تناسخ زمان ] part ۱۳
تناسخ زمان ] part ۱۳
ات لبخندی زد و چراغ بزرگ اتاق را خاموش کرد و چراغ خواب خرگوشی را روشن کرد. او حالا میان دو اتاق ایستاده بود یکی پسری که در رویاهای قهرمانانهاش غرق بود و دیگری شوهری که در سکوتی عجیب و سنگین، به خوابی عمیق فرو رفته بود. ات نمیدانست که پشت آن در، جونگکوک در حال دعا کردن برای ناپدید شدن از این زندگی بود
ات بعد از اطمینان از خوابِ عمیق جیجیکی، با قدمهایی آهسته وارد اتاق خواب مشترک شد. او انتظار داشت همسرش را در وضعیتی پذیرا ببیند، اما جونگکوک مثل یک غریبه، پشت به او، لبهی تخت مچاله شده بود. این فاصله، این دیوارِ نامرئی که جونگکوک دور خودش کشیده بود، قلب اِت را فشرد. او با غمی پنهان در چشمهایش، گوشهی تخت دراز کشید و به پهنای کمرِ مردی خیره شد که از لحاظ جسمی آنجا بود، اما روحش فرسنگها فاصله داشت. زن چشم هاشو بست تا بخوابد
شب از نیمه گذشت، اما ات پلک روی هم نگذاشت. جونگکوک در آشوبی میانِ دو زمان دست و پا میزد. بدن او روی تشک میلرزید و نالههایی گنگ و ترسان از میان لبهای بستهاش خارج میشد کلماتی که بویِ وحشتِ سفر در زمان را میدادند. اِت با هر تکانِ شدید او، از جا میپرید، پتو را که مدام کنار میرفت دوباره روی شانههایش میکشید و با نگرانی دستش را روی پیشانی او میگذاشت. اما تب نداشت بدنش سرد بود، سردیِ کسی که در دالانهای زمان گم شده بود
بالاخره اِت که دیگر طاقتِ دیدن زجر کشیدن او را نداشت، شانههایش را آرام تکان داد: جونگکوک... ... بیدار شو، داری کابوس میبینی.
جونگکوک با جهشی ناگهانی و چشمانی وحشتزده بیدار شد. در تاریکیِ اتاق، به چهرهی نگرانِ ات خیره ماند او هنوز نمیدانست چطور باید مانند یک شوهر رفتار کند، چگونه باید این زن را که حالا همسرش بود لمس کند یا آرام ببرد. ات بدون حرف، لیوان آبی را که از قبل آماده کرده بود به لبهای لرزان او نزدیک کرد. جونگکوک، در حالی که هنوز نیمی از هوشیاریاش در خواب و نیم دیگرش در شوک بود، مطیعانه و مثل یک کودک، جرعهجرعه آب را نوشید. ات دوباره لب زد : زندگیم چی شده چرا کابوس میبینی
وقتی لیوان خالی شد، سنگینیِ دوبارهی پلکها و آن خستگیِ ماوراءطبیعی او را به سمت تشک کشاند. اما این بار، ضمیر ناخودآگاهش که به دنبال پناهگاه میگشت، او را وادار کرد تا ناخودآگاه به سمت گرمای بدن ات بخزد. او در میانِ خواب و بیداری، سرش را نزدیکِ شانهی ات برد و در آغوش او مچاله شد. ات، اگرچه از رفتارهای ضدونقیض او گیج بود، اما دستانش را دور او حلقه کرد و اجازه داد مردی که گویی از جنگی بزرگ بازگشته، در حصارِ امنِ بازوانش آرام بگیرد.
بدون حمایت یک کلمه هم که بخونید حرومه گفته باشم 😏😏🙂↕️
ات لبخندی زد و چراغ بزرگ اتاق را خاموش کرد و چراغ خواب خرگوشی را روشن کرد. او حالا میان دو اتاق ایستاده بود یکی پسری که در رویاهای قهرمانانهاش غرق بود و دیگری شوهری که در سکوتی عجیب و سنگین، به خوابی عمیق فرو رفته بود. ات نمیدانست که پشت آن در، جونگکوک در حال دعا کردن برای ناپدید شدن از این زندگی بود
ات بعد از اطمینان از خوابِ عمیق جیجیکی، با قدمهایی آهسته وارد اتاق خواب مشترک شد. او انتظار داشت همسرش را در وضعیتی پذیرا ببیند، اما جونگکوک مثل یک غریبه، پشت به او، لبهی تخت مچاله شده بود. این فاصله، این دیوارِ نامرئی که جونگکوک دور خودش کشیده بود، قلب اِت را فشرد. او با غمی پنهان در چشمهایش، گوشهی تخت دراز کشید و به پهنای کمرِ مردی خیره شد که از لحاظ جسمی آنجا بود، اما روحش فرسنگها فاصله داشت. زن چشم هاشو بست تا بخوابد
شب از نیمه گذشت، اما ات پلک روی هم نگذاشت. جونگکوک در آشوبی میانِ دو زمان دست و پا میزد. بدن او روی تشک میلرزید و نالههایی گنگ و ترسان از میان لبهای بستهاش خارج میشد کلماتی که بویِ وحشتِ سفر در زمان را میدادند. اِت با هر تکانِ شدید او، از جا میپرید، پتو را که مدام کنار میرفت دوباره روی شانههایش میکشید و با نگرانی دستش را روی پیشانی او میگذاشت. اما تب نداشت بدنش سرد بود، سردیِ کسی که در دالانهای زمان گم شده بود
بالاخره اِت که دیگر طاقتِ دیدن زجر کشیدن او را نداشت، شانههایش را آرام تکان داد: جونگکوک... ... بیدار شو، داری کابوس میبینی.
جونگکوک با جهشی ناگهانی و چشمانی وحشتزده بیدار شد. در تاریکیِ اتاق، به چهرهی نگرانِ ات خیره ماند او هنوز نمیدانست چطور باید مانند یک شوهر رفتار کند، چگونه باید این زن را که حالا همسرش بود لمس کند یا آرام ببرد. ات بدون حرف، لیوان آبی را که از قبل آماده کرده بود به لبهای لرزان او نزدیک کرد. جونگکوک، در حالی که هنوز نیمی از هوشیاریاش در خواب و نیم دیگرش در شوک بود، مطیعانه و مثل یک کودک، جرعهجرعه آب را نوشید. ات دوباره لب زد : زندگیم چی شده چرا کابوس میبینی
وقتی لیوان خالی شد، سنگینیِ دوبارهی پلکها و آن خستگیِ ماوراءطبیعی او را به سمت تشک کشاند. اما این بار، ضمیر ناخودآگاهش که به دنبال پناهگاه میگشت، او را وادار کرد تا ناخودآگاه به سمت گرمای بدن ات بخزد. او در میانِ خواب و بیداری، سرش را نزدیکِ شانهی ات برد و در آغوش او مچاله شد. ات، اگرچه از رفتارهای ضدونقیض او گیج بود، اما دستانش را دور او حلقه کرد و اجازه داد مردی که گویی از جنگی بزرگ بازگشته، در حصارِ امنِ بازوانش آرام بگیرد.
بدون حمایت یک کلمه هم که بخونید حرومه گفته باشم 😏😏🙂↕️
- ۳۰۶
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط