رمان عشق جاودان

رمان عشق جاودان
پارت ۲۷
دازای در رو باز کرد و وارد شدیم . اینجا خیلی تمیز بود .
چویا: چطور اینجا اینقدر تمیزه؟
دازای: من هروقت یک بار میام اینجا ، اینجا برام مثل یک مخفیگاه هست و افراد زیادی درباره اینجا نمیدونن
چویا: ولی چرا اومدیم یک همچین جایی که از شهر دوره و دور تا دورش هم جنگله؟
دازای: اینجا برامون امن تره. بعدا همه چیز رو بهت میگم ، الان خیلی خستم
چویا: باشه تو برو استراحت کن ، من که توی ماشین خوابیدم میرم یخورده همین اطراف رو نگاه کنم
دازای: باشه ولی مراقب خودت باش
چویا: باشه
دازای رفت داخل یکی از اتاق ها و منم رفتم اول توی خونه رو بگردم ، توی راهرو بودم که یک اتاق چشمم رو گرفت ، رنگ در تمام اتاق ها قهوه‌ای بود ولی در این یکی اتاق مشکی بود . رفتم سمتش و دستگیره در رو چرخوندم ولی در قفل بود . توی این اتاق چی هست که دازای درش رو قفل کرده؟ بیخیال شدم از خونه اومدم بیرون ، برعکس شهر که پر از سروصدا بود ، اینجا خیلی خیلی ساکت و خوب بود .
بعد از یه خورده گشتن اومدم داخل و روی مبل نشستم . گشنم شده بود رفتم توی آشپزخونه و یخچال رو باز کردم پر بود ، چندتا خوراکی برداشتم و رفتم نشستم روی مبل و تلویزیون رو روشن کردم. چند ساعتی تلویزیون نگاه کردم که خسته شدم ، رفتم سراغ دازای، در اتاق رو باز کردم که دیدم دازای هنوز خوابه ،کنارش روی تخت نشستم. چقدر توی خواب کاوایی بود دستم رو کردم داخل موهاش ، موهاش خیلی نرم بود. دیدم داره تکون میخوره سریع دستم رو از داخل موهاش بیرون آوردم. حوصلم سررفته بود پس دازای رو بیدار کردم
چویا: دازای ، دازای پاشو من حوصلم سررفته ، پاشو
دازای: هومم ،چیه؟(با صدای خوابالود)
چویا: پاشو من حوصلم سررفته ، پاشووو (با داد)
دیدگاه ها (۱)

رمان عشق جاودان پارت ۲۸ویو دازایخب مثل اینکه این بچه حوصلش س...

رمان عشق جاودان پارت۲۹ویو چویا چویا: خیلییی خوبه هومی کرد و ...

رمان عشق جاودانپارت ۲۶ موری: سلام دازای چیشده اومدی ؟دازای: ...

رمان: عشق جاودانپارت : ۲۵به چویا نگاه کردم که متعجب داشت به ...

قهوه تلخپارت ۵۸ ویو چویا با بوی خوبی چشمام رو باز کردم. دازا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط