{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

p.2
پارت اخر:
***

صدای شلیک گلوله و فریادها توی هوا پیچیده بود. جونگکوک و جیمین وارد مخفیگاه شدن و با صحنه‌ای وحشتناک روبرو شدن. ماموران رقیب داشتن به سمت محافظانشون شلیک می‌کردن.

- جیمین، مواظب باش!

جونگکوک فریاد زد و به سمت جلو خیز برداشت. با حرکات سریع و ماهرانه، دو نفر از ماموران رقیب رو از پا درآورد. جیمین هم با مهارت خاصی که توی تیراندازی داشت، شروع به شلیک کرد و دشمنان رو عقب نشوند.

درگیری شدید بود و هر لحظه خطرناک‌تر می‌شد. جونگکوک و جیمین با همدیگه هماهنگ شدن و با تمام توانشون دارن از مخفیگاه دفاع می‌کنن.

ناگهان جونگکوک متوجه شد که یکی از ماموران رقیب داره به سمت جیمین نشونه می‌گیره. قبل از اینکه جیمین متوجه بشه، جونگکوک خودش رو جلوی جیمین انداخت و گلوله به شانه‌اش برخورد کرد.

- جونگکوک!

جیمین با نگرانی فریاد زد و به سمت جونگکوک برگشت. جونگکوک روی زمین افتاده بود و دستش رو روی شانه‌اش گذاشته بود.

- جیمین... برو... اون‌ها رو نابودکن.

جیمین اشک توی چشماش جمع شد.

- من نمی‌ذارم اتفاقی برات بیفته.

- جیمین... به من گوش کن. این ماموریت توئه. تو باید از مخفیگاه دفاع کنی. من خوبم.

جیمین با تردید به جونگکوک نگاه کرد. می‌دونست که جونگکوک راست می‌گه. اگه اون بمونه و به جونگکوک کمک کنه، ممکنه هر دو کشته بشن.

- باشه. مراقب باش.

جیمین با چشمانی پر از اشک، به سمت دشمنان برگشت و با خشم و نفرت شروع به شلیک کرد.

جونگکوک با درد زیاد سعی کرد از جاش بلند بشه. می‌دونست که باید به جیمین کمک کنه، اما بدنش به شدت درد می‌کرد.

بعد از چند دقیقه درگیری شدید، جیمین و نیروهایش موفق شدن ماموران رقیب رو شکست بدن و از مخفیگاه دفاع کنن.

جیمین با عجله به سمت جونگکوک برگشت.

- جونگکوک! حالت خوبه؟

جونگکوک لبخندی زد.

- خوبم. فقط یه خراش کوچیک.

جیمین به جونگکوک کمک کرد تا بلند بشه و اون رو به داخل مخفیگاه برد.

***

چند روز بعد، جونگکوک توی دفتر کارش نشسته بود و به جیمین نگاه می‌کرد. جیمین کنارش نشسته بود و گزارش‌های مربوط به عملیات اخیر رو بررسی می‌کرد.

جیمین- حالت چطوره؟ هنوز درد داری؟
جونگکوک لبخند زد:
- بهترم. زخم‌هام خوب شده.


- تو خیلی شجاع بودی. اگه تو نبودی، نمی‌دونستم چی می‌شد.

جیمین سرش رو پایین انداخت.

- من فقط وظیفه‌ام رو انجام دادم.

جونگکوک دست جیمین رو گرفت.

- این فقط وظیفه نبود. تو قلب منو نجات دادی.

جیمین به چشمان جونگکوک نگاه کرد. چشمان پر از عشق و قدردانی.

- من همیشه کنارت میمونم، جونگکوک. همیشه.

جونگکوک دست جیمین رو فشرد.

- منم همینطور.

جونگکوک به آرومی سرش رو پایین آورد و لب‌هایش رو روی لب‌های جیمین گذاشت. بوسه‌ای طولانی و پر از عشق.

بارون بند اومده بود و خورشید از پشت ابرها طلوع کرده بود. جونگکوک و جیمین توی آغوش هم، زیر نور خورشید، احساس خوشبختی می‌کردن.

اون‌ها با هم، هر چالشی رو می‌تونستن از سر بگذرونن. چون عشقشون قوی‌تر از هر چیزی هست***

**پایان**
دیدگاه ها (۷)

این دوپارتی هم تموم شد دوپارتی/تکپارتی بعدی از کی باشه؟

#عضو_اتحاد_چشمکها

بدون ترس از قضاوت شدن بنویسخودمداشتم‌خوب‌میشدم‌و‌توبرگشتی‌و‌...

#عضو_اتحاد_چشمکها

p.1***بارون تند می‌بارید و شیشه‌های بزرگ دفتر کار جونگکوک رو...

ازدواج قرار دادی ۶۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط