سیلام سیلام
سیلام سیلام.
پارت11♡(اگه نباشی...)
بعدش ایزاوا دستای میدوریا رو باز کرد. همون لحظه تودوروکی اومد و ایدا و اوجیرو دنبالش.
ایزاوا:تو اینجا چیکار میکنی؟
ایدا:از وقتی به هوش اومده همش بی قراری میکنه و ما نتونستیم جلوش رو بگیریم.
تودوروکی درحالتی لنگیدنش رو قایم میکرد رفت به سمت ایزوکو.
تودوروکی:حالت خوبه ایزوکو؟
ایزوکو وقتی که بانداژه دور سر تودوروکی دید و شروع کرد به گریه کردن و گفت:تودوروکی...هق..کون حالت خوبه؟ ببخشید همش تقصیر منه.
تودوروکی:من حالم خوبه نیازی نیست نگران باشی خودتو سرزنش نک_
که تودوروکی دستش رو گذاشت رو سرش و چشماش رو به هم فشار داد. ایزوکو وقتی اینو دید بیشتر گریه کرد و گفت:تودوروکی کون لطفا...هق...بشین.
تودوروکی به زور چشماش رو باز کرد و گفت:من..ح..حالم خوبه نگران نبا_
تودوروکی سرش گیج رفت و نزدیک بود بی افته که ایزوکو گرفتش. و بعدش نشوندش رو صندلی. و بعدش یه صدای خیلی بلند اومد و باکوگو در رو شکوند و از اتاق اومد بیرون و ایزوکو رو دید که داره تودوروکی میشونه روی صندلی و با دیدن اون صحنه چشماش گرد شد و گفت:تو داری چیکار میکنی؟...دکو
ایزوکو با دیدن باکوگو دوید سمتش و داد زد:کاچان!
بعدش ایزاوا با اون بندهای مهار کنندش ایزوکو رو گرفت و گفت:هنوز اجازه ندادم بری پیشش.
بعدش تودوروکی از جاش بلند شد گفت:نزدیکش نش_*بچم سرش درد گرفت*
بعدش دستش رو گذاشت روی سرش و بانداژش خونی شد.
کامیناری:تودوروکی س. سرت.
تودوروکی به حرف کامیناری حتی گوش هم نداد و سرش رو بلند کرد و گفت:ایزاوا سنسی ایزوکو رو ول کن اجازه نمیدم بهش نزدیک بشه.
باکوگو:چه زری زدی نفله دوتیکه؟🤬
تودوروکی:همون که شنیدی.
باکوگو چندتا انفجار درست کرد و هردوتا میخواستن حمله کنن که ایزاوا کوسه جفتشون رو پاک کرد و با بند های مهار کنندش گرفتشون و گفت:شما دوتا تمومش کنید وگرنه همین الان اخراجتون میکنم.
بعدش ایزوکو رفت بینشون وایساد و گفت:اگه یکبار دیگه دعوا کنید قسم میخورم یه بلایی سر خودم بیارم.
باکوگو:تچ...خیلی خب باشه.
تودوروکی:ب. باشه.
بعدش ایزاوا اون دوتا رو ول کرد و کوسه هاشون رو برگردوند و گفت:دخترا ایزوکو ببرید تو یه اتاق و تا نگفتم هیچ کدومتون بیرون نیاید.
ایزوکو چشماش گرد شد و گفت:چرا ایزاوا سنسی؟
ایزاوا:نگران نباش اتفاقی نمی افته.
بعدش دخترا دست ایزوکو گرفتن و بردن.
ایزاوا:باکوگو بیا بشین. باهات حرف دارم.
بعدش باکوگو نشست و ایزاوا ادامه داد:خب تعریف کن ببینم چه اتفاقی افتاد؟سرتاپا گوشم.
باکوگو:...
ایزاوا:میدونم ممکنه خجالت اور باشه ولی باید بهمون بگی تا بتونم بهتون کمک کنم.
(اتاق اشیدو که ایزوکو اونجاست.)
ایزوکو:کاچان...هق..ممکنه به خواطر من..هق..اخراج بشه.😭
هاگاکوره:نگران نباش ایزوکو چان ایزاوا سنسی حتما کمکتون میکنه.
ایزوکو:اما من...*مومو پرید وست حرفش*
مومو:نفوز بد نزن ایزاوا سنسی حتما یه کاریش میکنه.
(بریم سراغ پسرا.)
ایزاوا:خلاصه اش کن.
باکوگو:اون خواست منم انجام دادم.
مینتا:همییننن؟؟؟؟بیشتر توضیح بده!!
مینتا توست ایزاوا سنسی مورد ضرب و شتم قرار گرفت.
ایزاوا:خب خودمم اینو میدونم بیشتر توضیح بده.
باکوگو:از کجا شروع کنم؟
ایزاوا:خب...جاهای مهمش.
(من:ایزاوا خیلی دلت میخواد بدونی ها.🤣)
باکوگو یکم لپاش قرمز شد و گفت:از چیزی استفاده نکردم.
به خودتون بیاید پارت تموم شد.😂
بنظرتون چه اتفاقی می افته؟.😂
نظراتتون رو بهم بگین.💫
مرسی خوندی.💫
پارت11♡(اگه نباشی...)
بعدش ایزاوا دستای میدوریا رو باز کرد. همون لحظه تودوروکی اومد و ایدا و اوجیرو دنبالش.
ایزاوا:تو اینجا چیکار میکنی؟
ایدا:از وقتی به هوش اومده همش بی قراری میکنه و ما نتونستیم جلوش رو بگیریم.
تودوروکی درحالتی لنگیدنش رو قایم میکرد رفت به سمت ایزوکو.
تودوروکی:حالت خوبه ایزوکو؟
ایزوکو وقتی که بانداژه دور سر تودوروکی دید و شروع کرد به گریه کردن و گفت:تودوروکی...هق..کون حالت خوبه؟ ببخشید همش تقصیر منه.
تودوروکی:من حالم خوبه نیازی نیست نگران باشی خودتو سرزنش نک_
که تودوروکی دستش رو گذاشت رو سرش و چشماش رو به هم فشار داد. ایزوکو وقتی اینو دید بیشتر گریه کرد و گفت:تودوروکی کون لطفا...هق...بشین.
تودوروکی به زور چشماش رو باز کرد و گفت:من..ح..حالم خوبه نگران نبا_
تودوروکی سرش گیج رفت و نزدیک بود بی افته که ایزوکو گرفتش. و بعدش نشوندش رو صندلی. و بعدش یه صدای خیلی بلند اومد و باکوگو در رو شکوند و از اتاق اومد بیرون و ایزوکو رو دید که داره تودوروکی میشونه روی صندلی و با دیدن اون صحنه چشماش گرد شد و گفت:تو داری چیکار میکنی؟...دکو
ایزوکو با دیدن باکوگو دوید سمتش و داد زد:کاچان!
بعدش ایزاوا با اون بندهای مهار کنندش ایزوکو رو گرفت و گفت:هنوز اجازه ندادم بری پیشش.
بعدش تودوروکی از جاش بلند شد گفت:نزدیکش نش_*بچم سرش درد گرفت*
بعدش دستش رو گذاشت روی سرش و بانداژش خونی شد.
کامیناری:تودوروکی س. سرت.
تودوروکی به حرف کامیناری حتی گوش هم نداد و سرش رو بلند کرد و گفت:ایزاوا سنسی ایزوکو رو ول کن اجازه نمیدم بهش نزدیک بشه.
باکوگو:چه زری زدی نفله دوتیکه؟🤬
تودوروکی:همون که شنیدی.
باکوگو چندتا انفجار درست کرد و هردوتا میخواستن حمله کنن که ایزاوا کوسه جفتشون رو پاک کرد و با بند های مهار کنندش گرفتشون و گفت:شما دوتا تمومش کنید وگرنه همین الان اخراجتون میکنم.
بعدش ایزوکو رفت بینشون وایساد و گفت:اگه یکبار دیگه دعوا کنید قسم میخورم یه بلایی سر خودم بیارم.
باکوگو:تچ...خیلی خب باشه.
تودوروکی:ب. باشه.
بعدش ایزاوا اون دوتا رو ول کرد و کوسه هاشون رو برگردوند و گفت:دخترا ایزوکو ببرید تو یه اتاق و تا نگفتم هیچ کدومتون بیرون نیاید.
ایزوکو چشماش گرد شد و گفت:چرا ایزاوا سنسی؟
ایزاوا:نگران نباش اتفاقی نمی افته.
بعدش دخترا دست ایزوکو گرفتن و بردن.
ایزاوا:باکوگو بیا بشین. باهات حرف دارم.
بعدش باکوگو نشست و ایزاوا ادامه داد:خب تعریف کن ببینم چه اتفاقی افتاد؟سرتاپا گوشم.
باکوگو:...
ایزاوا:میدونم ممکنه خجالت اور باشه ولی باید بهمون بگی تا بتونم بهتون کمک کنم.
(اتاق اشیدو که ایزوکو اونجاست.)
ایزوکو:کاچان...هق..ممکنه به خواطر من..هق..اخراج بشه.😭
هاگاکوره:نگران نباش ایزوکو چان ایزاوا سنسی حتما کمکتون میکنه.
ایزوکو:اما من...*مومو پرید وست حرفش*
مومو:نفوز بد نزن ایزاوا سنسی حتما یه کاریش میکنه.
(بریم سراغ پسرا.)
ایزاوا:خلاصه اش کن.
باکوگو:اون خواست منم انجام دادم.
مینتا:همییننن؟؟؟؟بیشتر توضیح بده!!
مینتا توست ایزاوا سنسی مورد ضرب و شتم قرار گرفت.
ایزاوا:خب خودمم اینو میدونم بیشتر توضیح بده.
باکوگو:از کجا شروع کنم؟
ایزاوا:خب...جاهای مهمش.
(من:ایزاوا خیلی دلت میخواد بدونی ها.🤣)
باکوگو یکم لپاش قرمز شد و گفت:از چیزی استفاده نکردم.
به خودتون بیاید پارت تموم شد.😂
بنظرتون چه اتفاقی می افته؟.😂
نظراتتون رو بهم بگین.💫
مرسی خوندی.💫
- ۱۱۳
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط