{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان عشق جاودان

رمان عشق جاودان
پارت ۲۶
موری: سلام دازای چیشده اومدی ؟
دازای: می‌خوام برم به مسافرت نیستم خواستم خبر بدم
موری: چیشده یهویی داری میری مسافرت؟
دازای: شوگو دوباره پیداش شده و چویا در خطره
موری: که اینطور، باشه . نیاز به کمک داری؟
دازای: نه خودم باهاش تسویه حساب میکنم .
موری: باشه ، موفق باشی
از اتاق موری زدن بیرون که دیدم چویا کمی دورتر منتظرم ایستاده
دازای: زیاد که اذیت نشدی؟
چویا: نه
دازای: خب پس بریم
از سازمان اومدیم بیرون ، به چویا کمک کردم سوار بشه و بعد خودم سوار شدم. حرکت
کردم.

ویو چویا
کنجکاو بودم که چیشده داریم میریم سفر و چه اتفاقاتی داره میوفته ولی سکوت کردم تا خودش حرف بزنه. حوصلم سررفته بود و دازای هم هیچی نمیگفت ، به نظر ذهنش درگیر بود . کم کم چشمام گرم شد و خواب رفتم
با صدای دازای از خواب بیدار شدم
چویا: هوم چیشده؟(با صدای خوابالود)
دازای: بیدار شو دیگه رسیدیم(با خنده)
چویا: چی رسیدیم به همین زودی؟
دازای: آره ، زود هم نبود شما کل راه رو خواب بودی(با خنده)
محل ندادم و با کمک دازای از ماشین پیاده شدم. توی یک عمارت بزرگ بودیم و دور تا دور عمارت رو هم جنگل بود.
دازای: از اینجا خوشت اومد؟
چویا: آره ، ولی از شهر چقدر دوره؟
دازای: زیاد دور نیست ، خب بریم داخل .
چویا: باشه
دیدگاه ها (۲)

رمان عشق جاودانپارت ۲۷دازای در رو باز کرد و وارد شدیم . اینج...

رمان عشق جاودان پارت ۲۸ویو دازایخب مثل اینکه این بچه حوصلش س...

رمان: عشق جاودانپارت : ۲۵به چویا نگاه کردم که متعجب داشت به ...

رمان عشق جاودان پارت ۲۴ ویو دازای چویا اصرار داشت که بره مدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط