╭╌┄
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۹۳
ایزابلا«کجاست؟»
مایکل«توی اتاق،به زور روی تختش خوابوندیمش، گفت تا زنده ات رو نبینه، آروم نمیگیره!»
ایزابلا نفس راحتی کشید و با کمک مایکل بلند شد...پاهایش میلرزید و گردنش درد میکرد، موهایش به هم ریخته بود و لباسش کثیف
مایکل«میتونی راه بری؟»
ایزابلا«مجبورم!»
از پلهها بالا رفتند... وقتی وارد اتاق شدند، ولادیمر روی تخت بود و نشسته بود یه باند سفید به کمرش بسته شده بود و صورتش رنگ پریده ولی چشمهایش وقتی ایزابلا را دید، نرم شد
ولادیمر«آنجل... چی شده؟! کی این کارو کرد؟»
سریع بلند شد و ایزابلا رفت سمتش«بشین...زخم باز میشه»
ولادیمر با عصبانیتی پنهان«بگو چی شد!»
ایزابلا«هیچی فقط... »
ولادیمر با لحنی که معلوم بود داشت رد میداد گفت«آنجل، بگو چی شده، چرا سر و وضع ات این شکلیه؟ کجا بودی؟ »
ایزابلا چند ثانیه مکث کرد و جواب داد«ولاد، میدونستی تو یه برادر دوقولو داری؟... مارکو برادرته ولی طرف پدرت نه تو»
ولاد خنده عصبی کرد و گفت«من تک فرزندم، برادر ندارم»
ایزابلا«وایسا الان بهت ثابت میکنم»
ایزابلا خواست پاکتی که از زیرزمین ورداشته بود رو در بیاره ولی هر چی گشت نبود... دقیق یادشه قبل از اینکه از زیرزمین بیاد بیرون زیر لباسش بود پاکت
ولادیمر«دنبال چی میگردی آنجل؟ »
ایزابلا وقتی پاکت رو پیدا نکرد تقریبا بغض کرد با گریه گفت«قسم میخورم پاکت دستم بود..... »
ولاد وقتی اشک ایزابلا رو دید آروم ایزابلا رو چرخوند سمت خودش و آروم اشک هاشو پاک کرد و پرسید«پاکت چی آنجل؟ چی رو گم کردی؟ »
ایزابلا با گریه«یه پاکت قرمز بود، توش یه نامه، از مادرت.... اون تنها سندیه که ثابت میکنه مارکو برادر دوقولو تو...و پدرت و مارکو میخوان اون مدرک نابود شه.....»
ولادیمر نمیفهمید ایزابلا چی میگه چون گریه اش نمیزاشت حرف هاش واضح باشه ولی چیزی که فهمید براش بس بود که روبه مایکل کنه و دستور بده«کل عمارت رو بگردین اون پاکتی که آنجلم میگه رو پیدا کنین، همه سوراخ و شکاف های ریز هم بگردین، هیچ جا رو جا نندازین»
وقتی مایکل رفت از اتاق بیرون و ولادیمر و ایزابلا تنها شدن، ولادیمر، ایزابلا رو تو بغلش گرفت و سعی کرد گریه ایزابلا رو آروم کنه....
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۹۳
ایزابلا«کجاست؟»
مایکل«توی اتاق،به زور روی تختش خوابوندیمش، گفت تا زنده ات رو نبینه، آروم نمیگیره!»
ایزابلا نفس راحتی کشید و با کمک مایکل بلند شد...پاهایش میلرزید و گردنش درد میکرد، موهایش به هم ریخته بود و لباسش کثیف
مایکل«میتونی راه بری؟»
ایزابلا«مجبورم!»
از پلهها بالا رفتند... وقتی وارد اتاق شدند، ولادیمر روی تخت بود و نشسته بود یه باند سفید به کمرش بسته شده بود و صورتش رنگ پریده ولی چشمهایش وقتی ایزابلا را دید، نرم شد
ولادیمر«آنجل... چی شده؟! کی این کارو کرد؟»
سریع بلند شد و ایزابلا رفت سمتش«بشین...زخم باز میشه»
ولادیمر با عصبانیتی پنهان«بگو چی شد!»
ایزابلا«هیچی فقط... »
ولادیمر با لحنی که معلوم بود داشت رد میداد گفت«آنجل، بگو چی شده، چرا سر و وضع ات این شکلیه؟ کجا بودی؟ »
ایزابلا چند ثانیه مکث کرد و جواب داد«ولاد، میدونستی تو یه برادر دوقولو داری؟... مارکو برادرته ولی طرف پدرت نه تو»
ولاد خنده عصبی کرد و گفت«من تک فرزندم، برادر ندارم»
ایزابلا«وایسا الان بهت ثابت میکنم»
ایزابلا خواست پاکتی که از زیرزمین ورداشته بود رو در بیاره ولی هر چی گشت نبود... دقیق یادشه قبل از اینکه از زیرزمین بیاد بیرون زیر لباسش بود پاکت
ولادیمر«دنبال چی میگردی آنجل؟ »
ایزابلا وقتی پاکت رو پیدا نکرد تقریبا بغض کرد با گریه گفت«قسم میخورم پاکت دستم بود..... »
ولاد وقتی اشک ایزابلا رو دید آروم ایزابلا رو چرخوند سمت خودش و آروم اشک هاشو پاک کرد و پرسید«پاکت چی آنجل؟ چی رو گم کردی؟ »
ایزابلا با گریه«یه پاکت قرمز بود، توش یه نامه، از مادرت.... اون تنها سندیه که ثابت میکنه مارکو برادر دوقولو تو...و پدرت و مارکو میخوان اون مدرک نابود شه.....»
ولادیمر نمیفهمید ایزابلا چی میگه چون گریه اش نمیزاشت حرف هاش واضح باشه ولی چیزی که فهمید براش بس بود که روبه مایکل کنه و دستور بده«کل عمارت رو بگردین اون پاکتی که آنجلم میگه رو پیدا کنین، همه سوراخ و شکاف های ریز هم بگردین، هیچ جا رو جا نندازین»
وقتی مایکل رفت از اتاق بیرون و ولادیمر و ایزابلا تنها شدن، ولادیمر، ایزابلا رو تو بغلش گرفت و سعی کرد گریه ایزابلا رو آروم کنه....
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۲۶۸
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط