رمان عشق جاودان

رمان: عشق جاودان
پارت : ۲۵
به چویا نگاه کردم که متعجب داشت به من نگاه میکرد . رفتم پیشش که گفت
چویا: تو اینجا چیکار میکنی؟
دازای: هیچی اومدم دنبالت که بریم مسافرت
چویا: مسافرت؟ آخه الان هیچی هم بهم نگفتی
دازای: خیلی یهویی شد بعدا بهت همه چیز رو میگم
چویا: باشه
وسایل چویا رو جمع کردم و کمکش کردم بلند بشه .

ویو چویا
نمی‌دونستم که دازای چرا اومده اینجا ، این مسافرتی که دربارش می‌گفت چی بود؟ از مدرسه اومدیم بیرون . در ماشین رو برام باز کرد و کمکم کرد که سوار بشم خودش هم سوار شد و حرکت کردیم
چویا: دازای کجا داریم میریم این مسافرت چیه برای چی اینقدر یهویی؟
دازای: آروم تر سوالات رو بپرس ، بعدا بهت میگم برای چی داریم میریم مسافرت.
چویا: باشه ، الان کجا داریم میریم ؟
دازای: داریم میریم که من به موری سان خبر بدم
دیگه سکوت کردم .

ویو دازای
وقتی رسیدیم پیاده شدم ولی نمی‌تونستم چویا رو هم تنها بزارم پس رفتن سمت چویا و در رو باز کردم
دازای: پیاده شو تو هم همراهم میای
چویا: من دیگه برای چی باید بیام؟
دازای: اینجا خطرناکه ممکنه اتفاقی برات بیوفته برای همین باید همراهم بیای
چویا: باشه
کمکش کردم پیاده بشه و وارد سازمان شدیم
رفتم سمت اتاق موری سان ، در زدم که اجازه داد به چویا گفتم
دازای: همینجا منتظر بمون سریع میام
چویا: باشه
وارد شدم اتاق موری سان شدم
دیدگاه ها (۲)

رمان عشق جاودانپارت ۲۶ موری: سلام دازای چیشده اومدی ؟دازای: ...

رمان عشق جاودانپارت ۲۷دازای در رو باز کرد و وارد شدیم . اینج...

رمان عشق جاودان پارت ۲۴ ویو دازای چویا اصرار داشت که بره مدر...

رمان: عشق جاودانپارت ۲۳بعداز صبحانه از خونه رفتیم بیرون. داز...

هنتای :: سوکوکو

قهوه تلخ پارت ۵۷سان: من نمیخوام بیامویلیام: برای چی؟سان: آخه...

قهوه تلخ پارت ۵۹گوشی رو قطع کردم و رفتم توی اتاق. آماده شدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط