{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part:2
name:عشق و جدایی



ویو بورا
با سر دردی که داشتم از خواب بیدار شدم ساعت شیش صبح بود فکر کردم دیرم شده ولی متوجه شدم که باید برم عمارت دیگه ای رفتم سرویس بهداشتی همون طور که به صورتم اب می زدم زیر چشمام رو نگاه کردم تمام صورتم از گریه ای که کرده بودم پف کرده بود و قرمز شده بود اومدم بیرون و لباس ساده ای پوشید که اجوشی اومد تو
=بدو بیا ریس کارت داره
+باشه الان میام


در زدم مثل همیشه با صدای خنثاش جواب داد
٪بیا تو
+با من کاری داشتید؟
یک نگاه بدی به سر تا پام انداخت که سنگینی نگاهشو روی خودم احساس کردم
٪با این لباس می خوای بری عمارت؟
+بله...
٪عوضش کن سریع
+ولی من همین ها رو دارم....
٪برو پیش یوری بگو کمکت کنه زود باش...
+چشم قربان....



رفتم سمت اتاقش اروم به در ضربه زدم و بعد صدای ارومی به گوشم رسید
یوری٫
٫بیا تو..
+سلام خانم راستش برادرتون...
٫خودم می دونم بهم گفت بیا بشین اینجا
+خب من الان باید چی کار کنم؟
٫نمی خواد کاری کنی من امادت می کنم..
بعد به سمت دری بزرگ رفت درش رو باز کرد دهنم باز مونده بود توی اون جا انگار دنیای دیگه ای بود اونجا پر از لباس و کفش های مختلفی بود
٫چرا این جوری نگا می کنی؟(خندید)
+ببخشید...
٫اشکال نداره بابا(خندید)
٫خب فکر کنم این اندازت باشه و برای اونجا هم مناسبته
+یکم باز نیست؟
٫باز تر از این ندیدی(خندید) راستی اسمت چیه؟
+بورا
٫اهان چند سالته؟
+۱۷چطور؟
٫چییی؟
...........+
ببخشید من فقط یکم شوکه شدم....تو چرا اینجایی چرا مدرسه نمی ری؟
+من وضع مالی خوبی ندارم و والدین هم ندارم که بخوان خرجم رو بدن به خاطر همین مدرسه نمی رم
٫ببخشید ناراحتت کردم...
+نه مشکلی نیست...
٫راستش ...هیچی....فقط مراقب خودت باش اونجا باشه؟
+ممنون حتما
٫خب این رو بپوش تا من برم پیش برادرم بیام باشه؟
چشم..



ویو یوری
با سرعت از توی اتاق بیرون اومدم یونگی نباید همچین کاری رو با اون دختر بکنه باید باهاش حرف بزنم..
در اوتاقش رو اروم زدم
٪بیا تو
٫یونگی...
٪تو چرا اینجایی مگه نباید پیش بورا باشی؟
٫چرا...ولی کارت داشتم
٪خوب بگو سریع کار دارم
٫تو نباید اون رو بفرستی..
٪توی داری به من میگی چی کار کنم چی کار نکنم؟
٫نه ولی اون خیلی سنش کمه نباید بره توی اون عمارت ،بورا نمی تونه از کار های اون عمارت بر بیاد...
٪این به دستوره می فهمییی؟(با داد)
٫نههه نمی فهمممم(داد)
٪برو بیرون همین الان..
٫نمی رم اخه چرا اون باید بره؟ هان؟
٪این دستور من نیست نمی فهمی؟
٫چی..؟
٪دستور از خود اون عمارته..
٫یعنی از اون....
٪اره... نمیشه کاریش کرد
٫حالم ازش به هم می خوره
٪یوری حواست به حرفات باشه..
٫چی؟به خاطر این که دوست اون اشغالی؟اره؟
٪ما با هم بزرگ شدیم..
٫اون چیزی از این ها نمیفهمه وگرنه اون کارو باهامون نمی کرد(جمله اخر رو با داد گفت)
٪ برو بیرون همین الان یورییی(با داد)
٫حالم از هر دوتاتون به هم می خوره...
بعد به سمت در حرکت کرد همه خدمه ها به من نگاه می کردن با تعجب و به سمت اتاقم رفتم....
ادامه دارد
دیدگاه ها (۹)

part:3name:عشق و جداییویو بورابعد از رفتن یوری بلند شدم تا ل...

این معرفی شخصیت های رومانه که گذاشتم چون پاک شده بود💗😁

part:1name:عشق و جداییمثل همیشه داشتم کار هامو می کردم که اج...

part:25name:عشق وجدایی ویو بورا صبح از خواب بیدار شدم رفتم ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط