{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم کمی کودکی میخواهد...

دلم کمی کودکی میخواهد...
از همان روز هایی که زندگی
رنگ و بوی دیگری داشت،
روزهایی که نشستن دانه برف کوچکی پشت پنجره ی خانه،دلیلی برای خنده ها و قهقهه زدن هایمان میشد
همان روز هایی که پاییز را با راه رفتن بر روی برگ های خشک شده و صدای خش خش آن ها می شناختیم،نه قدم زدن های تنهایی و اشک های زیر باران
روز هایی که بزرگ ترین حسرتمان پشت ویترین اسباب بازی فروشی جا خوش کرده بود،نه حسرتی که این روز ها در ویترین خانه ی دیگری ست...
دلم همان روز هایی را میخواهد که صدای درختان و گل ها چنان رسا بود که با صدای عشقشان فرشتگان را به کنار ما می آوردند...
این روز ها عجیب دلم کودکی میخواهد..‌.
دیدگاه ها (۵)

قهــــوه‌ی چشــــــــماتبه رنــــــگ قـــــهوه‌هــــای قجـــ...

مثلأ من مثل دختران فیلم های ایران قدیمهمیشه موهایم را میبافم...

تا تو نگاه می‌کنی کار من آه کردن است ای به فدای چشم تو، این ...

گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد هر چه کردم - هر چه - آه...

جنوب برای ما فقط یک نقطه روی نقشه نیست؛بوی خاک داغ بعد از غر...

پرسه در جنگل...[پارت اول]شب...باد آرام میان شاخه‌های بلند در...

خدا....یه ویترین داره برای بنده هاش خیلی قشنگه...گاهی که به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط