{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سیلام سیلام این پارت یکم اهم اهم

سیلام سیلام. این پارت یکم اهم اهم.😭🤣



(مخفی گاه ویلن ها.)
ایزوکو کم کم به هوش اومد و وقتی به هوش اومد دید که دست پاش با دهنش بستس.
شیگاراکی:بلاخره به هوش اومدی؟سنسی این دختره رو برا چی میخوای؟میخوام بکشمش.
همه برای یکی:من فقط کوسش رو میخوام بعدش هر کار دلت خواست باهاش بکن.
با این حرف توگا کمی چشماش گرد شد. و اروم رفت در کنار شیگاراکی و گفت:بنظرم نکشش.
شیگاراکی اروم:اون وقت چرا؟
توگا رفت در گوش شیگاراکی و قضیه باردار بودن ایزوکو رو گفت.(توگا فقط به خواطر این به شیگاراکی گفت که شیگاراکی اون رو نکشه.)
شیگاراکی:از کجا میدونی؟
توگا:بیا دنبالم.
توگا و شیگاراکی رفتن یه جایی که کسی نبینه و بعد توگا تست رو از جیب در اورد و نشون شیگاراکی داد.(دیگه همین جیب رو از من بپذیرید.🗿)
شیگاراکی:مثل اینکه دروغ نمیگفتی.😏
بعدش برگشتن پیش بقیه و شیگاراکی اروم رفت جلوی ایزوکو و خم شد چونشو گرفت سرش رو بالا اورد و گفت:هه...اونوقت از کی؟
(تورو سننهههههههه)
(پیش قهرمان ها.)
سه روز بعد از دزدیده شدن ایزوکو.
یه بنده خدایی از اداره پلیس:المایت مقر ویلن هارو پیدا کردیم!
المایت:همین الان راه می افتیم.
همه اماده شدن.
ایزاوا:باکوگو تو هم با ما بیا اما اجازه مبارزه نداری فقط میدوریا رو میاری.
باکوگو با سر تایید کرد و المایت و ایزاوا و بقیه قهرمان هاو باکوگو باهم راه افتادن. (پرش زمانی به وقتی که رسیدن)
المایت دیوار شکوند کامویی درختی وقتی میخواست از کوسش استفاده کنه شیگاراکی که کنار ایزوکو بود گردن ایزوکو رو گرفت و داد زد:هههیییی هههیییی حرکت اضافه نبینم وگرنه این بچه رو میکشم شما که نمیخواین اینده دوتا بچه رو خراب کنید؟...یا شایدم بیشتر(نیشخند)
ایزاوا:منظورت چی_ایزاوا چشماش گرد شد و نگاهش رو به ایزوکو دوخت. باکوگو یه دفعه اومد تو و و داد زد:اااایییزززوووکککوووو
شیگاراکی:هوویی مگه نگفتم حرکتی نباشه.
باکوگو با یه قیافه خیلی عصبانی نگاهش کرد و داد زد:ولش کن حروم**زاده.🤬
شیگاراکی یه نگاه به ایزوکو انداخت و اروم گفت:خودشه نه؟
ایزوکو با یه ترس خاصی چشماش گرد شد و شیگاراکی گفت:پس خودشه.
و بعد ادامه داد:تبریک میگم باکوگو کاتسوکی.
باکوگو:چی زر زر میکنی نفله؟
شیگاراکی:هنوز خودت نمیدونی؟
باکوگو دوزاریش افتاد اخمش نشست و چشاش گرد شد و فقط به ایزوکو نگاه میکرد.
شیگاراکی زد زیر خنده و گفت:یعنی اینقدر بهش بی اعتمادی که حتی بهش نگفتی؟
باکوگو:ا. ا. ایزوکو این حقیقت داره؟
ایزوکو سرش رو انداخت پایین و گریش شدید شد و از شدت گریه بدنش میلرزید.
ایزاوا:باکوگو الان وقت این سوالا نیست!
در همین حین المایت از فرصت استفاده کرد و سوسکی رفت پشت سر شیگاراکی و زد توی گردنش و اونو بی هوش کرد. و کامویی هم تا اینو دید از کوسش استفاده کرد و همه رو با کوسش گرفت. و ایزاوا هم کوسه ی همشون رو پاک کرد و بعدش باکوگو به سرعت دوید به سمت ایزوکو و خم شد و به محض اینکه دهن و دست و پاش رو باز کرد ایزوکو باکوگو بغل کرد و با گریه گفت:ببخشید..هق..کا..هق..چان..هق..من خودم..هق..قبل از اینکه..هق..دزدیده بشم..هق..فهمیدم و..هق..نشد بهت بگم.
باکوگو ایزوکو بغل کرد و گفت:اینا مهم نیست مهم اینه که تو الان حالت خوبه.
ایزوکو باکوگو محکمتر بغل کرد و بیشتر گریه کرد.
(دیگه حال ندارم توضیح بدم همین رو بدونید که ایزوکو رو نجات دادن و همه برای یکی با اون قدرت لجنیش تبهکار هارو نجات میده.


خببببب اینم از این پارت عصاب خورد کن.😀
سر این پارت دچار ۳۲ فروپاشی روانی شدم😀👍
نظراتتون رو برام بنویسید.💫
مرسی خوندی💫
این خوشگله به من خیلی تو نوشتن این سناریو خیلی کمک کرده و کلا با همکاری ایشون نوشته میشه.🙃💕
https://wisgoon.com/shoto.todoroky.m
دیدگاه ها (۱۵)

فقط خجالت زدم از شدت مهربونیتون.🙈💕💫😭https://wisgoon.com/mia_...

سیلام سیلام. این پارت فقط گریه داریم.😭🤣باکوگو داد زد:ههههووو...

خجالتم ندید این چند روز پارت ندادم😭💫💕https://wisgoon.com/cho...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط