「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۵۰
✦.................................
بعد از ساعتها جلسه، بازجویی و بررسی گزارشهای عملیات، بالاخره از پشت میز بلند شد.
نور سفید اتاق عملیات هنوز روی پروندههای باز و نقشههای پراکنده افتاده بود و بوی قهوه تلخ در فضا جریان داشت. خستگی از صبح روی شانههایش سنگینی میکرد، اما مثل همیشه اجازه نمیداد ذرهای از آن در چهرهاش دیده شود.
جیمین که روی مبل کنار دیوار لم داده بود و با بیحوصلگی خودکارش را بین انگشتانش میچرخاند، همین که او را در حال برداشتن کتش دید، ابرویی بالا انداخت.
جیمین: کجا؟
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند، کت نظامی مشکیرنگش را روی بازویش انداخت.
_ خونه.
ویلیام که آن طرف میز مشغول مرور گزارشها بود، بلافاصله سر بلند کرد؛ انگار فقط منتظر شنیدن همین یک کلمه بوده باشد.
ویلیام: عالیه، منم میام.
تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.
_ کسی دعوتت نکرد.
ویلیام بیخیال شانه بالا انداخت.
ویلیام: مهمون که دعوت نمیخواد.
جیمین خنده کوتاهی کرد و از جایش بلند شد.
جیمین: خب پس منم میام.
این بار تهیونگ اخم کمرنگی کرد و نگاهش را بین آن دو چرخاند.
_ شما دوتا خونه ندارین؟
جیمین: داریم.
_ پس برین
ویلیام/جیمین: نه.
پاسخ همزمانشان باعث شد خودشان به هم نگاه کنند و بخندند. تهیونگ فقط نفس آرامی بیرون داد و بدون حرف از اتاق خارج شد.
حدود چهل دقیقه بعد، خودروی مشکی مقابل عمارت متوقف شد.
چراغهای خانه روشن بود و از پشت پنجرههای بزرگ سالن، سایه چند نفر دیده میشد. هنوز کامل وارد خانه نشده بودند که صدای صحبت و خنده از داخل به گوش رسید.
اما درست لحظهای که تهیونگ قدم به سالن گذاشت، متوجه فضای عجیبی شد.
روی یکی از مبلها آیلین نشسته بود و روی مبل روبهرویش یونجین دختر خالهی تهیونگ.
هر دو ساکت بودند.
بیش از حد ساکت.
آنقدر که انگار اگر کسی بینشان کبریت روشن میکرد، کل سالن منفجر میشد.
لینا با بیچارگی میان آن دو نشسته بود و هر چند ثانیه یک بار نگاهش را از یکی به دیگری میبرد؛ درست مثل داوری که وسط میدان جنگ گیر افتاده باشد.
همان لحظه آیلین سر بلند کرد و نگاهش به تازهواردها افتاد.
چشمهایش اول روی جیمین چرخید و بعد روی مرد بلندقامتی که کنارش ایستاده بود متوقف شد.
چند ثانیه نگاهش کرد بعد لبخند زد
+ اوه... شما هم اومدین.
ویلیام خندید و به سمتشان رفت.
ویلیام: بالاخره مریض فراری رو دیدم.
+ من فراری نیستم!
ویلیام: هستی.
+ نیستم!
ویلیام: هستی.
+ نیستم!
ویلیام: هستی.
آیلین چند لحظه به او خیره ماند و بعد با خونسردی شانه بالا انداخت و اروم گفت:
+ عمته
همین جواب باعث شد لینا بخندد.
ویلیام هم کنار مبل نشست و سرش را تکان داد.
در همین لحظه جیمین که کت خودش را روی مبل میانداخت، بیاختیار گفت:
جیمین: ویلیام، ولش کن.
آیلین که تا آن لحظه فقط او را با عنوان «سرهنگ» میشناخت، ناگهان ابروهایش بالا رفت.
+ عه...
ویلیام نگاهش کرد.
ویلیام: چی؟
+ پس اسمتم ویلیامه؟
ویلیام: متأسفانه بله.
+ فکر میکردم اسم واقعیت سرهنگه.
لینا خندهاش گرفت
حتی جیمین هم نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد
ویلیام دستی روی قلبش گذاشت.
ویلیام: واییی باورم نمیشه اسممو نمیدونستی
صدای خنده آیلین دوباره در سالن پیچید.
همان خندهای که بیدلیل باعث شد نگاه تهیونگ برای لحظهای روی او ثابت بماند.
فقط چند ثانیه.
بعد نگاهش را گرفت و روی مبل نشست.
ویلیام نگاهی دقیقتر به صورت آیلین انداخت.
ویلیام: حالت بهتره؟
+ اره
ویلیام: هنوز رنگت پریده.
آیلین فوراً خودش را داخل پتوی نازکی که روی پاهایش بود جمع کرد و با قیافهای مظلوم گفت:
+ ممنون بابت این تعریف دلنشین.
ویلیام: وظیفم بود.
+ آدمو امیدوار میکنی به زندگی.
جیمین زیر لب گفت:
جیمین: این دختر یه روز همهمونو دیوونه میکنه.
لینا خندید.
لینا: یه روز؟ خیلی وقته شروع کرده.
----
چند دقیقه بعد یکی از خدمتکارها وسیله کوچکی روی میز گذاشت.
چیزی شبیه دستگاه دروغسنج دستی.
آیلین بلافاصله صاف نشست.
چشمهایش برق زد.
+ این چیه؟
جیمین با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
جیمین: بازی امشب.
_ نه.
جیمین: چرا؟
_ چون قیافت میگه قراره دردسر درست کنی!
جیمین: معلومه که قراره.
آیلین هیجانزده دستگاه را برداشت و شروع کرد دکمههایش را فشار دادن.
+ اووووه... این خیلی باحاله.
در همان لحظه دستگاه ناگهان بوق بلندی کشید.
آیلین از جا پرید.
+ یا خدا!
صدای خنده همه بلند شد.
حتی گوشه لب جیمین هم بالا رفت.
و برای کسری از ثانیه...
تهیونگ هم نگاهش را از روی تلفنش برداشت و به دختر خیره شد.
دختری که با اخم به دستگاه نگاه میکرد، انگار وسیلهای خطرناک کشف کرده باشد.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۵۰
✦.................................
بعد از ساعتها جلسه، بازجویی و بررسی گزارشهای عملیات، بالاخره از پشت میز بلند شد.
نور سفید اتاق عملیات هنوز روی پروندههای باز و نقشههای پراکنده افتاده بود و بوی قهوه تلخ در فضا جریان داشت. خستگی از صبح روی شانههایش سنگینی میکرد، اما مثل همیشه اجازه نمیداد ذرهای از آن در چهرهاش دیده شود.
جیمین که روی مبل کنار دیوار لم داده بود و با بیحوصلگی خودکارش را بین انگشتانش میچرخاند، همین که او را در حال برداشتن کتش دید، ابرویی بالا انداخت.
جیمین: کجا؟
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند، کت نظامی مشکیرنگش را روی بازویش انداخت.
_ خونه.
ویلیام که آن طرف میز مشغول مرور گزارشها بود، بلافاصله سر بلند کرد؛ انگار فقط منتظر شنیدن همین یک کلمه بوده باشد.
ویلیام: عالیه، منم میام.
تهیونگ نگاه کوتاهی به او انداخت.
_ کسی دعوتت نکرد.
ویلیام بیخیال شانه بالا انداخت.
ویلیام: مهمون که دعوت نمیخواد.
جیمین خنده کوتاهی کرد و از جایش بلند شد.
جیمین: خب پس منم میام.
این بار تهیونگ اخم کمرنگی کرد و نگاهش را بین آن دو چرخاند.
_ شما دوتا خونه ندارین؟
جیمین: داریم.
_ پس برین
ویلیام/جیمین: نه.
پاسخ همزمانشان باعث شد خودشان به هم نگاه کنند و بخندند. تهیونگ فقط نفس آرامی بیرون داد و بدون حرف از اتاق خارج شد.
حدود چهل دقیقه بعد، خودروی مشکی مقابل عمارت متوقف شد.
چراغهای خانه روشن بود و از پشت پنجرههای بزرگ سالن، سایه چند نفر دیده میشد. هنوز کامل وارد خانه نشده بودند که صدای صحبت و خنده از داخل به گوش رسید.
اما درست لحظهای که تهیونگ قدم به سالن گذاشت، متوجه فضای عجیبی شد.
روی یکی از مبلها آیلین نشسته بود و روی مبل روبهرویش یونجین دختر خالهی تهیونگ.
هر دو ساکت بودند.
بیش از حد ساکت.
آنقدر که انگار اگر کسی بینشان کبریت روشن میکرد، کل سالن منفجر میشد.
لینا با بیچارگی میان آن دو نشسته بود و هر چند ثانیه یک بار نگاهش را از یکی به دیگری میبرد؛ درست مثل داوری که وسط میدان جنگ گیر افتاده باشد.
همان لحظه آیلین سر بلند کرد و نگاهش به تازهواردها افتاد.
چشمهایش اول روی جیمین چرخید و بعد روی مرد بلندقامتی که کنارش ایستاده بود متوقف شد.
چند ثانیه نگاهش کرد بعد لبخند زد
+ اوه... شما هم اومدین.
ویلیام خندید و به سمتشان رفت.
ویلیام: بالاخره مریض فراری رو دیدم.
+ من فراری نیستم!
ویلیام: هستی.
+ نیستم!
ویلیام: هستی.
+ نیستم!
ویلیام: هستی.
آیلین چند لحظه به او خیره ماند و بعد با خونسردی شانه بالا انداخت و اروم گفت:
+ عمته
همین جواب باعث شد لینا بخندد.
ویلیام هم کنار مبل نشست و سرش را تکان داد.
در همین لحظه جیمین که کت خودش را روی مبل میانداخت، بیاختیار گفت:
جیمین: ویلیام، ولش کن.
آیلین که تا آن لحظه فقط او را با عنوان «سرهنگ» میشناخت، ناگهان ابروهایش بالا رفت.
+ عه...
ویلیام نگاهش کرد.
ویلیام: چی؟
+ پس اسمتم ویلیامه؟
ویلیام: متأسفانه بله.
+ فکر میکردم اسم واقعیت سرهنگه.
لینا خندهاش گرفت
حتی جیمین هم نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد
ویلیام دستی روی قلبش گذاشت.
ویلیام: واییی باورم نمیشه اسممو نمیدونستی
صدای خنده آیلین دوباره در سالن پیچید.
همان خندهای که بیدلیل باعث شد نگاه تهیونگ برای لحظهای روی او ثابت بماند.
فقط چند ثانیه.
بعد نگاهش را گرفت و روی مبل نشست.
ویلیام نگاهی دقیقتر به صورت آیلین انداخت.
ویلیام: حالت بهتره؟
+ اره
ویلیام: هنوز رنگت پریده.
آیلین فوراً خودش را داخل پتوی نازکی که روی پاهایش بود جمع کرد و با قیافهای مظلوم گفت:
+ ممنون بابت این تعریف دلنشین.
ویلیام: وظیفم بود.
+ آدمو امیدوار میکنی به زندگی.
جیمین زیر لب گفت:
جیمین: این دختر یه روز همهمونو دیوونه میکنه.
لینا خندید.
لینا: یه روز؟ خیلی وقته شروع کرده.
----
چند دقیقه بعد یکی از خدمتکارها وسیله کوچکی روی میز گذاشت.
چیزی شبیه دستگاه دروغسنج دستی.
آیلین بلافاصله صاف نشست.
چشمهایش برق زد.
+ این چیه؟
جیمین با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
جیمین: بازی امشب.
_ نه.
جیمین: چرا؟
_ چون قیافت میگه قراره دردسر درست کنی!
جیمین: معلومه که قراره.
آیلین هیجانزده دستگاه را برداشت و شروع کرد دکمههایش را فشار دادن.
+ اووووه... این خیلی باحاله.
در همان لحظه دستگاه ناگهان بوق بلندی کشید.
آیلین از جا پرید.
+ یا خدا!
صدای خنده همه بلند شد.
حتی گوشه لب جیمین هم بالا رفت.
و برای کسری از ثانیه...
تهیونگ هم نگاهش را از روی تلفنش برداشت و به دختر خیره شد.
دختری که با اخم به دستگاه نگاه میکرد، انگار وسیلهای خطرناک کشف کرده باشد.
- ۶۵۹
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط