𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟮
[ویو ا.ت]
با شنیدن جمله اش تموم بدنم مورمور شد. قلبم تندتر تو سینهام میکوبید... از من خواست که برقصم....اما این بار فقط برای اون...
ا.ت:ن...نه...
گفتم و سعی کردم به سمتی برم اما مانعم شد.
تهیونگ: فقط چند دقیقه..
با صدایی آروم و عمیق که تموم وجودم رو تسخیر میکرد گفت...
تهیونگ: فقط یک حرکت،یه چرخش برای من
ا.ت: من... نمیتونم
تهیونگ: چرا نمیتونی؟
سرم رو پایین انداختم.
ا.ت: من... من الان... تمرکز ندارم
تهیونگ: میدونم که میتونی....تموم این مدت داشتم نگاهت میکردم
حرفش عجیب بود تموم این مدت؟ یعنی اون هر روز اینجا بود؟
ا.ت: چی... چی میگید؟
تهیونگ: هر روز..فقط در حد پنج دقیقه یا کمتر..میومدم تو رو میدیدم که چطوری میرقصی، چطوری نفس میگیری، چطوری تمرکز میکنی
با شنیدن این حرف قلبم فشرده شد.
ا.ت: پس چرا... چرا خودتون رو نشون نمیدادید؟
تهیونگ: می خواستم ببینم چطوری میرقصی بدون اینکه بدونی کسی نگاهت میکنه... میخواستم خود واقعیت رو ببینم.
با هر حرفش بدنم بیشتر میلرزید و بیشتر مورمور میشدم....
تموم اضطرابم، تموم استرسم، حالا به یه آرامش عجیب تبدیل شده بود..نمیدونستم که چی بگم...
نزدیک تر شد..سرش رو کمی خم کرد و گفت...
تهیونگ: حالا میشه دوباره برقصی..
سرم رو به آرومی تکون دادم...
ا.ت: نمیتونم. امروز... واقعا خسته ام.
لبخندی زد...
تهیونگ: اشکالی نداره
یهو با یادآوری کت سوخته دست و پاهام رو گم کردم و رنگ صورتم پرید...
با نگرانی پرسید...
تهیونگ: چی شده؟
ا.ت: ..من... من
تهیونگ: حالت خوبه؟
ا.ت: ..نه... آره... یعنی..
به چشمام نگاه کرد...
تهیونگ: کتم رو تمیز کردی؟
دوباره رنگ از صورتم پرید...
ا.ت: آره... ولی...
تهیونگ: ولی چی؟
ا.ت: ولی الان پیشم نیست.
لبخند کوچیکی زد.
تهیونگ: مهم نیست..فردا کتم رو بیار...تو همین ساعت میام میگیرمش
با لکنت گفتم...
ا.ت:ف.. فردا؟
تهیونگ: یه جوری گفتی "فردا" انگار هیچ وقت قرار نیست همدیگه رو ببینیم
با شنیدن این حرف تموم وجودم از تعجب پر شد.
ا.ت: همدیگه رو؟
تهیونگ: آره من و تو...
لبخندش عمیق تر شد....
تهیونگ: فکر میکردم بعد از این همه حرف میفهمی که من به خاطر چی اینجام...
ا.ت: بخاطر چی اینجایید؟
تهیونگ:من..من به خاطر تو اینجام...
قلبم برای چند لحظه از حرکت ایستاد.
حرفاش مثل یه معمای حلنشده تو ذهنم میچرخید.
داشتم سعی میکردم کلماتش رو توی ذهنم کنار هم بچینم....داشت چی میگفت؟ منظورش چی بود؟
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟮
[ویو ا.ت]
با شنیدن جمله اش تموم بدنم مورمور شد. قلبم تندتر تو سینهام میکوبید... از من خواست که برقصم....اما این بار فقط برای اون...
ا.ت:ن...نه...
گفتم و سعی کردم به سمتی برم اما مانعم شد.
تهیونگ: فقط چند دقیقه..
با صدایی آروم و عمیق که تموم وجودم رو تسخیر میکرد گفت...
تهیونگ: فقط یک حرکت،یه چرخش برای من
ا.ت: من... نمیتونم
تهیونگ: چرا نمیتونی؟
سرم رو پایین انداختم.
ا.ت: من... من الان... تمرکز ندارم
تهیونگ: میدونم که میتونی....تموم این مدت داشتم نگاهت میکردم
حرفش عجیب بود تموم این مدت؟ یعنی اون هر روز اینجا بود؟
ا.ت: چی... چی میگید؟
تهیونگ: هر روز..فقط در حد پنج دقیقه یا کمتر..میومدم تو رو میدیدم که چطوری میرقصی، چطوری نفس میگیری، چطوری تمرکز میکنی
با شنیدن این حرف قلبم فشرده شد.
ا.ت: پس چرا... چرا خودتون رو نشون نمیدادید؟
تهیونگ: می خواستم ببینم چطوری میرقصی بدون اینکه بدونی کسی نگاهت میکنه... میخواستم خود واقعیت رو ببینم.
با هر حرفش بدنم بیشتر میلرزید و بیشتر مورمور میشدم....
تموم اضطرابم، تموم استرسم، حالا به یه آرامش عجیب تبدیل شده بود..نمیدونستم که چی بگم...
نزدیک تر شد..سرش رو کمی خم کرد و گفت...
تهیونگ: حالا میشه دوباره برقصی..
سرم رو به آرومی تکون دادم...
ا.ت: نمیتونم. امروز... واقعا خسته ام.
لبخندی زد...
تهیونگ: اشکالی نداره
یهو با یادآوری کت سوخته دست و پاهام رو گم کردم و رنگ صورتم پرید...
با نگرانی پرسید...
تهیونگ: چی شده؟
ا.ت: ..من... من
تهیونگ: حالت خوبه؟
ا.ت: ..نه... آره... یعنی..
به چشمام نگاه کرد...
تهیونگ: کتم رو تمیز کردی؟
دوباره رنگ از صورتم پرید...
ا.ت: آره... ولی...
تهیونگ: ولی چی؟
ا.ت: ولی الان پیشم نیست.
لبخند کوچیکی زد.
تهیونگ: مهم نیست..فردا کتم رو بیار...تو همین ساعت میام میگیرمش
با لکنت گفتم...
ا.ت:ف.. فردا؟
تهیونگ: یه جوری گفتی "فردا" انگار هیچ وقت قرار نیست همدیگه رو ببینیم
با شنیدن این حرف تموم وجودم از تعجب پر شد.
ا.ت: همدیگه رو؟
تهیونگ: آره من و تو...
لبخندش عمیق تر شد....
تهیونگ: فکر میکردم بعد از این همه حرف میفهمی که من به خاطر چی اینجام...
ا.ت: بخاطر چی اینجایید؟
تهیونگ:من..من به خاطر تو اینجام...
قلبم برای چند لحظه از حرکت ایستاد.
حرفاش مثل یه معمای حلنشده تو ذهنم میچرخید.
داشتم سعی میکردم کلماتش رو توی ذهنم کنار هم بچینم....داشت چی میگفت؟ منظورش چی بود؟
- ۲۲.۰k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط