{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«وسواس مافیا»

«وسواس مافیا»
پارت ۷: انتخابی که هیچ‌کس آماده‌اش نبود

سه ثانیه...

فقط سه ثانیه سکوت بین اون سه نفر وجود داشت.

جه-این وسط خیابون خیس ایستاده بود.
بارون روی صورتش می‌ریخت، اما نمی‌فهمید کدوم قطره بارونه و کدوم اشک.

سمت راستش...

تهیونگ.

مردی که ده سال کنارش بود.
مردی که بهش امنیت داد، اما حقیقتش رو ازش گرفت.

سمت چپش...

جونگ‌کوک.

پسری که اسمش توی خاطره‌های شکسته‌اش زنده بود.
کسی که می‌گفت تمام این سال‌ها دنبالش گشته.

اما جه-این...

دیگه اون دختر ده سال پیش نبود.

آروم گفت: «من... نمی‌تونم.»

جونگ‌کوک اخم کرد. «چی؟»

جه-این سرش رو بالا آورد. چشم‌هاش پر از آشفتگی بود.

«نمی‌تونم با تو بیام فقط چون می‌گی برادرمی.»

جونگ‌کوک انگار نفسش گیر کرد.

«جه-این...»

«و نمی‌تونم هم کنار تو بمونم فقط چون یه زمانی نجاتم دادی.»

نگاهش رفت سمت تهیونگ.

برای اولین بار، تهیونگ چیزی نگفت.

نه دستور داد. نه تصمیم گرفت.

فقط نگاهش کرد.

چون فهمیده بود...

این بار جه-این داشت خودش انتخاب می‌کرد.

---

صدای موتور چند ماشین از دور بلند شد.

یونگی ناگهان سرش رو برگردوند.

«لعنتی... ما تنها نیستیم.»

جیمین که کنار ماشین ایستاده بود، با نگرانی گفت: «یه گروه سوم وارد شده.»

تهیونگ نگاهش تیره شد.

«کی؟»

یونگی چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

«کسانی که اون شب باعث تصادف شدن.»

همه ساکت شدن.

جه-این با شنیدن این جمله یخ زد.

«چی گفتی؟»

یونگی نگاهش کرد.

«اون تصادف... اتفاقی نبود.»

---

قلب جه-این فرو ریخت.

تصاویر دوباره برگشتند.

نور ماشین...

صدای ترمز...

صدای مادرش...

و یک صدای مردانه که می‌خندید.

نه.

اون صدای تصادف نبود.

اون صدای کسی بود که منتظر این اتفاق بود.

جه-این دستش رو روی سرش گذاشت.

«من... یه نفر رو دیدم.»

تهیونگ فوری برگشت سمتش.

«کی؟»

جه-این نفسش لرزید.

«قبل از آتش... یه نفر کنار ماشین بود.»

جونگ‌کوک یک قدم جلو آمد.

«چی؟»

جه-این چشم‌هاشو بست.

«یه مرد... ایستاده بود.»

---

ناگهان صدای شلیک از دور آمد.

همه واکنش نشان دادند.

تهیونگ سریع جه-این رو پشت خودش کشید.

اما این بار...

جه-این دستش رو کنار زد.

همه تعجب کردند.

تهیونگ آرام گفت:

«جه-این؟»

او با چشم‌های پر از اشک نگاهش کرد.

«من دیگه نمی‌خوام کسی منو پنهان کنه.»

سکوت.

«نه تو...»

نگاهش رفت سمت تهیونگ.

«نه تو...»

نگاهش رفت سمت جونگ‌کوک.

«من خودم می‌خوام حقیقت رو پیدا کنم.»

برای اولین بار...

تهیونگ لبخند نزد.

چون فهمید دختر کوچکی که از آتش بیرون کشیده بود...

دیگه اون دختر ترسیده نیست.

---

چند دقیقه بعد، همه وارد یک ساختمان متروکه شدند.

یونگی در رو بست.

«اینجا امنه.»

اما کسی نمی‌دونست...

که یک نفر از قبل داخل ساختمان بود.

یک نفر که تمام این مدت منتظر بود.

صدای کف زدن آرامی در تاریکی پیچید.

«بالاخره دختر جئون‌ها برگشت.»

جه-این خشک شد.

جونگ‌کوک اسلحه‌اش رو بالا آورد.

«کی اونجاست؟»

سایه از تاریکی بیرون آمد.

لبخند زد.

«کسی که ده سال پیش کاری کرد که همه فکر کنن اون مرده.»

نگاهش روی جه-این ثابت ماند.

«خوش اومدی... دختر کوچولوی اون خانواده.»

جه-این نفسش بند آمد.

چون صدایی که شنید...

همان صدایی بود که سال‌ها در کابوس‌هایش می‌آمد.

پایان پارت ۷

⚡ ادامه: پارت ۸ — «مردی که پشت آتش ایستاده بود»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۷)

« وسواس مافیا »پارت ۸: مردی که پشت آتش ایستاده بود صدای خنده...

« وسواس مافیا »پارت ۹: قلبی که پشت دیوار پنهان شده بود صدای ...

«وسواس مافیا»ادامه پارت ۶ این بار، تهیونگ دستشویی‌اش شد.  ما...

« وسواس مافیا »پارت ۶: حقیقتی که بوی باروت می‌داد بارون هنوز...

« وسواس مافیا »پارت ۱۰: حقیقتی که بین ما ماند صبح با سکوت عج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط