پارت نا
پارت 28 نا ۳٠
نوستایسان:
سهون_آخخخ
نگاهی به پاش کردم خون میومد اون عوضی ها هم داشتن میومدن هر سه مون قصد قایم شدن داشتیم ولی... کجا یهو رز محکم یقه لباس پاره ی سهونو گرفت و با تمام قدرت... کشد و پشت یه درخت رفتیم... رزی... نگاه کردم دستشو گذاشته بود رو دهنم... تا نفس نکشه سهونم دستش رو دهن رز بود و رز رو دهن سهون یه صحنه خنده داری بود که نمیدونین...
بعد از چقدر گشتن رفتن... سهون پاش هنو درد میکرد رز اومد پاچه شو بزنه بالا کع متوجه خون روی پاش شد نگاهی بهش کرد و گفت:
_نمیدونم جیکار کنیم....
رو به من ادامه داد:
_ها؟
+ نمیدونم....
و یه تیکه از لباس استین بلندش کند و بست به پای سهون و گفت:
_باید... دیگه نمیدونم... نمیدونم باید... چیکار کنیم...
و نشست رو زمین و گفت:
_اههههههه....
سهون بی جون نگاش کرد و گفت:
_م... من... باید... زود.. خوب.. شم.. گفتم:
_نترس زود خوب میشی...
سهون_امیدوارمــــ...
و بهد سهون گفت:
_چ... چطور ب... باید بفهمیم.. وردی.. که روی... بچه... هاست... رو کی خونده...؟؟
رزی_ مسلما... منطقا... جادوگر... اعظمـــــ
+مطمئنی.. بهش نمیخوره...
_اون روی بدشو ندیدی....
و بعد رز گفت:
_بریم... برگردیم به قلعه...
+چطور!
_راخ بلدم...
+سهون با این پاش...
_من میرم... تو باس کنار... سهون باشی...
+امـ... امـا...!
_نه.. اون نیاز به مراقبت داره...
سهون _ نهــ.... تو تنهایی نه من... خواهش میکنم... نوستایسان رو با ندت ببر...
تمام التماسشو کمع کرد تو چشاش!
_باشههههــــ
خندیدیم و بعد از خددافظی و سفارشات چشامونو بستیم و دیدیم تو سلول بچه هایییمـــ... بازم خواب بودن....
... پارت 29
نوستایسان:
سهون_آخخخ
نگاهی به پاش کردم خون میومد اون عوضی ها هم داشتن میومدن هر سه مون قصد قایم شدن داشتیم ولی... کجا یهو رز محکم یقه لباس پاره ی سهونو گرفت و با تمام قدرت... کشد و پشت یه درخت رفتیم... رزی... نگاه کردم دستشو گذاشته بود رو دهنم... تا نفس نکشه سهونم دستش رو دهن رز بود و رز رو دهن سهون یه صحنه خنده داری بود که نمیدونین...
بعد از چقدر گشتن رفتن... سهون پاش هنو درد میکرد رز اومد پاچه شو بزنه بالا کع متوجه خون روی پاش شد نگاهی بهش کرد و گفت:
_نمیدونم جیکار کنیم....
رو به من ادامه داد:
_ها؟
+ نمیدونم....
و یه تیکه از لباس استین بلندش کند و بست به پای سهون و گفت:
_باید... دیگه نمیدونم... نمیدونم باید... چیکار کنیم...
و نشست رو زمین و گفت:
_اههههههه....
سهون بی جون نگاش کرد و گفت:
_م... من... باید... زود.. خوب.. شم.. گفتم:
_نترس زود خوب میشی...
سهون_امیدوارمــــ...
و بهد سهون گفت:
_چ... چطور ب... باید بفهمیم.. وردی.. که روی... بچه... هاست... رو کی خونده...؟؟
رزی_ مسلما... منطقا... جادوگر... اعظمـــــ
+مطمئنی.. بهش نمیخوره...
_اون روی بدشو ندیدی....
و بعد رز گفت:
_بریم... برگردیم به قلعه...
+چطور!
_راخ بلدم...
+سهون با این پاش...
_من میرم... تو باس کنار... سهون باشی...
+امـ... امـا...!
_نه.. اون نیاز به مراقبت داره...
سهون _ نهــ.... تو تنهایی نه من... خواهش میکنم... نوستایسان رو با ندت ببر...
تمام التماسشو کمع کرد تو چشاش!
_باشههههــــ
خندیدیم و بعد از خددافظی و سفارشات چشامونو بستیم و دیدیم تو سلول بچه هایییمـــ... بازم خواب بودن....
... پارت 29
- ۳.۴k
- ۰۴ خرداد ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط