{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مادربزرگ

مادربزرگ
حواسش به شمعدانی ها بود
گاه حتی همین که
چرخی میزد کنار حوض نگاهشان می‌کرد
کافی بود برای قد کشیدنشان
بعدها فهمیدم
عشق مراقبت میخواهد
چیزی مثلِ زمزمه‌ی اینکه
حواست به من باشد

💎 مادرم سه قانون داشت:
عاشق شو، عاشق بمان و عاشق بمیر ...
بابا می خندید و مثل تمام مَردهای آن روزها، عشق را کیلویی چند صدا می زد!
خواهرم، قانون اول را خیلی دوست داشت...
آنقدر زیاد که هر روز لابه لای فرمول های ریاضی و حساب چند بار مرورش می کرد تا شاید مردی پیدا شود برای اثباتش...
برادرم، دومی را... مادر زادی عاشق بود...
گنجشک های لب ایوان را " خاتون " صدا می کرد و به شمعدانی های روی طاقچه می گفت: " بانو "
و حوض حیاط، چقدر شبیه قانون سوم بود!
هیچ وقت آب نداشت ولی از هر طرف که نگاهش می کردی دو ماهی سرخ را همیشه توی ذهنش می رقصاند ...
من اما آدمی بودم " قانون مدار " عاشقت شدم، عاشقت هستم...
و این عشق ات...
راستی من چند وقتی هست که دیگه خودم نیستم
دیدگاه ها (۱۳)

می‌دانم حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد حال...

برایت آرزوهای ساده می کنمآرزو می کنم شب ها خواب های خوب ببین...

🍃 #نصیحتدوست داشتن رو نشون باید داد ،راه های مختلفی داره ، ا...

این بار زنده می خواهمتنه در رویا نه در مجازاین که خسته بیایی...

Crimson Vow🍷❤️‍🔥/قسم خونینPART: oneویو الیزابت همه چیز از ان...

عشق در دنده آخرپارت : ۱۷ ماشین مشکی آرام از دروازه بزرگ عمار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط