{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃         ✦ Part 15✦         ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯

⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡


بعد از دو ساعت...فیلم تموم شد...با حس اینکه دونفر سرشونو گذاشتن رو شونم به اطراف نگاه کردم...همه خواب بودن بجز من...سمت راستم جیرو سرشو گذاشته بود رو شونم...یه لبخند بهش زدم و یه پتو انداختم ددورش،بعد به سمت چپم نگاه کردم...این کی اومد اینجااا
باکوگو بود...میخواستم سرشو پرت کنم اونطرف ولی...یدفعه منصرف شدم...بزار امشبو راحت بخوابه...فردا روز سختی براشه😈
پس منم همونجا خوابیدم...


همه جا تاریک بودفموهامو میدیدم که اطرافمن ولی دوباره مشکی شدن قدرتامو داشتم به اطرافم نگاه کردم که خودمو دیدم...ولی با موهای سفید،لبخند وحشتناکی زده بود و من ترسیده بودم

من:تو...تو کی هستی

اون:من؟من توعم...ولی تاریکتر نورا

صداش اکو میشد و عجیب بود
ناگهان شخصی از دور خیلی با وقار و آروم آروم اومد سمتمون...
اون شخص:نورا...مطمعن باش راهی که داری میری اشتباهه...تو داری با قسمت بد خودت ترکیب میشی و کم کم اون تو  رو در بر میگیره
اون نورای دیگه خنده ی بلندی کرد و گفت:
نمیتونی از من فرار کنی...من وجودتو میگیرم...
و به سمتم حمله ور شد و گلومو گرفت...داشتم خفه میشدم که از خواب پریدم و با چهره ی نگران شوتو مواجه شدم....

من:چ..چه خبره

شوتو:هوففف دختر توکه مارو کشتی از نگرانی

من:خ...خواب میدیدم

به اطرافم نگاه کردم که باکوگو رو دیدم که داشت پوست لبشو میجویید و همینطور بقیه...همشون نگرانم بودن
لبخندی اومد رو لبم و گفتم:

من:من حالم خوبه خوبه....فقط یه خواب بود

ولی کل وجودم پر ترس بود...منظورش از راهی که دارم میرم اشتباهه چی بود؟نکنه انتقام...نه انتقام بهترین راه ممکنه...من باکوگو رو خورد میکنم...درست همونجوری که اون منو خورد کرد...یهو سرم درد گرفت...لعنتی...

افتادم رو زمین که شوتو یه لیوان داد دستم....یه مایع عجیبی بود
من:این چیه؟

شوتو:داروعه...بخور برای سردرد و پنیکه

لبخندی زدم و دارو رو یه نفس سر کشیدم
مزه اش خیلی تلخ بود ولی نه به تلخی زندگی من

کامیناری:دختر من با خوردن این تا سه روز دهنم تلخ بود تو چجوری خوردیش

لبخندی زدم و فقط سکوت کردم...حالم بهتر بود پس بلند شدم و گفتم:

من:ببخشید که نگرانتون کردم

صداشون بلند شد که نه بابا و اشکال نداره و فدا سرت

این اولین باری بود که اینقدر مورد توجه قرار میگرفتم...

اوچاکو:وای بچه ها ساعت 9 بجنبین بلند شین ساعت 11 مسابقه است

من خیلی خونسرد بلند شدم و با یه بشکن لباسام اومد تنم...خو چییه بخدا اینجا جادو عادیه...به بقیه نگاه کردم که داشتن با التماس نگام میکردن
خندیدم و با یه بشکن لباسای مخصوصشون رو تنشون کردم...برای اینکه لباسشون بیاد تنشون لازم نبود بدونم لباسشون چیه پس سریع کارم راه افتاد
همه از جمله باکوگو تشکر کردن و تلپورت کردیم به مکان مسابقه
همه اومده بودن ما آخرین نفر بودیم...

رفتیم تو صف و یسری اتفاقا افتاد که مطمعنم حال ندارین گوش کنین پس میریم سراغ مسابقه ی اول...باید همشو میبردم تا برسم به دور آخر و انتقام،از طرفی سردردم نمیذاشت درست فکر کنم


┃   ✍︎ Written by melik┃
نویسنده :💖❤
https://wisgoon.com/melika.omega
دیدگاه ها (۱)

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

(شاهزاده و شوالیه) پارت ۳باکوگو : نخیرمممممم میرم به همه ی ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط