دشمن ناتنیpt
دشمن ناتنیpt25
(فرانسه ساعت 2 ظهر)
@ امروز میریم برای تحویل سنگ ها و فردا قبل از برگشت چندتا مدارک رو امضا میکنم و به صاحبش میدیم.
سکوت دو پسر رو به عنوان قبول کردن در نظر گرفت و سمت محل تحویل سنگ ها رفت.
بعد از چند دقیقه رسیدن و هر سه مرد از ماشین پیاده شدن.
¢خوش اومدی سون هو
@ ممنون
مرد فرانسوی که به دلیل بودنش تو کره به مدت چهار سال باعث شده بود به زبان کره مسلط بشه به دوتا پسر پشتش نگاه کرد
¢سوهی نیومده؟
@ نه ،بجاش نامزدش اینجاست
به جونگکوک نگاهی کرد و جونگکوک هم لبخند سردی زد.
(کره-عمارت جین)
گوشیش رو برداشت و از اتاق بیرون اومد که جیمین جلوش ظاهر شد
~کجا؟
+بازپرسی؟
~اینطوری فکر کن
جیمین دستش رو پشتش گره زد و به دختر نگاه کرد
+آقای محترم دارم میرم خونه خودم،البته اگه اجازه میدید قربان
سوهی به تمسخر گفت
~قشنگ بود ولی نه
+حرف نزن بابا
سعی کرد مرد رو دور بزنه ولی ناموفق بود
~نظرت چیه زنگ بزنیم بابات ازش اجازه بگیریم
+از کی تاحالا بابای من برای امنیت من با تو هماهنگ میشه
~منظورم بابای دومت بود بچه
سوهی با فهمیدن منظور جیمین نفس عصبی کشید
+معلومه داستان زیاد میخونی،منم زیاد میخونم برای همین روش های زیادی برای انجام هرکاری بلدم .....برای مثال الان میتونم(سمت گلدون رفت و برداشت)این گلدون رو بردارم و بزنم تو سرت ،نظرت چیه اینکارو کنم؟
جیمین از جلو دختر کنار رفت و درو براش باز کرد
~به نظرم صلح بین افراد خیلی چیز مهمیه.
سوهی گلدون رو کنار گذاشت و از در بیرون رفت و سوار ماشینش شد و با سرعت از اونا خارج شد و در همین حین
جیمین به جونگکوک زنگ زد و جریان رو گفت.
(فرانسه ساعت 2 ظهر)
@ امروز میریم برای تحویل سنگ ها و فردا قبل از برگشت چندتا مدارک رو امضا میکنم و به صاحبش میدیم.
سکوت دو پسر رو به عنوان قبول کردن در نظر گرفت و سمت محل تحویل سنگ ها رفت.
بعد از چند دقیقه رسیدن و هر سه مرد از ماشین پیاده شدن.
¢خوش اومدی سون هو
@ ممنون
مرد فرانسوی که به دلیل بودنش تو کره به مدت چهار سال باعث شده بود به زبان کره مسلط بشه به دوتا پسر پشتش نگاه کرد
¢سوهی نیومده؟
@ نه ،بجاش نامزدش اینجاست
به جونگکوک نگاهی کرد و جونگکوک هم لبخند سردی زد.
(کره-عمارت جین)
گوشیش رو برداشت و از اتاق بیرون اومد که جیمین جلوش ظاهر شد
~کجا؟
+بازپرسی؟
~اینطوری فکر کن
جیمین دستش رو پشتش گره زد و به دختر نگاه کرد
+آقای محترم دارم میرم خونه خودم،البته اگه اجازه میدید قربان
سوهی به تمسخر گفت
~قشنگ بود ولی نه
+حرف نزن بابا
سعی کرد مرد رو دور بزنه ولی ناموفق بود
~نظرت چیه زنگ بزنیم بابات ازش اجازه بگیریم
+از کی تاحالا بابای من برای امنیت من با تو هماهنگ میشه
~منظورم بابای دومت بود بچه
سوهی با فهمیدن منظور جیمین نفس عصبی کشید
+معلومه داستان زیاد میخونی،منم زیاد میخونم برای همین روش های زیادی برای انجام هرکاری بلدم .....برای مثال الان میتونم(سمت گلدون رفت و برداشت)این گلدون رو بردارم و بزنم تو سرت ،نظرت چیه اینکارو کنم؟
جیمین از جلو دختر کنار رفت و درو براش باز کرد
~به نظرم صلح بین افراد خیلی چیز مهمیه.
سوهی گلدون رو کنار گذاشت و از در بیرون رفت و سوار ماشینش شد و با سرعت از اونا خارج شد و در همین حین
جیمین به جونگکوک زنگ زد و جریان رو گفت.
- ۵.۳k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط