「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۴۹
✦.................................
[ بیست دقیقه بعد، در ستاد فرماندهی ]
به محض ورودشان، چند افسر برای احوالپرسی جلو آمدند، اما با دیدن چهرهی بیروح و سردِ تهیونگ، هیچکس جرئت نکرد حتی یک کلمه بپرسد.
راه را باز کردند و سکوت کردند.
همه فهمیدند که اوضاع اصلاً خوب پیش نرفته است.
در اتاق عملیات، تهیونگ وارد شد کتش را روی صندلی انداخت و مستقیم به سمت صفحه نمایش بزرگ رفت.
جیمین و ویلیام هم پشت سرش بودند.
اتاق در سکوتِ مطلق فرو رفته بود، تا اینکه تهیونگ سکوت را شکست.
_ نشتی اطلاعات داریم.
ویلیام با ابروی بالا انداخت، پرسید:
ویلیام: مطمئنی؟
_ بله.
جیمین: از داخلِ سازمان؟
تهیونگ نگاهش را از صفحه برنداشت.
_ کسی لوکیشن رو قبل از رسیدنِ ما میدونسته.
کسی که به سایه خبر داده.
این بار حتی جیمین هم شوخی نکرد.
موضوع بیش از حد جدی بود.
[ یک ساعت بعد _ در سالن جلسات ]
همه افسران ارشد جمع شده بودند. هیچکس نمیدانست چرا جلسه اضطراری تشکیل شده، تا اینکه تهیونگ وارد شد.
با دیدن او، همه همزمان از جا بلند شدند.
همه: فرمانده.
تهیونگ بدون هیچ واکنشی از کنارشان عبور کرد و پوشهای را با شدت روی میز انداخت.
صدای برخوردِ پوشه در سالن پیچید.
_ بین ما یه خائن وجود داره.
چند نفر ناخواسته به هم نگاه کردند چند نفر رنگشان پرید.
و چند نفر هم مثل مجسمه، بیحرکت ماندند.
تهیونگ ادامه داد:
_ اطلاعات عملیات لو رفته. قبل از رسیدنِ ما، دشمن آماده بود. پس یکی از داخلِ سازمان با اونها همکاری میکنه.
فضا سنگین شد. هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
در انتهای سالن، یکی از سرهنگها با تردید گفت:
سرهنگ: قربان... شاید فقط حدس باشه. اشتباهاتِ اطلاعاتی همیشه پیش میاد.
جملهاش تمام نشده بود که نگاهِ تهیونگ روی او نشست.
سکوت... مطلق.
سرهنگ جملهاش را فراموش کرد. برای چند ثانیه فقط به چشمهایِ سردِ فرمانده خیره ماند.
تهیونگ آرام گفت:
_ من با حدس جلسه اضطراری تشکیل نمیدم
سرهنگ فوراً سرش را پایین انداخت.
سرهنگ: بله قربان.
...
جلسه دو ساعت کشید.
پروندهها، گزارشها و نامها روی صفحه ظاهر و حذف میشدند، اما هیچ مدرکِ قطعیای پیدا نشد.
وقتی جلسه تمام شد
افسران با اضطراب سالن را ترک کردند، اما جیمین و ویلیام ماندند در بسته شد.
تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود و به شهرِ زیر نور شب خیره شده بود.
ویلیام: فکر میکنی کیه؟
تهیونگ: نمیدونم.
جیمین: ولی یه نفر هست.
تهیونگ آرام سر تکان داد.
_ و پیداش میکنم.
صدایش آنقدر مطمئن بود که انگار از قبل نتیجه را میدانست.
همان لحظه، یکی از افسرها با عجله وارد شد.
افسر: قربان! یه پیام دریافت کردیم.
جیمین: از کی؟
افسر با تردید گفت: از سایه.
سکوت. همه به او خیره شدند.
افسر تبلت را جلو آورد. روی صفحه فقط یک جمله نوشته شده بود:
« سایه:این بار زنده برگشتی، فرمانده »
ویلیام زیر لب فحش داد و جیمین اخم کرد.
اما تهیونگ...
او فقط نگاه میکرد.
بیاحساس، سرد و غیرقابلخواندن.
چند ثانیه بعد، تبلت را بست و آرام گفت:
_ جوابشو بفرستین.
افسر: چی بنویسم قربان؟
چشمهای تهیونگ تاریک شد.
_ از فرار کردن لذت ببر چون دفعه بعد، من دنبال تو نمیگردم... تو دنبال راه فرار میگردی.
سکوت اتاق سنگینتر شد.
و برای اولین بار از زمانِ عقبنشینی، جیمین لبخند زد.
چون خوب میشناختش.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۴۹
✦.................................
[ بیست دقیقه بعد، در ستاد فرماندهی ]
به محض ورودشان، چند افسر برای احوالپرسی جلو آمدند، اما با دیدن چهرهی بیروح و سردِ تهیونگ، هیچکس جرئت نکرد حتی یک کلمه بپرسد.
راه را باز کردند و سکوت کردند.
همه فهمیدند که اوضاع اصلاً خوب پیش نرفته است.
در اتاق عملیات، تهیونگ وارد شد کتش را روی صندلی انداخت و مستقیم به سمت صفحه نمایش بزرگ رفت.
جیمین و ویلیام هم پشت سرش بودند.
اتاق در سکوتِ مطلق فرو رفته بود، تا اینکه تهیونگ سکوت را شکست.
_ نشتی اطلاعات داریم.
ویلیام با ابروی بالا انداخت، پرسید:
ویلیام: مطمئنی؟
_ بله.
جیمین: از داخلِ سازمان؟
تهیونگ نگاهش را از صفحه برنداشت.
_ کسی لوکیشن رو قبل از رسیدنِ ما میدونسته.
کسی که به سایه خبر داده.
این بار حتی جیمین هم شوخی نکرد.
موضوع بیش از حد جدی بود.
[ یک ساعت بعد _ در سالن جلسات ]
همه افسران ارشد جمع شده بودند. هیچکس نمیدانست چرا جلسه اضطراری تشکیل شده، تا اینکه تهیونگ وارد شد.
با دیدن او، همه همزمان از جا بلند شدند.
همه: فرمانده.
تهیونگ بدون هیچ واکنشی از کنارشان عبور کرد و پوشهای را با شدت روی میز انداخت.
صدای برخوردِ پوشه در سالن پیچید.
_ بین ما یه خائن وجود داره.
چند نفر ناخواسته به هم نگاه کردند چند نفر رنگشان پرید.
و چند نفر هم مثل مجسمه، بیحرکت ماندند.
تهیونگ ادامه داد:
_ اطلاعات عملیات لو رفته. قبل از رسیدنِ ما، دشمن آماده بود. پس یکی از داخلِ سازمان با اونها همکاری میکنه.
فضا سنگین شد. هیچکس جرئت حرف زدن نداشت.
در انتهای سالن، یکی از سرهنگها با تردید گفت:
سرهنگ: قربان... شاید فقط حدس باشه. اشتباهاتِ اطلاعاتی همیشه پیش میاد.
جملهاش تمام نشده بود که نگاهِ تهیونگ روی او نشست.
سکوت... مطلق.
سرهنگ جملهاش را فراموش کرد. برای چند ثانیه فقط به چشمهایِ سردِ فرمانده خیره ماند.
تهیونگ آرام گفت:
_ من با حدس جلسه اضطراری تشکیل نمیدم
سرهنگ فوراً سرش را پایین انداخت.
سرهنگ: بله قربان.
...
جلسه دو ساعت کشید.
پروندهها، گزارشها و نامها روی صفحه ظاهر و حذف میشدند، اما هیچ مدرکِ قطعیای پیدا نشد.
وقتی جلسه تمام شد
افسران با اضطراب سالن را ترک کردند، اما جیمین و ویلیام ماندند در بسته شد.
تهیونگ کنار پنجره ایستاده بود و به شهرِ زیر نور شب خیره شده بود.
ویلیام: فکر میکنی کیه؟
تهیونگ: نمیدونم.
جیمین: ولی یه نفر هست.
تهیونگ آرام سر تکان داد.
_ و پیداش میکنم.
صدایش آنقدر مطمئن بود که انگار از قبل نتیجه را میدانست.
همان لحظه، یکی از افسرها با عجله وارد شد.
افسر: قربان! یه پیام دریافت کردیم.
جیمین: از کی؟
افسر با تردید گفت: از سایه.
سکوت. همه به او خیره شدند.
افسر تبلت را جلو آورد. روی صفحه فقط یک جمله نوشته شده بود:
« سایه:این بار زنده برگشتی، فرمانده »
ویلیام زیر لب فحش داد و جیمین اخم کرد.
اما تهیونگ...
او فقط نگاه میکرد.
بیاحساس، سرد و غیرقابلخواندن.
چند ثانیه بعد، تبلت را بست و آرام گفت:
_ جوابشو بفرستین.
افسر: چی بنویسم قربان؟
چشمهای تهیونگ تاریک شد.
_ از فرار کردن لذت ببر چون دفعه بعد، من دنبال تو نمیگردم... تو دنبال راه فرار میگردی.
سکوت اتاق سنگینتر شد.
و برای اولین بار از زمانِ عقبنشینی، جیمین لبخند زد.
چون خوب میشناختش.
- ۵۱۶
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط