𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟰
[ویو ا.ت]
مادرم با صدایی سرد و خشمگین پرسید...
میسوک: این کت برای کیه؟
انگار لال شده بودم هیچ حرفی برای گفتن نداشتم...
تموم دروغ هام، تموم پنهون کاری هام حالا مثل یه تابلوی بزرگ جلوی چشمام قرار گرفته بود.
میسوک: جواب بده این کت برای کیه؟ چرا سوخته؟
صدای مادرم بلند و بلندتر میشد و چشماش از خشم می سوخت..
دست هام میلرزید.. نمیدونستم چی بگم...
ا.ت: مامان... این... این برای یکی از دوستامه یکی از دوستام که...
با خشم به من نگاه کرد...
میسوک: دروغ نگو ا.ت.. این کت خیلی گرونه... این یه کت مردونه ست... به من حقیقت رو بگو این کت برای کیه؟
ا.ت: من... من اتفاقی پیداش کردم میخواستم ببرمش خشکشویی...
با لکنت حرف میزدم خودم هم حرفام رو باور نمی کردم..
به سمتش رفتم و میخواستم کت رو ازش بگیرم که دستش رو عقب کشید و با عصبانیت گفت..
میسوک: بس کن ا.ت...از کی تو با پسرا در ارتباطی؟ چرا به من دروغ میگی؟
اشک تو چشمام جمع شد.
ا.ت: مامان این چیزی نیست که تو فکر میکنی
ا.ت: پس چیه؟ تو یه دانشجوی بیست و یک ساله هستی...ما تموم زندگیمون رو برای تو گذاشتیم. حالا به جای درس خوندن این کارها رو میکنی؟
حرفاش مثل شلاق به قلبم میخورد...من دروغگو نبودم... فقط میخواستم خودم باشم... میخواستم باله کار کنم اما هیچ کس اینو نمی فهمید
دیگه نمیتونستم تحمل کنم...به سمت اتاقم دویدم و درو محکم بستم....خودم رو روی تخت انداختم و شروع به گریه کردن کردم...
چقدر دلم میخواست فقط یه بار، فقط یه بار کسی حرفمو باور کنه... کسی منو همینطور که هستم ببینه، نه همون دختری که اونا میخوان...
بعد از پنج دقیقه صدای باز شدن درو شنیدم...
سرم رو بلند نکردم...فکر کردم دوباره اومده که بحث کنه
اما صدای قدمهاش آروم بود....جلوی صندلی میزم ایستاد...
صدای گذاشتن چیزی روش به گوشم رسید...
سرم رو آروم بالا آوردم کت تهیونگ بود.
با صدایی آروم تر از قبل اما جدی گفت...
میسوک: امیدوارم دیگه چنین حرکتی ازت نبینم ا.ت
ا.ت: من کاری نکردم مامان...
هنوز صدام می لرزید
میسوک: مهم نیست.. مهم اینه که تو به من دروغ گفتی... مهم اینه که یه چیز رو از من پنهون کردی..
نگاهش کردم...انتظار داشتم که دوباره شروع به فریاد زدن کنه اما نکرد...
میسوک: شانس آوردی که سوهون و پدرت اینجا نبودن... وگرنه اتفاق خوبی برات نمی افتاد
نمیتونستم حرفی بزنم...فقط بهش خیره شده بودم.
به سمت در رفت اما دوباره به سمت من برگشت.
میسوک: این کت هم هر چه زودتر به صاحبش پس بده.
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟰
[ویو ا.ت]
مادرم با صدایی سرد و خشمگین پرسید...
میسوک: این کت برای کیه؟
انگار لال شده بودم هیچ حرفی برای گفتن نداشتم...
تموم دروغ هام، تموم پنهون کاری هام حالا مثل یه تابلوی بزرگ جلوی چشمام قرار گرفته بود.
میسوک: جواب بده این کت برای کیه؟ چرا سوخته؟
صدای مادرم بلند و بلندتر میشد و چشماش از خشم می سوخت..
دست هام میلرزید.. نمیدونستم چی بگم...
ا.ت: مامان... این... این برای یکی از دوستامه یکی از دوستام که...
با خشم به من نگاه کرد...
میسوک: دروغ نگو ا.ت.. این کت خیلی گرونه... این یه کت مردونه ست... به من حقیقت رو بگو این کت برای کیه؟
ا.ت: من... من اتفاقی پیداش کردم میخواستم ببرمش خشکشویی...
با لکنت حرف میزدم خودم هم حرفام رو باور نمی کردم..
به سمتش رفتم و میخواستم کت رو ازش بگیرم که دستش رو عقب کشید و با عصبانیت گفت..
میسوک: بس کن ا.ت...از کی تو با پسرا در ارتباطی؟ چرا به من دروغ میگی؟
اشک تو چشمام جمع شد.
ا.ت: مامان این چیزی نیست که تو فکر میکنی
ا.ت: پس چیه؟ تو یه دانشجوی بیست و یک ساله هستی...ما تموم زندگیمون رو برای تو گذاشتیم. حالا به جای درس خوندن این کارها رو میکنی؟
حرفاش مثل شلاق به قلبم میخورد...من دروغگو نبودم... فقط میخواستم خودم باشم... میخواستم باله کار کنم اما هیچ کس اینو نمی فهمید
دیگه نمیتونستم تحمل کنم...به سمت اتاقم دویدم و درو محکم بستم....خودم رو روی تخت انداختم و شروع به گریه کردن کردم...
چقدر دلم میخواست فقط یه بار، فقط یه بار کسی حرفمو باور کنه... کسی منو همینطور که هستم ببینه، نه همون دختری که اونا میخوان...
بعد از پنج دقیقه صدای باز شدن درو شنیدم...
سرم رو بلند نکردم...فکر کردم دوباره اومده که بحث کنه
اما صدای قدمهاش آروم بود....جلوی صندلی میزم ایستاد...
صدای گذاشتن چیزی روش به گوشم رسید...
سرم رو آروم بالا آوردم کت تهیونگ بود.
با صدایی آروم تر از قبل اما جدی گفت...
میسوک: امیدوارم دیگه چنین حرکتی ازت نبینم ا.ت
ا.ت: من کاری نکردم مامان...
هنوز صدام می لرزید
میسوک: مهم نیست.. مهم اینه که تو به من دروغ گفتی... مهم اینه که یه چیز رو از من پنهون کردی..
نگاهش کردم...انتظار داشتم که دوباره شروع به فریاد زدن کنه اما نکرد...
میسوک: شانس آوردی که سوهون و پدرت اینجا نبودن... وگرنه اتفاق خوبی برات نمی افتاد
نمیتونستم حرفی بزنم...فقط بهش خیره شده بودم.
به سمت در رفت اما دوباره به سمت من برگشت.
میسوک: این کت هم هر چه زودتر به صاحبش پس بده.
- ۱۵.۹k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط