{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آن نه عشق است که بتوان برغمخوارش برد

آن نه عشق است که بتوان برغمخوارش برد
یا توان طبل زنان بر سر بازارش برد

عشق می خواهم از آنسان که رهایی باشد
هم از آن عشق که منصور ، سردارش برد

عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت
نه که گویند خسی بود که جوبارش برد

دلت ایثار کن آنسان که حقی با حقدار
نه که کالاش کنی ، گویی طرارش برد

شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی
عشق بازاری ما رونق بازارش برد

عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد
دیدگاه ها (۸۳)

ای دل! تو را بگفتم کز عاشقی حذر کنبگذار نیکوان را، وز عشق‌شا...

باید تو را همیشه به دقت نگاه کردیعنی نه سرسری، سر فرصت نگاه ...

امشب گله دارم ز تو ای حضرت دلداردست از همه بردار و به من دل ...

آه پشت آه می‌آید به استقبال مارو نمی‌گرداند از غم لحظه‌ای اق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط