پارت

پارت ۳۳
آیومی: خب من زیاد باهاشون راحت نیستم ولی اونا تنها کسایی هستن که تحویلم میگیرن پس برای همین باهاشون دوستم
چویا: آها

ویو دازای
دختر ها هی سعی میکردن باهام صحبت کنن و بهم نزدیک بشن ، کلافه شده بودم و دنبال یک بهونه بودم که از دستشون خلاص بشم ، تا اینکه دیدم چویا نیست . یعنی کجا رفته ، نگران شدم
دازای: ببخشید من کار دارم الان میام
دخترا: باشه
از چادر اومدم بیرون که دیدم چویا داره با یکی از دخترا صبحت می‌کنه و انگار خیلی صمیمی شدن ، غیرتی شدم . نمی‌تونستم چویا رو کنار کس دیگه ای جز خودم تصور کنم ، چویا رو صدا زدم
دازای: چویااا
چویا: بله
دازای: بیا کارت دارم
چویا: باشه
چویا یه چیزی به دختره گفت و اومد پیشم
چویا: چیکار داری؟
دستش رو گرفتم و از چادر دور شدیم
چویا: هی کجا داریم میریم
وقتی خوب از چادر دور شدیم ایستادم
چویا: اینجا اومدیم برای چی
دازای: هیچی فقط دیدم با اون دختره خیلی داری صمیمی میشی برای همین عصبانی شدم
چویا : چیه نکنه نمیخوای با کسی دوست بشم و همینطور تنها بمونم؟
دازای: نه ولی تو داشتی خیلی دیگه باهاش صمیمی می‌شدی
چویا: خودت چی دخترها کلا دورت رو گرفته بودن ، منم عصبانی شدم
دازای: ببخشید ولی وقتی دیدم نیستی اومدم دنبالت
دیدگاه ها (۲)

رمان عشق جاودانپارت ۳۴ویو چویااز دست دازای عصبانی بودم ، داز...

رمان عشق جاودانپارت ۳۵ویو دازای حسی داشتم که دلم نمیخاست تمو...

رمان عشق جاودانپارت ۳۲ این دخترا همینطور افتادن دنبالمون چون...

رمان عشق جاودانپارت ۳۱ بلند شدیم و رفتیم تا دنبال عضو برای ب...

قهوه تلخ پارت ۵۹گوشی رو قطع کردم و رفتم توی اتاق. آماده شدم ...

قهوه تلخ پارت ۶۲دازای:چرا اینطوری شدی؟چویا: بعد از اینکه تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط