part
part:3
name:عشق و جدایی
ویو بورا
بعد از رفتن یوری بلند شدم تا لباسم رو تنم کنم لباس رو روی صندلی که کنار بود گذاشتم لباس قشنگی بود درست رنگی که دوست داشتم مشکی...یکم بازه و کوتاهه ولی حتما برازنده اونجاست دیگه... لباسم رو در اوردم و دامن رو پوشیدن زیپ لباس رو تا جایی که می تونستم بالا کشیدم ولی دیگه نمی تونستم رفتم و خودم رو توی اینه اتاق دید خیلی خوب به تنم نشسته بود ناگهان صدای داد های فردی به گوشم رسید و سریع رفتم بیرون... دیدم تمام خدمتکار ها به در اتاق ریس نگاه می کنن و صداش توی تمام عمارت می پیچید که ناگهان یوری درو باز کرد با دیدنش سریع به سمت اتاق رفتم و درش رو بستم و از در فاصله گرفت که یوری درو باز کرد و اومد داخل لبخندی روی صورتش بود و گفت
٫خیلی بهت میاد
+ممنون...
٫شنیدی مگه نه؟
.........+
٫عادیه ما همیشه با هم دعوا می کنیم...
+به خاطر من بود؟
٫چی؟...
+ببخشید.. نباید می گفتم..
٫نه مهم نیست...خوب چرا پابرهنه ای؟..فکر کنم کفش پاشنه بلند باهاش خوب میشه مگه نه؟
+من بلد نیستم با پاشنه بلند راه برم
٫چرا؟
+تا حالا نپوشیدم
٫...باشه اشکال نداره...یه کفش بدون پاشنه جدید خریدم می دم به تو فکر کنم اندازت بشه..
+نه...خیلی ممنون
٫خجالت نکش مشکلی نیست..
+ولی....
٫ولی نداریم
+چشم خانم
٫افرین...بیا زیپ لباست رو هم ببندم
+ممنون..
یوری بعد از ارایشی کمی که کرد کارش تموم شد
٫تموم شد
+خیلی ممنون خیلی خوشگل شدم
٫باید هم بشی دست من جادویی(خندید)
+(خندید)
٫خب فکر کنم الان دیگه باید بری
+اره.
٫اونجا به هیچ کس اعتماد نکن باشه؟
+شما قبلا اونجا بودین؟
٫کاشک هیچ وقت نبودم...راستی اگر پول اومد توی دستت برو مدرسه باشه هنوز مدرسه ها باز نشده یکم وقت داری باشه؟
+چشم خانم
٫خب تا دم ماشین دنبالت میام
+لازم نیست به خودتون زحمت بدید من خودم می رم
بعد سریع به سمت در رفتم و خدافظی کوتاهی کردم و رفتم به سمت ماشین. ماشین قشنگی بود ولی نمی دونستم چه ماشینیه خیلی دوست داشتم بدونم چیه... با اومدنم یک مرد گنده درو برام باز کرد و گفت:بفرمایید
کمی تعجب کردم ولی سریع سوار شدم
یک ربع از سوار شدنم می گذشت که چشمام سنگین شد و خوابم برد...
name:عشق و جدایی
ویو بورا
بعد از رفتن یوری بلند شدم تا لباسم رو تنم کنم لباس رو روی صندلی که کنار بود گذاشتم لباس قشنگی بود درست رنگی که دوست داشتم مشکی...یکم بازه و کوتاهه ولی حتما برازنده اونجاست دیگه... لباسم رو در اوردم و دامن رو پوشیدن زیپ لباس رو تا جایی که می تونستم بالا کشیدم ولی دیگه نمی تونستم رفتم و خودم رو توی اینه اتاق دید خیلی خوب به تنم نشسته بود ناگهان صدای داد های فردی به گوشم رسید و سریع رفتم بیرون... دیدم تمام خدمتکار ها به در اتاق ریس نگاه می کنن و صداش توی تمام عمارت می پیچید که ناگهان یوری درو باز کرد با دیدنش سریع به سمت اتاق رفتم و درش رو بستم و از در فاصله گرفت که یوری درو باز کرد و اومد داخل لبخندی روی صورتش بود و گفت
٫خیلی بهت میاد
+ممنون...
٫شنیدی مگه نه؟
.........+
٫عادیه ما همیشه با هم دعوا می کنیم...
+به خاطر من بود؟
٫چی؟...
+ببخشید.. نباید می گفتم..
٫نه مهم نیست...خوب چرا پابرهنه ای؟..فکر کنم کفش پاشنه بلند باهاش خوب میشه مگه نه؟
+من بلد نیستم با پاشنه بلند راه برم
٫چرا؟
+تا حالا نپوشیدم
٫...باشه اشکال نداره...یه کفش بدون پاشنه جدید خریدم می دم به تو فکر کنم اندازت بشه..
+نه...خیلی ممنون
٫خجالت نکش مشکلی نیست..
+ولی....
٫ولی نداریم
+چشم خانم
٫افرین...بیا زیپ لباست رو هم ببندم
+ممنون..
یوری بعد از ارایشی کمی که کرد کارش تموم شد
٫تموم شد
+خیلی ممنون خیلی خوشگل شدم
٫باید هم بشی دست من جادویی(خندید)
+(خندید)
٫خب فکر کنم الان دیگه باید بری
+اره.
٫اونجا به هیچ کس اعتماد نکن باشه؟
+شما قبلا اونجا بودین؟
٫کاشک هیچ وقت نبودم...راستی اگر پول اومد توی دستت برو مدرسه باشه هنوز مدرسه ها باز نشده یکم وقت داری باشه؟
+چشم خانم
٫خب تا دم ماشین دنبالت میام
+لازم نیست به خودتون زحمت بدید من خودم می رم
بعد سریع به سمت در رفتم و خدافظی کوتاهی کردم و رفتم به سمت ماشین. ماشین قشنگی بود ولی نمی دونستم چه ماشینیه خیلی دوست داشتم بدونم چیه... با اومدنم یک مرد گنده درو برام باز کرد و گفت:بفرمایید
کمی تعجب کردم ولی سریع سوار شدم
یک ربع از سوار شدنم می گذشت که چشمام سنگین شد و خوابم برد...
- ۵.۵k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط