«وسواس مافیا»
«وسواس مافیا»
ادامه پارت ۶
این بار، تهیونگ دستشوییاش شد.
ماشین از جاده بیرون رفت و توی یه زمین خالی افتاد.
چرخها لیز کردند.
ماشین چند بار گردش کرد.
و بالاخره ایستاد.
جه-این سرش به شیشه خورد.
خون از گوشهی دهنش آمد.
تهیونگ فوری گفت:
«جه-این!»
اما جه-این چیزی نگفت.
چشمهاشو بسته بود.
---
### بیرون از ماشین
جونگکوک اولین کسی بود که پایین اومد.
دستش روی گلولهی اسلحهاش بود.
«اونجا توی ماشین… کیه؟»
راننده تهیونگ سعی کرد بره توی میانشون، ولی یه گلوله از پشت به زمین شلیک شد.
همه متوقف شدن.
یونگی و تیم تهیونگ از یه کوچه ظاهر شدن.
سلاحهاشون رو به جونگکوک نشانه گرفته بودن.
یونگی با صدایی خنثی گفت:
«جونگکوک، اگه فکر میکنی میتونی ازینجا بیرونی ببری، اشتباه میکنی.»
جونگکوک خندید.
«من فقط خواهرمو میخوام.»
یونگی نگاهی به ماشین انداخت.
«اونجا نیست.»
جونگکوک نگاهش تیره شد.
«کجا؟»
---
### داخل ماشین
جه-این چشمهاشو باز کرد.
سرش گیج بود.
اما یه صدای دیگه توی گوشش بود.
صداش تهیونگ:
«جه-این… نترس.»
جه-این نگاهش کرد.
چشماشو دید که گرم بودن.
نه مثل همیشه.
مثل یه آدمی که داره از دست میده.
جه-این با صدای خیس زل زد توی چشمهاش:
«تو… منو دوست داری؟»
تهیونگ بدون هیچ تردیدی گفت:
«نه. من تووو دوست دارم.»
جه-این نگاهش کرد.
این بار نفرتش کمتر بود.
جایش یه سوال دیگه اومده بود.
**چرا؟**
---
### بیرون — نبرد
یونگی دستش روی اسلحهاش داشت.
«جونگکوک، بیخیال شو. توی اون ماشین فقط تهیونگ و یه رانندهست.»
جونگکوک سرشو تکان داد.
«نه. من چشماشو دیدم. جه-این بود توی اون ماشین.»
یونگی نگاهی به تهیونگ انداخت.
تهیونگ که داشت از ماشین بیرون میاومد، با دستش جه-این رو پشتش گذاشت.
«برو پشتم.»
جه-این نگاهش کرد.
«چرا؟»
تهیونگ بدون اینکه بهش نگاه کنه، گفت:
«چون من تووو دوست دارم.
و چون من به تو خیانت کردم.
و چون الان دیگه نمیتونم جلوی اونی که دوست داری بایستم.»
جه-این دهنش باز موند.
اما قبل از اینکه چیزی بگه، صدایی شکست:
**«جه-این!»**
نگاهش به جونگکوک افتاد.
جونگکوک داشت بهش نگاه میکرد.
با چشمهایی که چیزی از تهیونگ نمیگذاشت.
جه-این سرش رو تکان داد.
«جونگکوک…»
جونگکوک با صدایی که چیزی از آدمی بودن نمیگذاشت، گفت:
«بیا توی ماشین. الان میریم.»
جه-این نگاهش به تهیونگ افتاد.
چشماشو دید که گرم بودن.
چیزی توی قلبو دید که نمیتونست بفهمه.
تهیونگ با صدایی که فقط براش بود، گفت:
«اگه رفتی، دیگه من نیستم که تووو نگه دارم.
اونجا…»
جه-این دهنشو باز کرد.
تهیونگ ادامه داد:
«اونجا باید خودتو نجات بدی.»
جه-این نگاهش به جونگکوک کرد.
و سه ثانیه بعد—
**یه شوت.**
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
چرا انقدر زیاد نوشته بودم نمی دونم 😅😅
ادامه پارت ۶
این بار، تهیونگ دستشوییاش شد.
ماشین از جاده بیرون رفت و توی یه زمین خالی افتاد.
چرخها لیز کردند.
ماشین چند بار گردش کرد.
و بالاخره ایستاد.
جه-این سرش به شیشه خورد.
خون از گوشهی دهنش آمد.
تهیونگ فوری گفت:
«جه-این!»
اما جه-این چیزی نگفت.
چشمهاشو بسته بود.
---
### بیرون از ماشین
جونگکوک اولین کسی بود که پایین اومد.
دستش روی گلولهی اسلحهاش بود.
«اونجا توی ماشین… کیه؟»
راننده تهیونگ سعی کرد بره توی میانشون، ولی یه گلوله از پشت به زمین شلیک شد.
همه متوقف شدن.
یونگی و تیم تهیونگ از یه کوچه ظاهر شدن.
سلاحهاشون رو به جونگکوک نشانه گرفته بودن.
یونگی با صدایی خنثی گفت:
«جونگکوک، اگه فکر میکنی میتونی ازینجا بیرونی ببری، اشتباه میکنی.»
جونگکوک خندید.
«من فقط خواهرمو میخوام.»
یونگی نگاهی به ماشین انداخت.
«اونجا نیست.»
جونگکوک نگاهش تیره شد.
«کجا؟»
---
### داخل ماشین
جه-این چشمهاشو باز کرد.
سرش گیج بود.
اما یه صدای دیگه توی گوشش بود.
صداش تهیونگ:
«جه-این… نترس.»
جه-این نگاهش کرد.
چشماشو دید که گرم بودن.
نه مثل همیشه.
مثل یه آدمی که داره از دست میده.
جه-این با صدای خیس زل زد توی چشمهاش:
«تو… منو دوست داری؟»
تهیونگ بدون هیچ تردیدی گفت:
«نه. من تووو دوست دارم.»
جه-این نگاهش کرد.
این بار نفرتش کمتر بود.
جایش یه سوال دیگه اومده بود.
**چرا؟**
---
### بیرون — نبرد
یونگی دستش روی اسلحهاش داشت.
«جونگکوک، بیخیال شو. توی اون ماشین فقط تهیونگ و یه رانندهست.»
جونگکوک سرشو تکان داد.
«نه. من چشماشو دیدم. جه-این بود توی اون ماشین.»
یونگی نگاهی به تهیونگ انداخت.
تهیونگ که داشت از ماشین بیرون میاومد، با دستش جه-این رو پشتش گذاشت.
«برو پشتم.»
جه-این نگاهش کرد.
«چرا؟»
تهیونگ بدون اینکه بهش نگاه کنه، گفت:
«چون من تووو دوست دارم.
و چون من به تو خیانت کردم.
و چون الان دیگه نمیتونم جلوی اونی که دوست داری بایستم.»
جه-این دهنش باز موند.
اما قبل از اینکه چیزی بگه، صدایی شکست:
**«جه-این!»**
نگاهش به جونگکوک افتاد.
جونگکوک داشت بهش نگاه میکرد.
با چشمهایی که چیزی از تهیونگ نمیگذاشت.
جه-این سرش رو تکان داد.
«جونگکوک…»
جونگکوک با صدایی که چیزی از آدمی بودن نمیگذاشت، گفت:
«بیا توی ماشین. الان میریم.»
جه-این نگاهش به تهیونگ افتاد.
چشماشو دید که گرم بودن.
چیزی توی قلبو دید که نمیتونست بفهمه.
تهیونگ با صدایی که فقط براش بود، گفت:
«اگه رفتی، دیگه من نیستم که تووو نگه دارم.
اونجا…»
جه-این دهنشو باز کرد.
تهیونگ ادامه داد:
«اونجا باید خودتو نجات بدی.»
جه-این نگاهش به جونگکوک کرد.
و سه ثانیه بعد—
**یه شوت.**
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
چرا انقدر زیاد نوشته بودم نمی دونم 😅😅
- ۱.۴k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط