سناریوی باکودکو
P2
چند دقیقه بعد
سکوت اتاق با صدای قاروقور شکم میدوریا شکسته شد. باکوگو با پوزخندی کوچک به اون نگاه کرد.
**باکوگو:** " صبر کن، میرم یه چیزی برات بیارم."
باکوگو از اتاق بیرون رفت. تو راهرو بیمارستان، توجهش به مردی جلب شد که با عجله حرکت میکرد. مردی با قدی متوسط، موهای مشکی و چشمانی خاکستری. همین که نگاهشون با هم تلاقی کرد، مرد مکث کوتاهی کرد و قطرهای عرق از پیشونیش چکید. باکوگو با خودش فکر کرد: "این رفتار طبیعی نیست..."
باکوگو پشت یکی از دیوارا مخفی شد و مرد رو زیر نظر گرفت. وقتی دید که مرد به سمت اتاق میدوریا رفت، باکوگو تصمیم گرفت اون رو دنبال کنه. مرد وارد اتاق شد و در رو بست. باکوگو سریع در رو باز کرد و وارد شد.
صحنهای که دید، خونش رو به جوش آورد: مرد سرنگی تو دستش گرفته بود و قصد داشت چیزی به سرم میدوریا اضافه کند. (میدوریا خوابه)
**باکوگو (داد زد):** "هی! داری چه غلطی میکنی
---
چند دقیقه بعد
سکوت اتاق با صدای قاروقور شکم میدوریا شکسته شد. باکوگو با پوزخندی کوچک به اون نگاه کرد.
**باکوگو:** " صبر کن، میرم یه چیزی برات بیارم."
باکوگو از اتاق بیرون رفت. تو راهرو بیمارستان، توجهش به مردی جلب شد که با عجله حرکت میکرد. مردی با قدی متوسط، موهای مشکی و چشمانی خاکستری. همین که نگاهشون با هم تلاقی کرد، مرد مکث کوتاهی کرد و قطرهای عرق از پیشونیش چکید. باکوگو با خودش فکر کرد: "این رفتار طبیعی نیست..."
باکوگو پشت یکی از دیوارا مخفی شد و مرد رو زیر نظر گرفت. وقتی دید که مرد به سمت اتاق میدوریا رفت، باکوگو تصمیم گرفت اون رو دنبال کنه. مرد وارد اتاق شد و در رو بست. باکوگو سریع در رو باز کرد و وارد شد.
صحنهای که دید، خونش رو به جوش آورد: مرد سرنگی تو دستش گرفته بود و قصد داشت چیزی به سرم میدوریا اضافه کند. (میدوریا خوابه)
**باکوگو (داد زد):** "هی! داری چه غلطی میکنی
---
- ۵.۱k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط