رمان:#دخترم_باش

رمان:#دخترم_باش
#پارت_۱۹
بعد از خارج شدن از قهوه خونه بهش گفتم یه راست
به سمت باشگاه بره .
چند ساعت باقی مونده رو تا قبل از غروب آفتاب
باشگاه بودم و با بچه ها آشنا میشدم
بچه های قدیم که بودن حسابی زحمت کشیدن و سنگ
تموم گذاشتن ولی من دیگه امیر کورد قدیم نبودم،
دنبال تشری فات و یل بازی نبودم فقط یه جو آرامش
میخواستم !
پام رو که توی خونه گذاشتم تقریبا غروب شده بود تقه
ای به در زدم و یالله گفتم، صدای دایه باعث شد اخم
کنم .
_ بیا تو پسرم کسی نیست .
قدم ی به داخل برداشتم .
_ سلام دایه، این خواهر کوچیکه ما کوش پس؟
دایه به سمتم اومد و گفت : حالا بزار برسی پسرم،
دانشگاهه !
_ از صبح تا الان دانشگاهه؟
یه زنگ بزن بگو بیاد خونه !
سها، سها داشت چیکار میکرد .
نگرانی چشم های دایه، دیر اومدنش !
چه خبر بود تو این خونه !
دایه سریع به سمت تلفن رفت، نفس عمیقی کشیدم تا
بتونم خودم رو کنترل کنم .
دایه کنارم روی تخت نشست .
_حداقل بیا داخل بشین .
سر تکون دادم .
_ وقتی به این فکر میکنم این همه سال این خونه بی
صاحاب بوده و الان که من هستم بازم فکر میکنه بی
صاحابه آتیش میگیرم !
لب گزید .
_این چه حرفیه پسرم کسی بخواد چنین فکری بکنه
خودم گوششو میکشم، تو فقط آروم باش باشه؟
اومد باهاش آروم تا کن دختر بچهس غرور داره !
سر تکون دادم و چیزی نگفتم .
قرار نبود داد و بیداد راه بندازم من هیچوقت آدمی
نبودم که با سرو صدا کارم رو پیش ببرم و هوار کنم !
لازم هم نبود صدام بالا بره !
نمیدونم چقدر گذشت با صدای در سرم رو بالا گرفتم .
دایه با استرس نگاهم کرد ولی من نگاهم به سها بود .
موهایی که معلومه سرسری فرو کرده زیر شال،
مانتویی کوتاه که فقط جلوش یه دکمه داشت و آرایشی پررنگ !
خیره نگاهش کردم .
کمی لبه های شالش رو بهم نزدیک کرد و آروم گفت :
سلام کاکَ (داداش)
اشاره زدم .
_ بیا اینجا کنار من بشین !
با قدم های آروم به سمتم اومد کنارم که نشست زیر
چشمی بهم خیره شد .
سعی کردم آروم باشم جنجال بپا نکنم .
_تا بعد غروب کلاس داشتی امروز؟
آروم گفت : بله کاکَ
اشاره ای به کیفش کردم .
_ یه کاغذ و قلم از اون تو دربیار .
دستش سریع به سمت کیفش رفت .
_ خورشیدم با اون همه مشغله این موقع که میشه جمع میکنه میره خونه ش، اون وقت دانشگاه شما هنوز
بازه؟
کاغذ و قلم رو به سمتم گرفت .
_ کلاس جبرانی بود .
سر تکون دادم .
_ داری سر منو شیره میمالی ؟
این کاغذ قلم واسه خودته .
با ترس نگاهم کرد .
_ بخدا راست میگم داداش کاغذ قلم واسه چیمه؟
نگاهی درمونده ای به دایه انداخت .
دایه خواست چیزی بگه که آروم رو بهش پلک هام
رو فشار دادم .
_ من کی بهت یادم دادم قسم دروغ بخوری ؟
روی این کاغذ ساعت و روز کلاسات رو دقیق
بنویس برام .
دیدگاه ها (۰)

وقتی میاین ایران ولی تحر.یک میشه...نگاهم و به جاده دادم ‌ چن...

در ون ها باز شد که با عمه هام ودوتا دیگه از عمو هام مواجه شد...

پارت ۳۶

چند پارتی

وقتی دیر میای خونه(part 1)ساعت یک بامداد بود در کلاب رو پشت...

سلام قشنگام میخوام یه چند پارتی رو همزمان با فیکم بنویسموقتی...

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁴هم از اینکه حالش خوب بود،یه جور عجیبی...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

Part 18_چیزی شده؟+ها؟ نه.._پس چرا اینقدر به تخت نگاه می‌کنی؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط