{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پرسه در جنگل...

پرسه در جنگل...

بعدازظهر...

آفتاب کم‌کم ملایم‌تر شده بود.

ات روی تاب چوبی باغ نشسته بود و آرام تاب می‌خورد.

کوک از داخل عمارت بیرون آمد.

دو فنجان قهوه در دستش بود.

بدون اینکه چیزی بگوید، یکی را به سمت ات گرفت.

ات لبخند زد.

ات: مرسی.

کوک کنار تاب ایستاد.

چند لحظه هر دو در سکوت قهوه نوشیدند.

ات آرام گفت:

ات: می‌دونی...

این سکوت دیگه برام عجیب نیست.

کوک نگاه کوتاهی به او انداخت.

کوک: خوبه.

ات لبخند زد.

ات: آره...

فکر کنم بهت عادت کردم.

کوک چیزی نگفت.

فقط جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید.

...

ات از روی تاب بلند شد.

ات: حوصله‌م سر رفته.

کوک ابرویش را بالا برد.

کوک: پیشنهادت؟

ات با شیطنت لبخند زد.

ات: بیا مسابقه بدیم.

کوک: چه مسابقه‌ای؟

ات: تا اون درخت.

هرکی زودتر رسید، برنده.

کوک نگاهی به درخت بزرگ ته باغ انداخت.

کوک: بچه شدی؟

ات: آره.

میای یا نه؟

کوک لبخند کمرنگی زد.

کوک: باشه.

ات دستش را بالا برد.

ات: سه...

دو...

یک...

بدو!

ات با تمام سرعت شروع به دویدن کرد.

چند متر جلو رفت.

برگشت و با خنده گفت:

ات: دیدی؟

دارم می‌برم!

اما لحظه‌ی بعد...

کوک با قدم‌های بلند از کنارش رد شد.

بدون اینکه حتی بدود.

ات با تعجب داد زد.

ات: هی!

این تقلبه!

کوک همان‌طور که راه می‌رفت، زودتر از او به درخت رسید.

دستش را روی تنه‌ی درخت گذاشت.

کوک: بردم.

ات نفس‌نفس‌زنان رسید.

ات: تو... حتی... ندویدی...

کوک خیلی خونسرد گفت:

کوک: لازم نبود.

ات با اخم ساختگی به بازویش ضربه‌ی آرامی زد.

ات: اصلاً باهات بازی نمی‌کنم.

کوک خندید.

کوک: مطمئنی؟

ات: آره.

سه ثانیه سکوت...

بعد ات گفت:

ات: ولی فردا دوباره مسابقه می‌دیم.

کوک سرش را تکان داد.

کوک: می‌دونستم.

ات خندید.

ات: چون من آدم لجبازیم.

کوک: اینو فهمیدم.

...

کم‌کم هوا رو به تاریکی رفت.

هر دو به عمارت برگشتند.

بعد از شام...

ات روی مبل لم داده بود و کتابی در دست داشت.

کوک روبه‌رویش نشسته بود و فنجان چایش را آرام می‌چرخاند.

ات بدون اینکه سرش را از روی کتاب بلند کند، گفت:

ات: کوک...

کوک: هوم؟

ات: خوشحالم که اون شب توی جنگل گمت کردم.

کوک لبخند خیلی آرامی زد.

کوک: منظورت اینه که خودت گم شدی.

ات خندید.

ات: آره...

ولی اگه گم نمی‌شدم...

الان اینجا نبودم.

کوک چند لحظه به او نگاه کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

کوک: شاید...

بهتر شد که گم شدی.

ات نگاهش را از کتاب گرفت.

چشم‌هایشان برای چند ثانیه در هم گره خورد.

هیچ‌کدام چیزی نگفتند...

اما هر دو حس می‌کردند که فاصله‌ی بینشان، روزبه‌روز کمتر می‌شود.

...
دیدگاه ها (۰)

پرسه در جنگل.... شب...بعد از اینکه هر دو کتابشان را بستند......

پرسه در جنگل.... غروب...باران ریزی شروع شده بود.ات کنار پنجر...

پرسه در جنگل... صبح...نور ملایم خورشید اتاق را روشن کرده بود...

پرسه در جنگل... غروب...آسمان کم‌کم نارنجی و بنفش شده بود.ات ...

پرسه در جنگل... عصر...نسیم خنکی میان درخت‌های باغ می‌وزید.ات...

پرسه در جنگل... کوک از کنار ات رد شد.کوک: دنبالم بیا.ات با ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط