{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شرایط سختی بود باید به آزاده چه میگفتم ؟  اگر میگفتم

شرایط سختی بود باید به آزاده چه میگفتم ؟  اگر میگفتم
تمام امیدم رسیدن به پریساست و در دانشگاه پخش میشد و  پریسا می شنید و ... هزاران احتمال ... پریسا یک دختر ازاد بود بدون وابستگی تمام  عشقش پدر و مادرش بودند و تمام ارزویش استادی دانشگاه  بارها گفته بود دوست ندارم بین من کسی حرف غشق و ازدواج باشد ... و مرا به خلطر این  به خلوت خودش راه داده بود که هیچ توقعی از او تداشتم  ...
این جمله پریسا را فراموش نمیکردم که گفت
((( سیاوش امروز موقع شام با مامان و بابا در مورد تو صحبت کردم  با رنگ پریده و اضطراب پرسیدم راجع به من ؟ گفت بله در مورد تو  پرسیدم چی گفتی ؟ پریسا گفت  چیز خاصی نگفتم  بابا مثل همیشه پرسید دانشگاه چه خبر ؟  گفتم بابا ی پسر شهرستانی هست مرتب به بهانه سوال  میاد سراغم  منم جوابش را میدم  ولی خیلی برام عجیبه ...
مامانم گفت همون پسری که بهت گفته بود ازدواج کردی و‌ناراحت شدی کفشاتو بوسیده بود و گفته بود بس کن ..
پیش پدرم از خجالت قرمز شدم  پدرم گفت چی ؟
انقدر خجالت کشیدم که سکوت کردم  مامانم خندید و به بابام  گفت  ی پسر بچه تهران نیست  به پریسا میگه تو  ازدواج کردی و من نمیتونم به صورت زن شوهردار نگاه کنم
پریسا ناراحت میشه و بقیه ماجرا ....
پدرم گفت جدی ؟  سرم را تکون دادم و گفتم بله
ولی پسر عجیبیه  اول فکر کردم  هوس زده به سرش و دنبال پارتی و ... ولی نه  هیچ حرف بی ربطی ازش نشنیدم یک‌کلمه حرفی که  خارج از نزاکت باشه یا حرفی از عشق و ازدواج ... حس امنیت خوبی دارم پیشش !  تو چشماش چیزی نیست تمنا و توقعی نیست  باهاش که حرف میزنم انگار با ی دختر حرف میزنم  ))


چطور میتوانستم این حس امنیت را بشکنم ؟ چطور میتوانستم با   پریسا از عشق و ازدواج بگویم یا به ازاده بگویم  دلم را در  گرو پریسا گذاشته ام  و در دانشگاه صحبت پخش شود ؟

به همین دلیل به ازاده گفتم  اگر از سینا هم طلاق بگیری  باز برای من فرقی نمیکند ... ازاده گفت  من و سینا عقد نکردیم که تو از طلاق میگی  سیاوش ترم اول و دوم ما ساعتهای خوبی با هم داشتیم  بزار اون خاطره ها تکرار بشه ...
گفتم  وقتی شنیدم با سینا قرار ازدواح داشتی به خاطر همه اون ساعتها توبه کردم و خجالت کشیدم ...

از ازاده جدا شدم و غرق در فکر ازاده  به سمت کلاس رفتم  انقدر عمیق بودم که  توجه ای به اطرافم نداشتم  وقتی  اسکناسی گف دستم  گذاشتند   به  خودم امدم  پریسا بود  خیلی ارام گفت قشنگ گیتار زدی ولی  خیلی چیزا هست که من خبر ندارم  و رد شد ...

سر کلاس دزدکی نگاهش کردم نگاه کرد و لبخند زد و تا پایان کلاس  هزار سوال که به پریسا چه بگویم ؟؟  این اسکناس برای چه بود ؟؟؟
دیدگاه ها (۰)

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

آقای متقیان، تا صفحه ۳۵ را خواندماین بخشی که فرستادی، برای م...

از تعجب دهانم باز مانده بود من و پریسا !  خانواده ما هزاران ...

چشم در چشم پریسا انداختم و‌گفتم تو را خدا دو دقیقه همین جا م...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط