{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#دخترم_باش

رمان:#دخترم_باش
#پارت_۱۷
_ من وقت این کارا رو ندارم، دیر اومدم بیرون وقتم
هم تنگه آمار میخوام و یه سری کارای خورده ریز
ولی ایندفعه نمیخوام پای شماهارو وسط بکشم !
سپهر که لبه ی تخت نشسته بود گفت : داداش ما تا
کمر وسط قضیه ایم بگو چی میخوای فقط !
حسین پقی زد زیر خنده .
_ تو از مامانت اجازه گرفتی ؟
اخمی بهشون کردم .
_ بس میکنید یا نه !
با ساکت شدنشون نفس عمیقی کشیدم .
_شاهین، به شاهو بگو به کمکش احتیاج داریم میخوام
دو نفر رو از اون تو بکشه بیرون !
صابر خم شد سمتم .
_کی هستن داداش؟
شر شدن واست؟
سر بالا انداختم و چایی رو گرفتم .
_نه کارشون شون لنگ منه قول دادم بهشون، بدون من
دووم نمیارن اون تو، کار بلدن میشه روشون حساب
وا کرد .
شاهین سریع گفت : رو چشمم شاهو غالمته از خداشه
فقط اسمی چیزی ندارن؟
نفس عمیقی کشیدم .
_ آدم بی اسمم میشه مگه بچه، یکیشون سعیده سعید
جانلو، یکی شم تیمور یوسفی !
_ وایسا بنویسم یادم نره !
حسین با خنده گفت : عقلش قده کیشمیشه به مولا .
شاهین خواست چیزی بگه که با باز شدن در قهوه
خونه دهنش رو بست .
نگاهی به چند نفری که وارد شدن انداختم .
حس کردم جو سنگین شده عالوه بر بچه ها بقیه هم یه جورایی سکوت کرده بودن .
نگاه سنگینی بهشون انداختم .
_میشناسید اینارو؟
صدای علی در اومد .
_ شاهو میگفت یکی از ریزه پاهاشونه تو کار پخش
مواده هم صنعتی هم سنتی قبلا سردسته بود میگن یه
مدته سوتو کوره !
سر تکون دادم .
_ کدومشون؟
_ همونی که کت سورمه ای پوشیده .
همونی که نگاهش از همه تیز تر بود !
مهدی تکیه ش رو داد به پشتی .
_ خبر به گوششون رسیده داروغه برگشته گله جمع
شده !
چشم جمع کردم .
_ عجیب نیست؟
میون این همه شغال سر دسته شون اومده سر و گوش
به آب بده؟ چه آشناس پسره !
آقا مصطفی قلیون رو روی تخت گذاشت .
شاهین شلنگش رو گرفت و گفت : پسره اکبر نشئه س !
باباش میکشید خودش پخش میکنه ولی زرنگه دم به
تله نمیده .
اخمی کردم .
_ داره یه چیزایی یادم میاد، یه داداش دیگه هم داره
اونم ساقیه؟
مهدی چاییش رو از روی تخت برداشت .
_نه بابا، یه خواهر و یه برادر دیگه داره که از زن
دومه اکبرن !
مامانه دق میکنه اکبرم سالش نشده میره یه زن دیگه
میستونه از اونم یه دختر و پسر داره .
نگاه دیگه ای به پسره انداختم .
یکی از مهره ی های فرعی که باهاش میتونستیم به
اون بالایی برسیم !
_ خب بقیه ش؟ نگفتی خواهر و برادرش چیکاره ن؟
شونه ای بالا انداخت .
_ مامانشون چهار پنج سالی هست بچه هارو زده تو
سره اکبر جونش رو گرفته و فرار کرده .
اکبرم دوسال پیش سنگ کوب کرده افتاده مرده .
کلی هم بدهی بالا آورده انداخته رو سره این خواهر و
برادر بدبخت .
متعجب نگاهش کردم .
_ چرا رو سره اینا چی کاره ن مگه؟
دیدگاه ها (۰)

رمان:#دخترم_باش#پارت_۱۸شاهین دود قلیون رو بیرون داد و گفت : ...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۱۹بعد از خارج شدن از قهوه خونه بهش گفتم...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۸۰که با ترس به عقب هلش دادم اما باد...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۷۹لبمو گزیدم و به دنبال یه جاي خلوت...

#My_company_model پارت18_بچه ها من چهارتا اتاق بیشتر نگرفتما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط