میکنی؟ سیلور؟ » سرشو از آب بیرون آورد و چشماشو باز کرد « خیلی خوبه؛ آبـش خیلی هم سرد نیست... تو هم میای؟ » چند قدم عقب رفتم « نه نه... ممنون خیلی خوشم نمیاد » سعی کرد خودشو روی آب نگه داره « منظورت چیه؟ » نیم نگاهی بهش کردم و بعد به سمت ورودی غار رفتم « تو بچگی... یکبار نزدیک بود غرق بشم واسه همین ترجیح میدم نزدیک آب نرم! » مدت خیلی زیادی نگذشته بود که صدای قدم هاشو شنیدم؛ بعد چند لحظه با لباس های خیس کنارم ایستاد « که اینطور... » یکم ازش فاصله گرفتم تا منـو خیس نکنه « سرما میخوری... بنظرم برو لباسـهاتو عوض کن » به خودش نگاهی کرد و خندید « آره میگم... نظرت چیه بریم خونه ی من؟ » با سر رضایتـمو نشون دادم و پشت سرش شروع به حرکت کردم.
...
-داستان از زبان نویسنده-
سونیک: خونه ی بزرگی داری! مال خودته؟ اگه مال خودت باشه باید بترسی چون زیادی بزرگه
همون طور که داشت با لباس آماده میکرد تا بره حموم باهام حرف میزد
سیلور: یه جورایی... با داداشـم زندگی میکنم ولی خب اون خیلی کم میاد اینجا
سونیک: چرا؟ ازدواج کرده؟
سیلور: نه بابا اهل این حرفا نیست بخاطر شغلـشه
سونیک: اگه فضولی نیست... شغلـش چیه؟
سیلور: خب... اون... یجورایی یه... کاوشگرـه؛ ازونجایی که بیشتر اوقات کارش گروهیـه با... دوستاش... یه جا میمونن و اصلا اینجا نمیاد...
سونیک: که اینطور... خودت چی؟
سیلور: خب من توی کافه کار میکنم... حدودا همه کاره ی اونجام ولی خب چون از این به بعد میرم دانشگاه و اینا... میسپرم به دوستم!
سونیک: جالبه
سیلور: تو چی؟
سونیک: ها؟
سیلور: تو کار میکنی؟
سونیک که کمی شوکه شده بود با به یاد آوردن شغلی که پوشش کارهای اوست نفس عمیقی کشید و داد زد « من یه شرکت ماشین دارم » از آنجایی که سیلور فقط صدای او را میشنید او هم داد « چه خوب... خب من میرم چند دقیقه ی دیگه میام! » در آنطرف سونیک به تابلو ها و قاب عکس ها نگاه میکرد و با خودش به این که خانواده ی سیلور از دسته اشخاص هنری هستند فکر میکرد. حدودا تمام عکس ها خود سیلور بودند تا اینکه چشمـش به قاب عکسی که برعکس کنار خانه خاک گرفته بود افتاد؛ آرام به سمتش رفت و در زمانی که خواست آنرا برگرداند « سونیک! » با تعجب به پشتش نگاه کرد
این داستان ادامه دارد...
" پارت شانزدهم "
-داستان از زبان سونیک-
« این... این امکان نداره... فوق العادهـست! » با لبخند به انتهای غار نگاه کردم « میدونستم خوشت میاد » که با حرکتـش تو شوک رفتم. خودشو انداخت تو برکه ی کوچیک اونجا! « چیکار میکنی؟ سیلور؟ » سرشو از آب بیرون آورد و چشماشو باز کرد « خیلی خوبه؛ آبـش خیلی هم سرد نیست... تو هم میای؟ » چند قدم عقب رفتم « نه نه... ممنون خیلی خوشم نمیاد » سعی کرد خودشو روی آب نگه داره « منظورت چیه؟ » نیم نگاهی بهش کردم و بعد به سمت ورودی غار رفتم « تو بچگی... یکبار نزدیک بود غرق بشم واسه همین ترجیح میدم نزدیک آب نرم! » مدت خیلی زیادی نگذشته بود که صدای قدم هاشو شنیدم؛ بعد چند لحظه با لباس های خیس کنارم ایستاد « که اینطور... » یکم ازش فاصله گرفتم تا منـو خیس نکنه « سرما میخوری... بنظرم برو لباسـهاتو عوض کن » به خودش نگاهی کرد و خندید « آره میگم... نظرت چیه بریم خونه ی من؟ » با سر رضایتـمو نشون دادم و پشت سرش شروع به حرکت کردم.
...
-داستان از زبان نویسنده-
سونیک: خونه ی بزرگی داری! مال خودته؟ اگه مال خودت باشه باید بترسی چون زیادی بزرگه
همون طور که داشت با لباس آماده میکرد تا بره حموم باهام حرف میزد
سیلور: یه جورایی... با داداشـم زندگی میکنم ولی خب اون خیلی کم میاد اینجا
سونیک: چرا؟ ازدواج کرده؟
سیلور: نه بابا اهل این حرفا نیست بخاطر شغلـشه
سونیک: اگه فضولی نیست... شغلـش چیه؟
سیلور: خب... اون... یجورایی یه... کاوشگرـه؛ ازونجایی که بیشتر اوقات کارش گروهیـه با... دوستاش... یه جا میمونن و اصلا اینجا نمیاد...
سونیک: که اینطور... خودت چی؟
سیلور: خب من توی کافه کار میکنم... حدودا همه کاره ی اونجام ولی خب چون از این به بعد میرم دانشگاه و اینا... میسپرم به دوستم!
سونیک: جالبه
سیلور: تو چی؟
سونیک: ها؟
سیلور: تو کار میکنی؟
سونیک که کمی شوکه شده بود با به یاد آوردن شغلی که پوشش کارهای اوست نفس عمیقی کشید و داد زد « من یه شرکت ماشین دارم » از آنجایی که سیلور فقط صدای او را میشنید او هم داد « چه خوب... خب من میرم چند دقیقه ی دیگه میام! » در آنطرف سونیک به تابلو ها و قاب عکس ها نگاه میکرد و با خودش به این که خانواده ی سیلور از دسته اشخاص هنری هستند فکر میکرد. حدودا تمام عکس ها خود سیلور بودند تا اینکه چشمـش به قاب عکسی که برعکس کنار خانه خاک گرفته بود افتاد؛ آرام به سمتش رفت و در زمانی که خواست آنرا برگرداند « سونیک! » با تعجب به پشتش نگاه کرد
این داستان ادامه دارد...
- ۳.۸k
- ۲۲ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط