{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part

part:25
name:عشق وجدایی



ویو بورا


صبح از خواب بیدار شدم رفتم حموم..راستش خیلی گشنم بود ولی کوک کوتاه نمی یومد...داشتم مو هامو با حوله خشک می کرد که صدای داد اومد گوشم رو چسبوندن به در تا بهتر بشنوم...جیمین هم بود انگار...
¢حالم ازت بهم میخورهههه(داد)
-بایدم بخوره....وقتی هرزه ای مثل تو زیر خواب بقیه میشه...(خندید)
¢..چ..چ..ی گفتی...الان؟
&کوک میرا رو ول کن باشه..؟اون..اون موقع مست بوده توی حال خودش نبوده..
-میرا برو توی اتاقت سریعععع(با داد)
¢.....
میرا کی بود؟ نکنه یکی از زیر خواباشه؟نه فکر نکنم...پس چرا جیمین پشتش درومد...اصلا به من چه من الان باید به فکر خودم باشم از گشنگی نمیرم....گوشی هم نداشتم خداااا چی کار کنمممم....داشتم همین جوزی قر می زدم که یکی در زد....
+بله..؟
&منم..
+جیمینشیییی(با ذوغ)
&بورا...
+بله....
&می خوام یه چیزی بهت بگم ولی قول بده دعوا نکنی و منطقی باشی..باشه ؟
+حالا بگو..
&راستش کوک گذاشت بیای بیرون ولی...
+ولی چی..؟
&یه شرط داره...
+چی..؟
&خب اون گفت....باید...باهاش اوکی شی...
+یعنی چی؟
&یعنی مثل یه همسر واقعی باهاش رفتار کنی....و دوستش داشته باشی....
+من مشکلی ندارم ولی...دوستش ندارم...هیچ وقت هم این حس به وجود نمیاد.....
&اگر اومد چی؟
+خل شدی؟
&نه بورا من واقعی دارم باهات حرف می زنم..
+نه...معلومه که نه با اون کارهایی که اون با من کرده عمرا....
&باهاش حرف می زنم می گم قبول کرد ولی ماجرای عشق هم بهش می گم...
+باشه...
بعد رفت. راستش از حرف جیمین که گفت باید عاشقش شم یکم شوکه شدم...چرا من؟یعنی چی توی ذهنشه..؟

ویو کوک

بعد از این که با میرا دعوام شد خیلی اعصابم بهم خورد اون خیلی دختر لجبازی بود....که جیمین اومد توی اتاقم تمام حرفایی که با بورا رو زده بود اومد بهم گفت...
&خب..تو چی میگی؟
-نه...
&چرا..؟
-اون باید عاشقم باشه...
&به نظر من اگر بیشتر باهاش حرف بزنی و وقت بگذرونی این جوری شاید عاشقت شه..تو نمی توی کسی رو به زور عاشق خودت کنی...درست مثل جیسو...تو هیچ وقت قادر به این ازدواج نبودی بعد از مرگش هم اصلا برات مهم نبود جز بچه خودت....کوک باید ادما رو رام کرد نه به زور وادار به کاریش بکنی...شاید این جوری بورا عاشقت بشه...
بعد از حرفای جیمین رفتم توی فکر...اون راست می گفت ولی من به بورا اعتماد ندارم دفعه قبلی از دستم فرار کرد...ولی چاره ای ندارم....باید نقشه رو عملی کنم قول دادم....
-باشه..قبول بیارش بیرون....ولی...
&ولی..؟
-بهش بگو حواسش به رفتارش باشه امروز باید با هم بریم مهمونی...
&باشه بهش می گم...
بعد رفت....
من باید جوری رفتار کنم که بورا فکر کنه عاشقشم و بعد....


ویو بورا

داشتم به بیرون نگاه می کردم که جیمین اومد تو و در رو باز کرد خیلی خوشحال شدم و بغلش کردم.بعد با هم حرف زدیم در رابطه با حرف های کوک و....
بعد وسطای حرف بودیم که شکمم صدا داد
&(خندید)ب..بوراااا(بعد خودش رو پرت کرد رو تخت و با صدای بلند خندید)
+ییااااااا
&ببخشید(هنوز در حال خنده بود)
+از دیروز هیچی نخوردم خب(با خجالت)
&باشه بلند شو برات غذا درست می کنم...
+واقعا(ذوغ)
&اره..ولی باید بگم دست پختم اون قدر ها هم خوب نیست(خندید)
+تو که خیلی خوبی من هیچی بلد نیستم(خندید)
بعد همین جوری در حال حرف زدن با هم به سمت اشپز خونه رفتیم ...

ممنون ازتون گلا♥(✿ฺ´∀`✿ฺ)ノ
دیدگاه ها (۷)

part:26name: عشق و جداییویو بورا با جیمین رفتیم اشپز خونه او...

part:24name: عشق و جداییویو بورا &بورا...من فقط برای راحت بو...

این ها هم همین طور اگر دوست دارید بگید دوباره بزارم ممنون از...

part:21name: عشق و جداییویو جیمیناجوما تمام اتفاق هایی که اف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط