{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

spyfamily

spy×family
فصل •3• پارت•1•
انیا سریعا با خوشحالی بلند میشه از سر میز و میره اتاقش و لباسی که تو(اسلاید دوم) هست میپوشه و همش تو ذهنش: بابایی مامانی. بابایی مامانی(شعری بخونید)

خلاصه سوار ماشین میشه و میره


پیاده میشه و میزه تو دره خونه رو میزنه

یور: من باز می‌کنم

لوید: باشه ..

یور : واییییییی خوشگلم😭😭😭😭😭😭😱🥹

انیا: مامانییییییییی😭😭😭😭😭😭😭😭🥹

لوید: انیا اومدی.؟؟؟؟؟


ذهن لوید: وقت گرفتن اطلاعاته...

لوید: خوش اومدی عزیزم ‌ . بیا بشین


انیا محکم میپره بغل لوید

لوید یکدقعه شوک میشه و انیا رو بغل میکنه

خلاصه حرف میزنن که لوید میگه از اونجا گه خبر

انیا: بابا اول....

همه چی رو از اینکه داناوان وارث میخواد و
یکی بی هوش کردش رو دیمیتریوس عاشق شد و چرت و پرتا گفت

قیافه لوید و یور:😵😵😵

یهو زنگ در زده میشه: دینگ دینگ
......


>خیلی ببخشید این پارت کم بودددددد خوابم میاد<
دیدگاه ها (۱۰)

spy×family فصل •3• پارت•۲•یور میره در رو باز میکنهیوری: ابجی...

عزیزان بگم تا ۴۵ تایی نشیم پارت نمیدم

راستی اونموقع انیا از رو پله میفوته رو دامیان همچین چیزیه😂گش...

راستی اینم بگم درمورد نایا🙂‍↔️🫸🏻نایا ۱۵ ساله بود و از روز او...

spy×family فصل •2• پارت•2•همه میرن سر کلاس تا زنگ آخر انیا و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط