part

part 2



MELINE:
سلین رفت و منو تنها گذاشت....سلین دوسال از من بزرگتره...اون مثل خواهرم میمونه...و،من واقعا براش اهمیت زیادی قائلم...اما نمیشه...من یکسال بعد از اون اتفاق قلبم رو ۷ طبقه زیر منتقم خاک کردم که خودشو نشون نده...و نمیده،اما تنها دلیلی که نمی‌خوام باند جئون و نابود کنم اینه که دیگه دشمنی نداریم و من نمیتونم اذیتش کنم...و برای نابود کردن باند خرس هم باید اینکار و کنیم...یعنی یا اونارو نابود کنیم...یا باهاشون همکاری کنیم...من تصمیم گرفتم هیچکدوم رو انجام ندیم....
((۵ ساعت بعد))
آههههه بالاخره....به ساعتم نگاه کردم... ساعت ۱۱ بود...از ساعت ۶ داشتم نقشه رو می‌کشیدم...که؛بالاخره تموم شد...
از گاراژ زدم بیرون و با موتورم رفتم خونه...
((ساعت ۱۲:۲۰))
CELINE:
داشتم سفره رو مینداختم که صدای کلید اومد....بدون نگاه کردن به پشتم سلامی کردم...
سلین:سلام...چه عجب الآنم نمیومدی

ملین:سلام....ببخشید داشتم نقشه می‌کشیدم...

سلین:تصمیمت؟

ملین:راه خودم...نه همکاری...نه دشمنی...

سلین:دستاتو بشور شام بخوریم،صحبت میکنیم؛بعداااا

ملین:الان میام😂






خوب؟🎀❤️
دیدگاه ها (۲)

دوستان گل سلاااممم....همون طور که میدونید بنده بسیار آرومم و...

part 1JK:از اون موقع دوسال گذشته و عصاب و روان من هر روز دار...

با تاخیر....Merry Christmas 🎄⛄

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩 ⁵⁵ا/ت: خون خودم رو ریختم که قسم بخورم هیچو...

زندگی با خنده ( پلیس مخفی)ویو ساراآروم چشام رو باز کردم تو ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط