{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدرم حق داشت وقتی خبر داوطلب شدن مرا شنید عصبانی شد

پدرم حق داشت. وقتی خبر داوطلب شدن مرا شنید، عصبانی شد : " احمق، بگذار دیگر پسرهای فامیل بروند ! "
ولی آن‌ها آنقدر احمق نبودند که داوطلب شوند !
پدرم یک کارگر بود. می‌خواهی یک چیزی را به تو بگویم ؟
همیشه پسرهای کارگران هستند که در جنگ کشته می‌شوند ...


✍ 🏼 #اوریانا_فالاچی
📙 زندگی جنگ و دیگر هیچ
دیدگاه ها (۲)

هر قدر بکوشی که بگریزی،فقط تو را به جایی بر می گرداند که از ...

راه کج بود نشد تا به دیارم برسمفال من خوب نیامد که به یارم ب...

تنهایی مال آدم های شریف است آدم های هرزه هیچ وقت تنها نمی ما...

کسانی که شما را دوست دارند، حتی اگر هزار دلیل برای رفتن داشت...

قرار نبود عاشقش بشم پارت: ۹ویو صبح جیمین از خواب بیدار شدم و...

نمیتوانم بتو تکیه کنم نویسنده مرتضی متقیان

آن روی دیگر آقای لاریجانی‌این متن را از روی دیدار دوساعته جذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط