𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِشکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِشکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟯
[ویو ا.ت]
تهیونگ که متوجه تعجب من شد، لبخند آرومی زد و گفت..
تهیونگ: هی... ببخشید، خیلی مستقیم گفتم ،منظور خاصی نداشتم...
من هنوز توی شوک بودم اما فقط تونستم زیر لب بگم
ا.ت: نه... نه، اشکالی نداره.
تهیونگ به زمین نگاه کرد، با نوک کفشش خطی فرضی کشید رو زمین و بعد آروم گفت..
تهیونگ: خب...راستش... هنوز اسمت رو نمیدونم.
با تعجب نگاش کردم. حق با اون بود... این همه مدت حرف زده بودیم، حتی بحث کرده بودیم، اما من هیچ وقت خودمو معرفی نکرده بودم.
ا.ت: من... ا.ت ام.
چشمهاش برق زد، لبخندش عمیقتر شد.
تهیونگ: ا.ت... اسم قشنگیه.
از شنیدن لحنش گونههام داغ شد.
ا.ت: ممنونم... و شما؟
تهیونگ: تهیونگ
اسمش رو زیر لب تکرار کردم..."تهیونگ"...
و با تکرارش انگار یه قدم بهش نزدیکتر شده بودم.
یهو دستش رو داخل جیب کتش فرو برد و چیزی بیرون آورد. یه دستمال پارچهای سفید، تمیز و مرتب...
دستمال رو جلوم گرفت و گفت...
تهیونگ:بیا..بگیرش...
با تعجب دستمال رو گرفتم...بوی عطری که روش بود،بینیم رو پر کرد..
تهیونگ: پیشونیت خیسه. پاکش کن.
کمی سرش رو خم کرد و گفت:
تهیونگ: زمستون نزدیکه و سالن سرده. بهتره مراقب خودت باشی.
سرخ شدم و گفتم..
ا.ت: فردا دستمال رو هم براتون میارم...
با آرامش گفت...
تهیونگ: لازم نیست دستمال رو بهم بدی. برای خودت نگهش دار.
ا.ت: ممنونم ازتون...
تهیونگ: لطفا باهام اینقدر رسمی حرف نزن...
سرم رو انداختم پایین و گفتم..
ا.ت: باشه..
تهیونگ: خب، باید برم. مراقب خودت باش.
سرمو به معنی خداحافظی تکون دادم...
تهیونگ لبخندی کوچیک زد و ازم فاصله گرفت و در سالن رو باز کرد.
صدای قدم هاش محو شد و سکوت دوباره سالن رو پر کرد.
من هنوز ایستاده بودم، دستمال تو دستم بود، ذهنم پر از سوال و قلبم کمی تند میزد…
این مرد کیه؟چرا احساس میکنم زندگیم داره تغییر میکنه؟
_______
با دلی پر از شادی به خونه برگشتم...
تو ذهنم فقط یه چیز بود.. تهیونگ..
اسمش،صداش و نگاش... تموم وجودم رو پر کرده بود..
کلید رو تو قفل چرخوندم و وارد خونه شدم...
با لبخندی بزرگ به سمت اتاقم دویدم اما درست جلوی در اتاقم خشکم زد....
مادرم اونجا ایستاده بود با چهره ای که از خشم و نگرانی در هم رفته بود...
تو دستش... تو دستش کت سوخته تهیونگ بود.
قلبم فشرده شد.. تموم شادی و خوشحالیم تو یه لحظه از بین رفت...
انگار یه سطل آب یخ روی سرم ریخته بودن. نفسم تو سینه حبس شد.
مادرم با صدایی سرد و خشمگین پرسید...
میسوک: این کت برای کیه؟
شرطها:
۱۱۰ کامنت
۶۵ لایک
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟯
[ویو ا.ت]
تهیونگ که متوجه تعجب من شد، لبخند آرومی زد و گفت..
تهیونگ: هی... ببخشید، خیلی مستقیم گفتم ،منظور خاصی نداشتم...
من هنوز توی شوک بودم اما فقط تونستم زیر لب بگم
ا.ت: نه... نه، اشکالی نداره.
تهیونگ به زمین نگاه کرد، با نوک کفشش خطی فرضی کشید رو زمین و بعد آروم گفت..
تهیونگ: خب...راستش... هنوز اسمت رو نمیدونم.
با تعجب نگاش کردم. حق با اون بود... این همه مدت حرف زده بودیم، حتی بحث کرده بودیم، اما من هیچ وقت خودمو معرفی نکرده بودم.
ا.ت: من... ا.ت ام.
چشمهاش برق زد، لبخندش عمیقتر شد.
تهیونگ: ا.ت... اسم قشنگیه.
از شنیدن لحنش گونههام داغ شد.
ا.ت: ممنونم... و شما؟
تهیونگ: تهیونگ
اسمش رو زیر لب تکرار کردم..."تهیونگ"...
و با تکرارش انگار یه قدم بهش نزدیکتر شده بودم.
یهو دستش رو داخل جیب کتش فرو برد و چیزی بیرون آورد. یه دستمال پارچهای سفید، تمیز و مرتب...
دستمال رو جلوم گرفت و گفت...
تهیونگ:بیا..بگیرش...
با تعجب دستمال رو گرفتم...بوی عطری که روش بود،بینیم رو پر کرد..
تهیونگ: پیشونیت خیسه. پاکش کن.
کمی سرش رو خم کرد و گفت:
تهیونگ: زمستون نزدیکه و سالن سرده. بهتره مراقب خودت باشی.
سرخ شدم و گفتم..
ا.ت: فردا دستمال رو هم براتون میارم...
با آرامش گفت...
تهیونگ: لازم نیست دستمال رو بهم بدی. برای خودت نگهش دار.
ا.ت: ممنونم ازتون...
تهیونگ: لطفا باهام اینقدر رسمی حرف نزن...
سرم رو انداختم پایین و گفتم..
ا.ت: باشه..
تهیونگ: خب، باید برم. مراقب خودت باش.
سرمو به معنی خداحافظی تکون دادم...
تهیونگ لبخندی کوچیک زد و ازم فاصله گرفت و در سالن رو باز کرد.
صدای قدم هاش محو شد و سکوت دوباره سالن رو پر کرد.
من هنوز ایستاده بودم، دستمال تو دستم بود، ذهنم پر از سوال و قلبم کمی تند میزد…
این مرد کیه؟چرا احساس میکنم زندگیم داره تغییر میکنه؟
_______
با دلی پر از شادی به خونه برگشتم...
تو ذهنم فقط یه چیز بود.. تهیونگ..
اسمش،صداش و نگاش... تموم وجودم رو پر کرده بود..
کلید رو تو قفل چرخوندم و وارد خونه شدم...
با لبخندی بزرگ به سمت اتاقم دویدم اما درست جلوی در اتاقم خشکم زد....
مادرم اونجا ایستاده بود با چهره ای که از خشم و نگرانی در هم رفته بود...
تو دستش... تو دستش کت سوخته تهیونگ بود.
قلبم فشرده شد.. تموم شادی و خوشحالیم تو یه لحظه از بین رفت...
انگار یه سطل آب یخ روی سرم ریخته بودن. نفسم تو سینه حبس شد.
مادرم با صدایی سرد و خشمگین پرسید...
میسوک: این کت برای کیه؟
شرطها:
۱۱۰ کامنت
۶۵ لایک
- ۳۶.۲k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط