عشق

❤ ❤ ❤ ❤ عشق...
پارت ۲۵




نیلوفر:
فربد : آخه وسطی می خوایم چیکار
مندخندیدم محیا چشم غره بهش رفت فربد دستاشو بالا برد وگفت : چشم خانمی تو فقط خودتو ناراحت نکن من طاقت اخمتو ندارم .
محیا لبخندی زدوگفت : قول دادی هان
فربد : قول
- قول چی دادی
مهرداد اومد نشست بغل دست فربد فربد سقف رو نگاه کردوگفت : قول دادم از آسمون واسه اش ستاره بچینم
مهرداد سقف رو نگاه کرد وگفت : اینا که ستاره نیست چراغن
منو محیا زدیم زیر خنده
مهرداد: خودتی فربد
فربد : بله خیلی خودمم
ما بیشتر خندیدیم
مهردادام خندش گرفت وگفت : حالا کجا می خواین برید منم میام
محیا لبشو گزید فربد خودشو زد کوچه علی چپ
مهرداد : بله اون کوچه ته اش بن بسته آقا فربد برگردی خیلی بهتره
فربد : گفتم یه روز بریم یه دوری تو شهر بزنیم نیلوفرم شهر رو بشناسه
مهرداد : تو چقدر مهربون شدی
محسنم اومدولی همراه لیلی که بهش چسبیده بود وگفت : بچه ها پاشید ببینم انگار اومدید عروسی غریبه تو یکی زود وسریع بلند شو مهرداد
مهرداد : برو سربه سرمن نزار محسن
بازم همه رفتن واسه رقص وشادی حتا مهرداد ولی فقط وایساده بود ونگاه می کرد منم واسه ام جالب بود نگاه می کردم
برنانه همینجوری پیش می رفت تا آخر شب که سردرد بدی داشتم وخیلی دوست داشتم بخوابم به مامان که گفتم گفت می ریم خونه وقتی همه رفتن بدرقه ای عروس وداماد منو مامان همراه مهرداد برگشتیم خونه اونم انگار سردرد گرفته بود چون می گفتن اهل مهمونی وجشن رفتن نیست
دیدگاه ها (۵)

❤ ❤ ❤ ❤ عشق ....پارت ۲۶نیلوفر :داشتم لباس هام رو تا می زدم م...

❤ ❤ ❤ ❤ عشق ....پارت ۲۷مهرداد : از حمام اومدم بیرون دیدم محس...

❤ ❤ ❤ ❤ عشقپارت ۲۴نیلوفر:داداش مجرد داشتن همین چیزا رو هم د...

تقدیم به مهربونای که حمایت می کنید شرمنده نشد این چند روز پا...

تک پارتی درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط