{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۵۲
✦.................................

خنده‌های جمع هنوز ادامه داشت و آیلین با رضایت روی مبل لم داده بود؛ انگار همین که توانسته بود ویلیام را وسط بازی گیر بیندازد، برایش یک پیروزی بزرگ محسوب می‌شد.

دستگاه دروغ‌سنج هنوز روی میز قرار داشت و هر چند ثانیه یک نفر آن را برمی‌داشت و با کنجکاوی نگاهش می‌کرد.

در میان همان شلوغی، یونجین آرام دستش را جلو برد و دستگاه را برداشت.

نگاهش لحظه‌ای روی آیلین ثابت ماند.

لبخندی روی لب‌هایش نبود.
فقط همان نگاه همیشگی.
نگاهی که معلوم نبود بیشتر از روی کنجکاوی است یا لجبازی.

یونجین: خب...

آیلین که متوجه نگاهش شده بود، ابرویی بالا انداخت.

+ خب؟

یونجین بدون اینکه نگاهش را از او بگیرد، گفت:

یونجین: تا حالا با کسی تو رابطه بودی؟

سؤال باعث شد چند نفر همزمان سر بلند کنند.

جیمین که مشغول نوشیدن آب بود، لیوان را پایین آورد.

ویلیام هم نگاه کوتاهی به آیلین انداخت.

حتی لینا هم منتظر جواب ماند.

آیلین چند ثانیه پلک زد.
بعد انگار سؤال خیلی عادی‌ای شنیده باشد، شانه بالا انداخت.

+ نه.

دستش را روی دستگاه گذاشت.

چند ثانیه گذشت، هیچ صدایی نیامد.

حقیقت.

سکوت کوتاهی روی جمع نشست.

یونجین اخم نامحسوسی کرد.

یونجین: یعنی هیچ‌وقت؟

+ هیچوقت.

یونجین: حتی کسی که خوشت بیاد؟

آیلین خنده کوتاهی کرد

+ سؤالا داره زیاد میشه

یونجین: جواب بده.

+ نه

باز هم دستگاه ساکت ماند.

آیلین با لبخند پیروزمندانه‌ای به دستگاه اشاره کرد.

+ دیدی؟ این یکی حداقل باهام دشمن نیست.

جیمین زیر لب خندید.

ویلیام هم نتوانست لبخندش را پنهان کند.

اما یونجین واضح بود که انتظار چنین جوابی را نداشت.

برای لحظه‌ای نگاهش روی صورت آیلین ماند و بعد بی‌حوصله دستگاه را روی میز گذاشت.

در همان زمان، تهیونگ که تمام مدت ساکت روی مبل نشسته بود، نگاهی به ساعتش انداخت.

روز طولانی‌ای را پشت سر گذاشته بود.

جلسه‌های پی‌درپی، عملیات، گزارش‌ها
و درد مبهمی که هنوز از ناحیه پای آسیب‌دیده‌اش احساس می‌کرد.

صدای خنده‌های جمع در گوشش می‌پیچید.

نگاهش برای لحظه‌ای روی آیلین ثابت‌ماند؛ دختری که با انرژی تمام وسط جمع نشسته بود و با هر جمله‌ای که می‌گفت، بقیه را به خنده می‌انداخت.

بعد بدون اینکه چیزی بگوید از جایش بلند شد.

لینا اولین نفری بود که متوجه شد.

لینا: کجا میری؟

تهیونگ کتش را برداشت.

_ اتاقم.

جیمین ابرویی بالا انداخت

جیمین: بازی نمی‌کنی؟

_ نه.

جیمین: هنوز اولشیم

_ خستم.

ویلیام خندید

ویلیام: پیر شدی فرمانده

تهیونگ نگاه سردی به او انداخت.

_ دوست داری فردا ده کیلومتر اضافه بدوی؟

ویلیام فوراً ساکت شد
صدای خنده جمع بلند شد.


در همان لحظه آیلین سرش را بلند کرد.

نگاهش به تهیونگ افتاد.

+ فرار می‌کنی؟

تهیونگ مکث کوتاهی کرد.

_ استراحت می‌کنم.

+ بهونه قشنگیه.

گوشه لب جیمین بالا رفت.
حتی لینا هم خنده‌اش را پنهان نکرد.
اما تهیونگ فقط نگاه کوتاهی به آیلین انداخت. نگاهی که چند ثانیه بیشتر طول نکشید.

_ شب بخیر.

و بعد بدون منتظر ماندن برای جواب، از سالن خارج شد. صدای قدم‌هایش آرام‌آرام در راهرو محو شد.

---

همین که در طبقه بالا بسته شد، جیمین نفس راحتی کشید.

جیمین: خب.

ویلیام خندید.

ویلیام: حالا میشه راحت بازی کرد.

جیمین: دقیقاً.

لینا بالش کنارش را سمتش پرت کرد.

لینا: انگار داداشم هیولاست.

جیمین: بعضی وقتا هست.

لینا: جیمین!

جیمین: چیه؟ حقیقت تلخه


چند دقیقه بعد بازی دوباره شروع شد این بار سؤال‌ها عجیب‌تر شده بودند خنده‌ها بلندتر.

و آیلین تقریباً در همه سؤال‌ها یا دردسر درست می‌کرد یا جواب‌هایی می‌داد که بقیه را به خنده می‌انداخت.

در حالی که در طبقه بالا، پشت در بسته اتاقش، تهیونگ بالاخره از شلوغی فاصله گرفته بود.
اما با وجود سکوت اتاق...
به طرز عجیبی هنوز صدای خنده‌های آیلین را از پایین می‌شنید.

و این بیشتر از چیزی که دلش می‌خواست، در ذهنش مانده بود.

•••

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.

بازی دروغ‌سنج بعد از کلی خنده، کل‌کل و سؤال‌های عجیب بالاخره به پایان رسیده بود. انرژی اولیه جمع کم‌کم جایش را به خستگی داده بود و حتی جیمین که معمولاً آخرین نفری بود که از شلوغی دست می‌کشید، چند بار پشت سر هم خمیازه کشیده بود.

لینا پاهایش را روی مبل جمع کرده بود و با چشم‌هایی نیمه‌باز به بقیه نگاه می‌کرد.

لینا: من دیگه رسماً دارم خاموش میشم.

ویلیام خندید و از جایش بلند شد.

جیمین: بالاخره یکی اعتراف کرد.

لینا: حرف نزن، خودتم پنج دقیقه پیش نزدیک بود وسط سؤال خوابت ببره.
دیدگاه ها (۲)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۵۱✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۵۰✦....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط