تکاپو پارت 103:با الیزابت میرم...
تکاپو پارت 103:با الیزابت میرم...
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
بعد از اتفاق دفتر دیگه دنبال الیزابت نمیرفت.
دیگه بهونه نمیاورد.
فقط... از دور مراقبش بود.
با وجود این تغییر، الیزابت کمی احساس آرامش میکرد.
روز اول، روز دوم، روز سوم:
الیزابت دیگه نمیتونست تحمل کنه، سر میز غذا که مینشست، صندلی دیمیتریوس خالی بود،
روز پنجم:
ناخودآگاه به راهرویی که به اتاق دیمیتریوس منتهی میشد نگاه کرد.
.
.
روز هفتم:
الیزابت: چرا انقدر ساکته...؟
توی ذهنش:«نکنه بهش وابسته شدم؟ نه بابا امکان نداره...شایدم.. اه! ولش کن!»
روز هشتم:
صدای کفش پاشنه بلند، تق تق تق تق
رسید به دفتر دیمیتریوس، بدون در زدن درو باز کرد.
دیمیتریوس طبق معمول سرش توی پرونده های شرکت بود. با اینکه میدونست الیزابت اونجاست، سرش رو بلند نکرد.
الیزابت اخم میکنه و میگه:
_مشکلت چیه؟
_هیچی
_نه... یه هفته ست حتی نگامم نمیکنی!.»
دیمیتریوس خیلی آروم پرونده رو میبنده.
به چشماش نگاه میکنه.
_چون قول دادم دیگه مجبورت نکنم حرف بزنی.
...
الیزابت همونجا ساکت میشه.
تمام این مدت...
فکر میکرد دیمیتریوس ازش ناراحته.
ولی حالا میفهمه...
اون فقط داشته به مرزش احترام میذاشته.
دامیان متوجه تغییر برادرش میشه.
یه شب...
دیمیتریوس هنوز پشت میزشه.
دامیان میاد داخل.
یه فنجون قهوه روی میز میذاره.
چند ثانیه سکوت.
بعد میگه:
«از وقتی خانم مورگان اومده...
خیلی تغییر کردی.»
دیمیتریوس:
«نه.»
دامیان لبخند میزنه.
«قبلاً ساعت سه نصف شب هم کار میکردی...
ولی الان هر ده دقیقه یه بار به در نگاه میکنی.»
دیمیتریوس چیزی نمیگه.
دامیان ادامه میده:
«به عنوان برادرت...
یه نصیحت دارم.»
دیمیتریوس بالاخره نگاهش میکنه.
«قبل از اینکه دیر بشه...
بفهم واقعاً چرا نمیتونی ازش فاصله بگیری.»
و میره.
برای اولین بار...
دیمیتریوس خودش از خودش این سؤال رو میپرسه.
روز بعد:
یه سرنخ از پرونده پیدا میشه.
توی یک ایستگاه قطار.
دیمیتریوس جلسه تشکیل میده.
همهی افراد امنیتی حضور دارن.
یکی از مأمورها میگه:
«قربان، من همراهتون میام.»
یکی دیگه:
«من مسیر رو بلدم.»
همه منتظر تصمیم دیمیتریوسن.
دیمیتریوس چند ثانیه فکر میکنه.
بعد خیلی عادی میگه:
«نه.»
همه ساکت.
«این مأموریت رو...
من و خانم مورگان میریم.»
یکی از مأمورها با تعجب میگه:
«ولی قربان...
ایشون شاهد پروندهان، نه نیروی عملیات.»
دیمیتریوس بدون اینکه حتی مکث کنه جواب میده:
«چون ایشون تنها کسیه که قبلا محل رو از نزدیک دیده.
حضورش لازمه.»
همه قبول میکنن.
فقط...
دامیان آروم به برادرش نگاه میکنه.
و گوشهی لبش بالا میره.
چون میفهمه...
این فقط نصف حقیقت بود.
هنگام خروج الیزابت از جلسه دیمیتریوس صداش میزنه: خانم مورگان...
الیزابت برمیگرده، دیمیتریوس بدون اینکه نگاهش رو از پرونده هایی که درحال مرتب کردنشونه برداره، میگه: لباس گرم برای ماموریت همراهتون باشه.
_چرا؟
_اون منطقه هوا سرده.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
بعد از اتفاق دفتر دیگه دنبال الیزابت نمیرفت.
دیگه بهونه نمیاورد.
فقط... از دور مراقبش بود.
با وجود این تغییر، الیزابت کمی احساس آرامش میکرد.
روز اول، روز دوم، روز سوم:
الیزابت دیگه نمیتونست تحمل کنه، سر میز غذا که مینشست، صندلی دیمیتریوس خالی بود،
روز پنجم:
ناخودآگاه به راهرویی که به اتاق دیمیتریوس منتهی میشد نگاه کرد.
.
.
روز هفتم:
الیزابت: چرا انقدر ساکته...؟
توی ذهنش:«نکنه بهش وابسته شدم؟ نه بابا امکان نداره...شایدم.. اه! ولش کن!»
روز هشتم:
صدای کفش پاشنه بلند، تق تق تق تق
رسید به دفتر دیمیتریوس، بدون در زدن درو باز کرد.
دیمیتریوس طبق معمول سرش توی پرونده های شرکت بود. با اینکه میدونست الیزابت اونجاست، سرش رو بلند نکرد.
الیزابت اخم میکنه و میگه:
_مشکلت چیه؟
_هیچی
_نه... یه هفته ست حتی نگامم نمیکنی!.»
دیمیتریوس خیلی آروم پرونده رو میبنده.
به چشماش نگاه میکنه.
_چون قول دادم دیگه مجبورت نکنم حرف بزنی.
...
الیزابت همونجا ساکت میشه.
تمام این مدت...
فکر میکرد دیمیتریوس ازش ناراحته.
ولی حالا میفهمه...
اون فقط داشته به مرزش احترام میذاشته.
دامیان متوجه تغییر برادرش میشه.
یه شب...
دیمیتریوس هنوز پشت میزشه.
دامیان میاد داخل.
یه فنجون قهوه روی میز میذاره.
چند ثانیه سکوت.
بعد میگه:
«از وقتی خانم مورگان اومده...
خیلی تغییر کردی.»
دیمیتریوس:
«نه.»
دامیان لبخند میزنه.
«قبلاً ساعت سه نصف شب هم کار میکردی...
ولی الان هر ده دقیقه یه بار به در نگاه میکنی.»
دیمیتریوس چیزی نمیگه.
دامیان ادامه میده:
«به عنوان برادرت...
یه نصیحت دارم.»
دیمیتریوس بالاخره نگاهش میکنه.
«قبل از اینکه دیر بشه...
بفهم واقعاً چرا نمیتونی ازش فاصله بگیری.»
و میره.
برای اولین بار...
دیمیتریوس خودش از خودش این سؤال رو میپرسه.
روز بعد:
یه سرنخ از پرونده پیدا میشه.
توی یک ایستگاه قطار.
دیمیتریوس جلسه تشکیل میده.
همهی افراد امنیتی حضور دارن.
یکی از مأمورها میگه:
«قربان، من همراهتون میام.»
یکی دیگه:
«من مسیر رو بلدم.»
همه منتظر تصمیم دیمیتریوسن.
دیمیتریوس چند ثانیه فکر میکنه.
بعد خیلی عادی میگه:
«نه.»
همه ساکت.
«این مأموریت رو...
من و خانم مورگان میریم.»
یکی از مأمورها با تعجب میگه:
«ولی قربان...
ایشون شاهد پروندهان، نه نیروی عملیات.»
دیمیتریوس بدون اینکه حتی مکث کنه جواب میده:
«چون ایشون تنها کسیه که قبلا محل رو از نزدیک دیده.
حضورش لازمه.»
همه قبول میکنن.
فقط...
دامیان آروم به برادرش نگاه میکنه.
و گوشهی لبش بالا میره.
چون میفهمه...
این فقط نصف حقیقت بود.
هنگام خروج الیزابت از جلسه دیمیتریوس صداش میزنه: خانم مورگان...
الیزابت برمیگرده، دیمیتریوس بدون اینکه نگاهش رو از پرونده هایی که درحال مرتب کردنشونه برداره، میگه: لباس گرم برای ماموریت همراهتون باشه.
_چرا؟
_اون منطقه هوا سرده.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۱۶۱
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط