تکاپو پارت 81:ملاقات
تکاپو پارت 81:ملاقات
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
یک هفته از حادثه گذشته بود.
مدرسهی ایدن هنوز زیر سایهی اتفاق آن شب نفس میکشید.
هر بار که آنیا از راهروی مدرسه عبور میکرد، نگاههای زیادی دنبالش میآمد.
بعضیها آهسته با هم زمزمه میکردند.
ـ همون دختره...
ـ شنیدی با چاقو زخمی شده بود؟
ـ واو...
ـ واقعاً شجاعه.
آنیا فقط لبخند کوتاهی میزد و از کنارشان رد میشد.
...
اما دامیان...
از آن شب به بعد، تقریباً یک لحظه هم از آنیا فاصله نمیگرفت.
اگر آنیا برای صحبت با بکی چند قدم دور میشد...
دامیان ناخودآگاه نگاهش را دنبالش میفرستاد.
اگر کلاس عوض میشد...
اول مطمئن میشد آنیا همراهش راه میرود.
آنیا یک بار با خنده گفت:
ـ قرار نیست دوباره یکی بهم حمله کنه.
دامیان خیلی جدی جواب داد:
ـ از کجا معلوم؟
آنیا چیزی نگفت.
فقط لبخند محوی زد.
در همان زمان...
تحقیقات پلیس ادامه داشت.
دستیار دیمیتریوس، نسخهای از تمام گزارشهایی را که پلیس جمعآوری میکرد، در اختیار او قرار میداد.
دیمیتریوس ساعتها میان پروندهها مینشست.
بدون خستگی.
بدون عجله.
تنها سرنخ قابلاعتماد...
یک نام خانوادگی بود که پلیس ها میگفتند مدارکی دارد.
مورگان.
او پوشه را بست.
آرام گفت:
ـ میخوام خانم مورگان رو پیدا کنم.
اما هرچه بیشتر جلو میرفت...
یک اتفاق عجیبتر میشد.
هر سرنخی که پیدا میکرد...
انگار چند دقیقه قبل از رسیدنش، کسی آنجا بوده است.
شاهدها میگفتند:
ـ یه زن اومده بود.
ـ چند سؤال پرسید و رفت.
...
ـ یه زن دیگه قبل از شما اینجا بود.
...
ـ فکر کنم دنبال همین پرونده بود.
بار اول...
دیمیتریوس اهمیتی نداد.
بار دوم...
مشکوک شد.
بار سوم...
مطمئن بود.
کسی زودتر از او، همان مسیر را دنبال میکرد.
دو روز بعد...
دیمیتریوس تصمیم گرفت مسیر را عوض کند.
به جای دنبال کردن سرنخها...
منتظر کسی شد که آنها را دنبال میکرد.
غروب.
یک انبار قدیمی در حاشیهی شهر.
طبق اطلاعات پلیس، قرار بود یکی از خبرچینها برای تحویل اطلاعات به آنجا بیاید.
دیمیتریوس زودتر رسیده بود.
در سکوت، پشت یکی از ستونهای بزرگ ایستاده بود.
دقایق آرام میگذشتند.
ناگهان...
صدای قدمهایی تند در راهرو پیچید.
دیمیتریوس از پشت ستون بیرون آمد.
در همان لحظه...
زن ناشناس که از پیچ راهرو میدوید، فرصت ایستادن نداشت.
محکم به سینهی دیمیتریوس برخورد کرد.
تعادل هر دو برای لحظهای به هم خورد.
زن بیاختیار داخل آغوش او افتاد.
هر دو با تعجب به هم نگاه کردند.
اما پیش از آنکه حتی کلمهای ردوبدل شود...
صدای آژیر پلیس در محوطه پیچید.
چراغهای آبی و قرمز از لای پنجرههای شکسته داخل انبار افتاد.
زن بیاختیار خواست عقب برود.
اما دیمیتریوس مچ دستش را گرفت.
بدون اینکه چیزی بگوید، او را به پشت یکی از ستونهای بتنی کشاند.
فضا آنقدر تنگ بود که فاصلهای میانشان باقی نماند.
برای اینکه اگر پلیسی از دور نگاه کرد، فقط یک سایه دیده شود...
دیمیتریوس دست دیگرش را کنار ستون گذاشت.
از دور...
انگار مردی زنی را در آغوش گرفته بود.
اما هیچکدام حتی به هم نگاه هم نمیکردند.
فقط به صدای قدمهای پلیس گوش سپرده بودند.
...
ـ این قسمت رو هم بگردید!
صدای مأمور هر لحظه نزدیکتر میشد.
زن آرام زیر لب گفت:
ـ ولم کنید...
دیمیتریوس بدون اینکه نگاهش کند، خیلی آهسته جواب داد:
ـ اگه الان بری...
هر دومون دیده میشیم.
زن سکوت کرد.
قدمهای پلیس نزدیکتر شد.
سایهی چراغقوه روی زمین افتاد.
دیمیتریوس خیلی آرام...
تقریباً بدون اینکه صدایی ایجاد شود...
یک قدم به سمت ستون بعدی برداشت.
زن هم ناچار همراه او حرکت کرد.
بعد یک قدم دیگر.
و یک قدم دیگر.
هر بار، درست پیش از آنکه نور چراغقوه به آنها برسد.
مأمور پلیس فقط چند متر با آنها فاصله داشت.
زن نفسش را در سینه حبس کرده بود.
دیمیتریوس، برخلاف او، کاملاً آرام به نظر میرسید.
اما در ذهنش فقط یک سؤال تکرار میشد.
"این همون زنیه که همیشه یک قدم زودتر از منه...؟"
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
یک هفته از حادثه گذشته بود.
مدرسهی ایدن هنوز زیر سایهی اتفاق آن شب نفس میکشید.
هر بار که آنیا از راهروی مدرسه عبور میکرد، نگاههای زیادی دنبالش میآمد.
بعضیها آهسته با هم زمزمه میکردند.
ـ همون دختره...
ـ شنیدی با چاقو زخمی شده بود؟
ـ واو...
ـ واقعاً شجاعه.
آنیا فقط لبخند کوتاهی میزد و از کنارشان رد میشد.
...
اما دامیان...
از آن شب به بعد، تقریباً یک لحظه هم از آنیا فاصله نمیگرفت.
اگر آنیا برای صحبت با بکی چند قدم دور میشد...
دامیان ناخودآگاه نگاهش را دنبالش میفرستاد.
اگر کلاس عوض میشد...
اول مطمئن میشد آنیا همراهش راه میرود.
آنیا یک بار با خنده گفت:
ـ قرار نیست دوباره یکی بهم حمله کنه.
دامیان خیلی جدی جواب داد:
ـ از کجا معلوم؟
آنیا چیزی نگفت.
فقط لبخند محوی زد.
در همان زمان...
تحقیقات پلیس ادامه داشت.
دستیار دیمیتریوس، نسخهای از تمام گزارشهایی را که پلیس جمعآوری میکرد، در اختیار او قرار میداد.
دیمیتریوس ساعتها میان پروندهها مینشست.
بدون خستگی.
بدون عجله.
تنها سرنخ قابلاعتماد...
یک نام خانوادگی بود که پلیس ها میگفتند مدارکی دارد.
مورگان.
او پوشه را بست.
آرام گفت:
ـ میخوام خانم مورگان رو پیدا کنم.
اما هرچه بیشتر جلو میرفت...
یک اتفاق عجیبتر میشد.
هر سرنخی که پیدا میکرد...
انگار چند دقیقه قبل از رسیدنش، کسی آنجا بوده است.
شاهدها میگفتند:
ـ یه زن اومده بود.
ـ چند سؤال پرسید و رفت.
...
ـ یه زن دیگه قبل از شما اینجا بود.
...
ـ فکر کنم دنبال همین پرونده بود.
بار اول...
دیمیتریوس اهمیتی نداد.
بار دوم...
مشکوک شد.
بار سوم...
مطمئن بود.
کسی زودتر از او، همان مسیر را دنبال میکرد.
دو روز بعد...
دیمیتریوس تصمیم گرفت مسیر را عوض کند.
به جای دنبال کردن سرنخها...
منتظر کسی شد که آنها را دنبال میکرد.
غروب.
یک انبار قدیمی در حاشیهی شهر.
طبق اطلاعات پلیس، قرار بود یکی از خبرچینها برای تحویل اطلاعات به آنجا بیاید.
دیمیتریوس زودتر رسیده بود.
در سکوت، پشت یکی از ستونهای بزرگ ایستاده بود.
دقایق آرام میگذشتند.
ناگهان...
صدای قدمهایی تند در راهرو پیچید.
دیمیتریوس از پشت ستون بیرون آمد.
در همان لحظه...
زن ناشناس که از پیچ راهرو میدوید، فرصت ایستادن نداشت.
محکم به سینهی دیمیتریوس برخورد کرد.
تعادل هر دو برای لحظهای به هم خورد.
زن بیاختیار داخل آغوش او افتاد.
هر دو با تعجب به هم نگاه کردند.
اما پیش از آنکه حتی کلمهای ردوبدل شود...
صدای آژیر پلیس در محوطه پیچید.
چراغهای آبی و قرمز از لای پنجرههای شکسته داخل انبار افتاد.
زن بیاختیار خواست عقب برود.
اما دیمیتریوس مچ دستش را گرفت.
بدون اینکه چیزی بگوید، او را به پشت یکی از ستونهای بتنی کشاند.
فضا آنقدر تنگ بود که فاصلهای میانشان باقی نماند.
برای اینکه اگر پلیسی از دور نگاه کرد، فقط یک سایه دیده شود...
دیمیتریوس دست دیگرش را کنار ستون گذاشت.
از دور...
انگار مردی زنی را در آغوش گرفته بود.
اما هیچکدام حتی به هم نگاه هم نمیکردند.
فقط به صدای قدمهای پلیس گوش سپرده بودند.
...
ـ این قسمت رو هم بگردید!
صدای مأمور هر لحظه نزدیکتر میشد.
زن آرام زیر لب گفت:
ـ ولم کنید...
دیمیتریوس بدون اینکه نگاهش کند، خیلی آهسته جواب داد:
ـ اگه الان بری...
هر دومون دیده میشیم.
زن سکوت کرد.
قدمهای پلیس نزدیکتر شد.
سایهی چراغقوه روی زمین افتاد.
دیمیتریوس خیلی آرام...
تقریباً بدون اینکه صدایی ایجاد شود...
یک قدم به سمت ستون بعدی برداشت.
زن هم ناچار همراه او حرکت کرد.
بعد یک قدم دیگر.
و یک قدم دیگر.
هر بار، درست پیش از آنکه نور چراغقوه به آنها برسد.
مأمور پلیس فقط چند متر با آنها فاصله داشت.
زن نفسش را در سینه حبس کرده بود.
دیمیتریوس، برخلاف او، کاملاً آرام به نظر میرسید.
اما در ذهنش فقط یک سؤال تکرار میشد.
"این همون زنیه که همیشه یک قدم زودتر از منه...؟"
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۱۸۵
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط