╭╌┄
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۹۵
چند ساعت گذشته بود، ولادیمر هنوز روی تخت نشسته بود و به نامه فکر میکرد و ایزابلا هم تو بغلش لم داده بود و احتمالا خوابش برده بود چون نفس هاش منظم و آروم شده بود
وقتی مایکل وارد اتاق شد قبل از اینکه فرصت کنه چیزی بگه ولادیمر بهش اشاره کرد که آروم باشه و ایزابلا رو بیدار نکنه
مایکل با صدای آروم«پیداش کردیم قربان ولی یه مشکلی هست.. »
ولادیمر با صدایی که ایزابلا رپ بیدار نکنه«چی؟ »
مایکل«بیهوشه...تقریبا خون زیادی از دست داده...سرش زخمه، احتمالا به خاطر همون»
ولادیمر«نفس میکشه؟ »
مایکل«کم»
ولادیمر«بیاریندش بالا، تو یه اتاق ها ببندینش، دکتر بیارین که درمانش کنه»
مایکل با گیجی«برای چی قربان؟ »
ولادیمر«چون میخوام خودم بکشمش... این مرگ ساده خیلی از سرش زیادیه، باید خودم جون دادنش رو به دست خودم ببینم»
مایکل چند لحظه نگاه کرد و بعد سرش را تکون داد و از اتاق رفت بیرون ..در آرام بسته شد
ولادیمر نگاهی به ایزابلا انداخت که هنوز توی بغلش بود و نفسهایش آرام بود و صورتش روی سینه ولادیمر قرار داشت...ولادیمر دستش را آرام روی موهایش کشید«میخوام تمومش کنم آنجل... نمیخوام بیدار شی و ببینی چه شکلی میشم وقتی دارم یه نفر رو میکشم»
ولادیمر دستش را زیر سرش گذاشت و آرام او را روی بالش خوابوند
از تخت بلند شد...زخم کمرش هنوز درد میکرد، باند سفید زیر پیراهنش پیدا بود...کتش را برداشت و پوشید
به ایزابلا نگاه کرد...یک لحظه ایستاد و بعد خم شد و پیشونیش را بوسید...آرام و طولانی
ولادیمر«زود برمیگرد آنجل»
و رفت...
●
●
●
در طبقه پایین..راهرو تاریک بود و سرد..
مایکل جلوی در اتاقی ایستاده بود با دو نگهبان مسلح کنارش
مایکل«توی اتاق انتهایی، دکتر داشت زخم سرش رو بخیه زد و گفت خطر جانی نداره..فقط ضعف داره»
ولادیمر«در رو باز کن»
مایکل اطاعت کرد و درو باز کرد
اتاق کوچک بود...یه تخت فلزی داشت و یه پنجره کوچک با میله که نور کمی رو به داخل میورد
مارکو روی تخت بود...بیهوش ودستش به تخت بسته شده بود و دور سرش باند سفید پیچیده شده بود...صورتش کبود بود،لباسش پر از خون
ولادیمر وارد شد و به مایکل اشاره کرد که بره ،مایکل در را بست و پشت در موند
ولادیمر رفت کنار تخت، به مارکو نگاه کرد...به صورتش... به زخم سرش... به دست بستهاش و پوزخندی تلخ و بی حس زد و آروم زمزمه کرد«شاید الان باید دلم به رحم میومد پولت میکردم چون برادرمی... ولی وقتی به آنجل من صدمه زدی این احتمال کلا از بین رفت، مارکو وولکوف»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۹۵
چند ساعت گذشته بود، ولادیمر هنوز روی تخت نشسته بود و به نامه فکر میکرد و ایزابلا هم تو بغلش لم داده بود و احتمالا خوابش برده بود چون نفس هاش منظم و آروم شده بود
وقتی مایکل وارد اتاق شد قبل از اینکه فرصت کنه چیزی بگه ولادیمر بهش اشاره کرد که آروم باشه و ایزابلا رو بیدار نکنه
مایکل با صدای آروم«پیداش کردیم قربان ولی یه مشکلی هست.. »
ولادیمر با صدایی که ایزابلا رپ بیدار نکنه«چی؟ »
مایکل«بیهوشه...تقریبا خون زیادی از دست داده...سرش زخمه، احتمالا به خاطر همون»
ولادیمر«نفس میکشه؟ »
مایکل«کم»
ولادیمر«بیاریندش بالا، تو یه اتاق ها ببندینش، دکتر بیارین که درمانش کنه»
مایکل با گیجی«برای چی قربان؟ »
ولادیمر«چون میخوام خودم بکشمش... این مرگ ساده خیلی از سرش زیادیه، باید خودم جون دادنش رو به دست خودم ببینم»
مایکل چند لحظه نگاه کرد و بعد سرش را تکون داد و از اتاق رفت بیرون ..در آرام بسته شد
ولادیمر نگاهی به ایزابلا انداخت که هنوز توی بغلش بود و نفسهایش آرام بود و صورتش روی سینه ولادیمر قرار داشت...ولادیمر دستش را آرام روی موهایش کشید«میخوام تمومش کنم آنجل... نمیخوام بیدار شی و ببینی چه شکلی میشم وقتی دارم یه نفر رو میکشم»
ولادیمر دستش را زیر سرش گذاشت و آرام او را روی بالش خوابوند
از تخت بلند شد...زخم کمرش هنوز درد میکرد، باند سفید زیر پیراهنش پیدا بود...کتش را برداشت و پوشید
به ایزابلا نگاه کرد...یک لحظه ایستاد و بعد خم شد و پیشونیش را بوسید...آرام و طولانی
ولادیمر«زود برمیگرد آنجل»
و رفت...
●
●
●
در طبقه پایین..راهرو تاریک بود و سرد..
مایکل جلوی در اتاقی ایستاده بود با دو نگهبان مسلح کنارش
مایکل«توی اتاق انتهایی، دکتر داشت زخم سرش رو بخیه زد و گفت خطر جانی نداره..فقط ضعف داره»
ولادیمر«در رو باز کن»
مایکل اطاعت کرد و درو باز کرد
اتاق کوچک بود...یه تخت فلزی داشت و یه پنجره کوچک با میله که نور کمی رو به داخل میورد
مارکو روی تخت بود...بیهوش ودستش به تخت بسته شده بود و دور سرش باند سفید پیچیده شده بود...صورتش کبود بود،لباسش پر از خون
ولادیمر وارد شد و به مایکل اشاره کرد که بره ،مایکل در را بست و پشت در موند
ولادیمر رفت کنار تخت، به مارکو نگاه کرد...به صورتش... به زخم سرش... به دست بستهاش و پوزخندی تلخ و بی حس زد و آروم زمزمه کرد«شاید الان باید دلم به رحم میومد پولت میکردم چون برادرمی... ولی وقتی به آنجل من صدمه زدی این احتمال کلا از بین رفت، مارکو وولکوف»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۸۰۵
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط