PART5
PART5
+منم، هاجون
_عاا تویی.... فک کردم الان گیر میوفتم
+نمیزارم این اتفاق بیوفته
_مرسی، از اینم ممنونم که تو این مدت این رازو نگه داشتی
+(لیبخند ملیهههههههههح)
+متروبده تا اندازه هارو بگیرم
_باشه
خب دو کمرت... وایی چه کمر باریکی داری
_یاا... میزنمتا
+چطور جرعت میکنی شوهرتو بزنی
_همونجوری که تو جرعت میکنی بهم بگی کمر باریک
+باشه باشه... مساوی شدیم
_حیح
5مین بعد:
_مادر ما اندازه هارو گرفتیم
•عاا اومدی بده به خیاط تا لباس رو بدوزه
✓خانم لباس شما فردا اماده میشه
•خیلی ممنون لطفا خیلی خوب بدوزینش
✓حتما
_مادر خونه میرید؟
•اره یکم خستم باید یکم استراحت کنم
_خب من و ها جون میتونیم بریم بازارو بگردیم؟
•برید برید روزای اولتونه خوش باشید
_عا پس خدافظ
•خدافظ
(خب این دو پسر جذابو لنتی و عوفف... داشتن راه میرفتن که هوان پرسید🗿)
_ها جونا
+هوم؟
_من دیروز که رفته بودم به قصر پدرم چای وون اومده بود
+چیی... خب... چرا نیومد دیدنم؟
_اون.... خب.. فلج شده
+هاا... ب.. برای چی؟
وقتی فرار کرده بود گیر ی ژاپنی افتاده بود که فک میکنه چای وون دخترشه
اون مرده میخواسته دخترشو بکشه و دیوونه بوده
برای همین میزنه تو گردن چای وون و قعط نخا میشه
بعد یکی از یارای چینی که پدر با رئیسشون شریکه پیداش میکنه و با پدرم میان کره برای همین
تو..... هنوز حاضری که.... باهاش زندگی کنی؟
+نه
_میدونستم تو نمیتونی با ی.......
+: میدونستم چی میخواست بگه نمیخواستم بشنومش برای همین با لبام قطش کردم
بعد ی مدت کم همراهیم کرد
بعد 5مین نفس کم اورد و ازش جدا شدم
میخوام با تو زندگی کنم
برام مهم نیست که خواهرت فلج شده
اگه ط تو زندگیم نبودی باهاش زندگی میکردم اما
فکر میکنم با تو میتونم بهتر زندگی کنم
_هاجونا...
+تو بهترین کسی بودی که تاحالا توی زندگیم دیدمش تو این مدت باهات خندیدم و میخوام تا ابد باهات بخندم
خب.... حالا.. درخواستمو قبول... میکنی؟
_میخوام تا ابد باحات بخندم... هاجون شی
.......
𝐊𝐈𝐌𝐒𝐄𝐘𝐎𝐍𝐆
#فیک
#تاریخی
#کره_جنوبی
لایککککککک🤌🏻
کنیدددددددد🤌🏻
+منم، هاجون
_عاا تویی.... فک کردم الان گیر میوفتم
+نمیزارم این اتفاق بیوفته
_مرسی، از اینم ممنونم که تو این مدت این رازو نگه داشتی
+(لیبخند ملیهههههههههح)
+متروبده تا اندازه هارو بگیرم
_باشه
خب دو کمرت... وایی چه کمر باریکی داری
_یاا... میزنمتا
+چطور جرعت میکنی شوهرتو بزنی
_همونجوری که تو جرعت میکنی بهم بگی کمر باریک
+باشه باشه... مساوی شدیم
_حیح
5مین بعد:
_مادر ما اندازه هارو گرفتیم
•عاا اومدی بده به خیاط تا لباس رو بدوزه
✓خانم لباس شما فردا اماده میشه
•خیلی ممنون لطفا خیلی خوب بدوزینش
✓حتما
_مادر خونه میرید؟
•اره یکم خستم باید یکم استراحت کنم
_خب من و ها جون میتونیم بریم بازارو بگردیم؟
•برید برید روزای اولتونه خوش باشید
_عا پس خدافظ
•خدافظ
(خب این دو پسر جذابو لنتی و عوفف... داشتن راه میرفتن که هوان پرسید🗿)
_ها جونا
+هوم؟
_من دیروز که رفته بودم به قصر پدرم چای وون اومده بود
+چیی... خب... چرا نیومد دیدنم؟
_اون.... خب.. فلج شده
+هاا... ب.. برای چی؟
وقتی فرار کرده بود گیر ی ژاپنی افتاده بود که فک میکنه چای وون دخترشه
اون مرده میخواسته دخترشو بکشه و دیوونه بوده
برای همین میزنه تو گردن چای وون و قعط نخا میشه
بعد یکی از یارای چینی که پدر با رئیسشون شریکه پیداش میکنه و با پدرم میان کره برای همین
تو..... هنوز حاضری که.... باهاش زندگی کنی؟
+نه
_میدونستم تو نمیتونی با ی.......
+: میدونستم چی میخواست بگه نمیخواستم بشنومش برای همین با لبام قطش کردم
بعد ی مدت کم همراهیم کرد
بعد 5مین نفس کم اورد و ازش جدا شدم
میخوام با تو زندگی کنم
برام مهم نیست که خواهرت فلج شده
اگه ط تو زندگیم نبودی باهاش زندگی میکردم اما
فکر میکنم با تو میتونم بهتر زندگی کنم
_هاجونا...
+تو بهترین کسی بودی که تاحالا توی زندگیم دیدمش تو این مدت باهات خندیدم و میخوام تا ابد باهات بخندم
خب.... حالا.. درخواستمو قبول... میکنی؟
_میخوام تا ابد باحات بخندم... هاجون شی
.......
𝐊𝐈𝐌𝐒𝐄𝐘𝐎𝐍𝐆
#فیک
#تاریخی
#کره_جنوبی
لایککککککک🤌🏻
کنیدددددددد🤌🏻
- ۱۵.۰k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط