{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃         ✦ Part 14 ✦         ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯

⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡

و خوابیدم...نمیفهمم چرا من باید این بیماری رو بگیرم،خدایا بسم نبود؟بسم نبود؟؟؟باشه....از بچگیم زجر کشیدم اینم روش

برگشتم به گذشته ها...روزی که عموی بی همه چیزم همه چیزو ازمون گرفت

من پدرو مادر خوبی نداشتم...ازون پولدارای مغرور بودن که حتی با بچشون هم قهرن...من یه داداش داشتم که تکبر از سر و روش میبارید....همشون به من به چشم بردشون نگاه میکردن...شده بودم عین سیندرلا قبل از آشنایی با شاهزاده...همشون دور میز غذا میخوردن و بمن پسمونده میدادن...ولی خب وضعم بهتر از سیندرلا بود ... خلاصه...زندگیم میگذشت با تموم خوبی و بدیاش...کلاس شیش بودم که عموی گم شدم بعد از مدت ها پیداش شد و اصرار داشت پیش ما بمونه...ماهم با روی باز قبولش کردیم بعدا پیشنهاد شراکت با بابابمو داد و بابام هم قبول کرد.....دیگه چجوری و کی و کجاشو نمیدونم ولی یهو به خودم اومدم و دیدم عموم همه چیو بالا کشیده و بدبخت شدیم....اونموقع همه میدونستن من قرار نیست کوسه گیر بیارم پس...خب پدر و مادرم میگفتن حالا که بدبخت شدیم....حظور تو توی زندگیمون اضافیه و هیچ کمکی بهمون نمیکنه....پس منو پرت کردن بیرون و خودشون زندگی کردن...منه 13 ساله شروع کردم به کار کردن و تونستم پول دبیرستانمو دربیارم....ولی یه سال عقب افتادم که ای کاش نمیافتادم چون با باکوگو هم مدرسه ای شدم و...همون اتفاقا برام افتاد و بعدشم کوسه دار شدم و انقدر تمرین کردم که تونستم خیلی خوب به کوسه ام مسلط بشم و توی یه شرکت الان کار میکنم تا پول خودمو دربیارم و الان حقیقتا خیلی خوب زندگی میکنم...چون غذا و وسایل مورد نیازمو خودم میسازم

از فکر گذشته اومدم بیرون...بغض عجیبی دارم ولی اشکام نمیریزه...با قدرتم بغضمو ناپدید کردم و رفتم تو تخت تا بخوابم...چند دقیقه نگذشته بود که به خواب رفتم....


وقتی بیدار شدم ساعت 11 بود...سریع لباس پوشیدم و رفتم بیرون...توی خوابگاه بودیم پس دای بقیه رو از اتاق اصلی شنیدم....یکم استرس داشتم چون ممکن بود جیرو به همه گفته باشه...ولی به هر حال برای ضایع نشدن جلوی باکوگو هم که شدهه قیافه ی خونسردی به خودم گرفتم و رفتم پیش بقیه همه داشتن باهم حرف میزدن و حتی بهم سلام کردن...پس عقل جیرو رسیده و به کسی نگفته....خوشحالم...یهو جیرو اومد سمتم
نگران شدم...ممکن بود ناراحت باشعه

من:جیرو...من

جیرو:شششش اصلا مشکلی نیست...باهم حلش میکنیم...

لبخندی زدم....اون اولین نفری بود که با اطمینان باهام حرف میزد...البته بعد از جودی خانوم

گرسنم بود...پس برای بیشتر جا شدن تو دل بقیه بلند گفتم

من:کسی گشنش نیست؟

تک و توک صدای اعلام های گرسنگی ایجاد شد...لبخندی زدم و گفتم

من:تا منو دارین غم ندارین...یه غذایی براتون بپزم که انگشتاتونم باهاش بخورین

میدوریا:خب چرا از قدرتت استفاده نمیکنی

من:خب...بنظرت یکم عجیب نیست که غذایی که از وجود یه آدم به وجود اومده رو بخوری؟من خودم بدم میاد پس خودم درست میکنم

میدوریا که قانع شده بود گفت:راس میگی...پس منم کمکت میکنم

جو داره صمیمی تر میشه،و این به نفع منه

من:عالیه...چی درست کنم؟؟

اوراراکا:من میخوام امشب فیلم بزارم...بنظرم باید چیزی درست کنیم که موقع فیلم ببینیم

من:خو یه دفعه بگو پیتزا دیگه

اوراراکا:راست میگی ...آره پیتزا خوبه...با پفیلا و بستنی...چه شوددد

خندیدم و مشغول به کار شدم....کم کم متوجه شدم بقیه هم دارن کمک میکنن...کسی دورم نبود و داشتم مواد پیتزا ها رو روی هم میریختم که کسی اومد کنارم

من:آههه قاشق نشسته

باکوگو:من...خب....

من:لال شدی؟قبلا خوب بلبل درازی میکردی...

باکوگو:خب....آههه بیخیالش

حتی اونقدر عرضه نداره که بگه ببخشید....میدونستم خیلی بی بخاره

اون شب بعد وقتی اولین پیتزا آماده شد ازش به تعداد بچه ها کپی کردم و به همه یکی دادم....و بقیه خوراکی ها هم به همین ترکیب بودن،اوراراکا که فهمیدم بهش میگن اوچاکو یه فیلم ترسناک گذاشت و همه باهم نگاهش کردیم....شاید...نه قطعا اونشب بهترین شب زندگیم بود....

┃   ✍︎ Written by melika┃
نویسنده:
https://wisgoon.com/melika.omega
دیدگاه ها (۱)

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

ادامه رمان شیپ اوراراکا و باکوگو

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط