{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کشیده ام تن خود را به غار تنهایی

کشیده ام تن خود را به غار تنهایی
چقدر خسته ام از روزگار تنهایی
در آسمان دل او هم گرفته است انگار...
بخوان به نام خداوندْگار تنهایی
ز خوابِ تلخِ عدم ناگهان شدم بیدار
به وقت ساعت شمّاطه دارِ تنهایی
شبیهِ مرقدِ بی زائری به کوهی دور...
نشسته روی دل من، غبار تنهایی
بگو به مرگ: کمی زودتر بیاید تا...
مرا رها کند از این حصارِ تنهایی
دیدگاه ها (۷)

چشم هایت همه جا راز تو را جار زدندخبر از عشق نوشتند و به دیو...

همه جا برگ ریزان استجز باغ همسایه مان...بر هر درخت سر زده از...

امشب آوای جنون سر دهد این نَیلَبَکمبرو از پیش منِ سوخته... ا...

دلی من داشتم بردی و رفتیبه پاییزانش افسردی و رفتیبه جان عشق ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط