{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفتم تو اتاقم به بهونه ی درس خوندن ، تو فیس بوک بودم و ول

رفتم تو اتاقم به بهونه ی درس خوندن ، تو فیس بوک بودم و ول میچرخیدم تو پیـجـام .. ده دقیقه که گذشت مامانم داد زد چیکار میکنی ؟!! گفتم دارم درس میخونم .. هیچی نگفت ، یه پنج دقیقه بعد دوباره گفت چیکار میکنی ؟!! گفتم درس میخونم دیگــــــــه ..!! گفت : پس حداقل بیا کتاباتو ببر بهتر متوجه بشی ..!!! منو میگی ~~~> :| =))))) !!!!!!
دیدگاه ها (۱۴)

خـــانوما ، آقــایون توجه کنن: . ... ... ... ... . . . . ...

یه قورباغه با یه طوطی ازدواج میکنه اسم بچه شونو میزارن قوطی

من همیشه دستان همسرم را در دستم میگیرم چون اگه رهاش کنم اون...

دعای خانمها به خدا: خدایا به من عشق بده تا شوهرم رو درک کن...

#قلبی_در_دو_بدنP5وقت ناهار شد رفتم ناهارمو خوردم و رفتم تو ا...

رومان عشق مافیا پارت 33از زبان ا/تگفت : تو الان بری نمیتونی ...

رمان عشق مافیا پارت 7از زبان ا/تگفتم : واووو تو آشپزی هم میک...

پآرت⁷یونگی اومد تو اشپزخونه*نواهم درحال شستن ظرف*یونگی: چی م...

رومان عشق مافیا پارت 34 از زبان ا/ت(دو روز بعد)امروز روزه عر...

پارت ۱۴ پشت غرورتاِما چند ثانیه به پیام خیره موند.دوباره گوش...

قمار یا زندگی پارت۴۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط